از هر دری

فامیل های نزدیک بودند تمام سال های کودکی، بعد سختی های دهه شصت شکل عوض کردند و به سختی های دهه هفتاد بدل شدند. فامیل ها از هم دور شدند.

سالهای دبیرستان با او هم کلاس بودم اما به هیچ وجه چیزی از او به یاد نداشتم. تا اینکه وارد شد به همراه همسرش که فامیل دور و نزدیک ماست. گرم و صمیمی آمد دستم را فشرد. وقتی دست می دادیم به شکل عجیبی آشنا بنظر رسید. بعد که چیزی جز برخورد یک غریبه از من ندید گفت محسن جان من را اصلن یادت نمی آید گویا. قیافه شیرینی دارد. به مغزم فشار آوردم. نمی خواستم دلش را بشکنم. آمدم دروغی سرهم کنم که کمی فرصت خریده باشم اما نشد. فهمید و خودش کمک کرد. گفت دبیرستان البرز. کلاس دوم و سوم. گفت حتا یادش هست من روی کدام نیمکت می نشستم. داشتم از خجالت بخار می شدم. اعتراف کردم که حافظه ام بی مصرف است. خندید. چند دقیقه ای که با هم حرف زدیم همه چیز تازه شد. بعد برایم گفت که از سال های دور با فامیل ما آشنا شده. از هم کلاسی های مشترک حرف زدیم. او همین طور اسم ردیف می کرد و من می گفتم نه یادم نیست یکی دو تایی هم برای خالی نبودن عریضه گفتم آهان فهمیدم کی را می گویی اما فقط خودم را خر می کردم و طفلک چقدر در دلش به من خندیده لابد، به بلاهت من.

 

در این که حافظه ی فجیع بی مصرفی دارم شکی نیست اما کارکرد ذهن من این طور است که هر چه یک دوره و آدم هاش در من بیشتر اثر کنند حضور خودشان در حافظه ام گریزان تر است. دبیرستان البزر از آن دوره هاست. آن محیط درندشت در بلبشوی سال های شصت اثرات خوب و بد بزرگی در من داشت اما وقتی دانشگاه رفتم خودخواسته می خواستم خاطرات دبیرستان را از ذهنم پاک کنم. بُر خوردن من بین یک مشت بچه مرفه بافرهنگ و بی فرهنگ (بچه هایی از خانواده های بزرگ فرهنگی بودند، بچه هایی از خانواده های بشدت مذهبی و خیلی پولدار بازاری هم بودند و بچه هایی هم بودند از جنوب جنوب های شهر) و من پسر یک کارمند و یک خانه دار بودم که بی آن که به هیچ سیستم دفاعی مجهز باشد در آن جنگل رها شده بود و بیماری قلبش هم از نظر فیزیکی او را بی دفاع تر کرده بود. باید همه چیز را به روش خطا و خطا (آخر سعی ای در کار نبود) یاد می گرفتم. زور که می شنیدم فرار نمی کردم و گریه نمی کردم و التماس نمی کردم، فقط می ایستادم و توسری و کتک هم می خوردم اما در دلم خدا خدا می کردم که طرف خودش خسته شود یا حوصله اش از دستم سر برود و برود پی کارش. به عکس من پسری بود به نام میرحکمت که او هم از طبقه غیرمرفه به البرز آمده بود. ثلث اول کلاس اول راهنمایی بود اگر اشتباه نکنم او بعد از ا. طباطبایی و علیرضا از بین دوازده کلاس معدلش از همه بهتر شده بود یعنی روزی که قرار بود سر صف سه نفر هر دوره را اعلام کنند او انتظار داشت اسمش را بشنود. اما وقتی اسم کوروش به جای اسم او اعلام شد خونش به جوش آمد. جنگید. چند روز جنگید. کاشف به عمل آمده بود که کوروش پدر خیلی با نفوذی داشت و از نفوذش استفاده کرده بود که رتبه سوم را برای کوروش بخرد. میرحکمت اما نگذاشت این بی عدالتی باقی بماند. رتبه سوم را که شایسته اش بود گرفت با چنگ و دندان. میرحکمت آن نبرد را برد. اما در زندگی بدبیاری هایی آورد. زمان سربازی در یک منطقه جنگی در کردستان در یک درگیری تیر خورد اما باز برای زندگی اش جنگید. بعد از سال هفتاد و یک دیگر از او خبر ندارم. لابد هنوز هم دارد می جنگد که حق اش را بگیرد.

/ 1 نظر / 17 بازدید
استاد

چه خوب که این روزها بیشتر می‌نویسی، هر وقت اینجا سر میزنم یه مطلب جدید اضافه شده.