وقتی قرارمان را ترتیب می دهند، ترتیب مان را هم قرار می دهند.

از این قرارهای ترتیب داده شده (setup) بود، بواسطه ی یک رفیقی. او معمولن محال است چنین کند، بویژه که اگر بقول خودش طرف جنس اعلا باشد، خوش بَر و رو و خوش بُرِش باشد. وقتی گفت می خواهی با «کم» باشی در این سه هفته ای که کاناداست، فکر کردم یک کاسه ای زیر نیم کاسه است. گفتم چطور خودت با او نیستی، گفت ما دوست های قدیمی هستیم و رابطه مان همیشه افلاطونی بوده، خواهر- برادر وار. گفتم باشه. قرار اولم با «کم» به خوردن و نوشیدن و معارفه گذشت و البته با یک صورتحساب دویست دلاری برای بنده. قرار دوم مان باز رفتیم یک رستوران همان حوالی رستوران اول، آمد حرف های حبابی بزند (از آن حرف هایی که فقط صدا هستند و هیچ خاصیتی ندارند، نه معلوماتت را زیاد می کنند، نه خنده دارند و نه جدید و هیجان انگیز) حرفش را قطع کردم گفتم: داستانت چیست؟ اصل داستانت را می خواهم بشنوم. تعجب کرد. بعد قصه اش را گفت: که متولد و بزرگ شده ی لندن-انگلستان است از یک خانواده ی هندی. پدر و مادر و برادرهایش هنوز به سُنت ها و ارزش های مشرق زمین پایبندند. برادرهایش تا همین چند وقت پیش اگر پسری سراغ او می آمد و نیت خوب نشان نمی داد با طرف گلاویز می شدند. پنج سال پیش با یک انگلیسیِ اتو کشیده ی پولدار به نام استیو آشنا شده بود. استیو را همه دوست داشتند. خانواده اش، دوستانش، همکارانش، بی استثنا. تصویر بیرونی استیو بی نقص بود. کسی اما خبر نداشت در حریم خصوصی چه آدم عجیب و ترسناکی بود. در خلوت شان کوچک ترین احترامی برای زن قائل نبود و یک مشت خصایص منفی دیگر هم برای استیو شمرد. به هرحال. «کم» یک روز چمدانش را بست و در حالی که استیو چشم از تلویزیون بر نمی داشت از او پرسید کجا می رود و خیلی تعجبی نشان نداد از رفتنش و اصراری هم نکرد که دوباره به موضوع با هم بودن فکر کنند و تمام. تا اینجایش که داستانی تکراری بود. بارها شنیده ایم این قصه را و در فیلم ها دیده ایم. گفتم بعد؟ گفت بعد از آن جدایی سه هفته رفت نپال برای قله نوردی. وقتی برگشت دلش مرد می خواست. با یکی آشنا شد، حوصله اش سر رفت. با او هم به هم زد، دو هفته رفت اسکی در سوئیس و بعد هم سه هفته رفت کلیمانجارو. دوباره بعد از برگشتنش، مدتی با یک انگلیسی دیگر بود اما باز راضی نبود، آن هم به هم خورد. دو ماه رفت آمریکای جنوبی، شمال آرژانتین، پرو و چه و چه و چه برای قله نوردی و صخره نوردی. هنوز داستانش را تمام نکرده بود با خودم فکر کردم این هم دیگر تکراری شده: آدم امروزی،  وقتی یارش را پیدا نمی کند، وقتی معنای زندگی اش را پیدا نمی کند وقتی خودش را پیدا نمی کند، خودش را به چالش می کشد، به سراغ فتح دشوارترین نقطه ها می رود، سقوط آزاد می کند، غواصی می کند.

بعد یک سکوتی بینمان برقرار شد. پرسید قصه ی تو چیست. من هم داستانی مکرر شبیه آنچه که خیلی های دیگر دارند را برایش گفتم. دیدم در میانه های قصه ی من دارد به مکالمه ی میز کناری که میان یک پیر مرد و زن هندی با جوانک شان رد و بدل می شود گوش می کند. آنها داشتند پنجابی حرف می زدند. قصه ام را نیمه کاره گذاشتم. اصلن متوجه نشد ناتمام ماندن جمله ام را. وقتی دید به اش خیره شده ام با لبخندی بی معنا و بی دلیل گفت: همممم، چه جالب! بعد به استراق سمع اش ادامه داد. من به دور و اطراف نگاه می کردم و اصلن حوصله ی عصبانی شدن نداشتم. دیدم حتی جا ندارد احساس کنم بهم توهین شده. طرف تمام و کمال در هپروت خودش زیست می کند. بعد که جوانک میز کناری رفت دستشویی حرف آنها قطع شد و فرصتی به «کم» داد که ذهنش را متوجه میز خودش کند. نگاهی کرد به من و گفت، انگار اینجا نیستی و چیزی توی ذهنت هست که تو را از این جا دور می کند. باورم نمی شد. لبخندی زدم و گفت نه فردا دوشنبه است و استرس کار رهایم نمی کند. گفت بی خیال بابا. آدم سر قرار که به این چیزها فکر نمی کند. فکر کردم الان هر چه بگویم تف سر بالاست. گفتم درست می گویی، ببخشید، دیگر به کار فکر نمی کنم، صورت حساب را بگیریم و برویم دیگر، ها؟ گفت من یک گیلاس دیگر بزنم بعد. سه گیلاس بعدتر بالاخره راضی شد که برویم.

/ 0 نظر / 31 بازدید