ایران سرای من است

کیف و حال و حال و روزم کوک! به قول شاعر اما تو باور نکن. فقط کوک، مثل ساعتی که مدام در جا، در جا. این زمانه که مدام کش می رود حال و روزمان را. کش می رود جا و مکانمان را. جایی که برایش دلار داده ایم اگر چه برای هر قطره عرق اش ریال گرفته ایم. این سرا، سرای من سرسرای من این وادی وداع می کند با من و هی دعوت می کند این خاک و پس می زند باز. پس و پیش مان می کند. چرا وصل نمی شوم من به هیچ چیز و هیچ کس. این همه طعنه برای چیست؟ این هم تن که تنه می زنند راه و بی راه، این همه راه که مدام یا تنگ می شود یا مسدود، کدامش را بگیریم که به مقصد برسیم؟ اصلن بگو مقصد کجاست؟ مقصود چیست؟ دستم کی رها شد؟ از کی نبوده ام؟ نمی دانم قافله کدام سو می رود. غفلت! غفلت عجب قافیه ایست. قید، قید و قید، قیدهای زمان، قیدهای مکان همه رفته از یاد زبانم. نگو بی قید شده ام. باقی بماند برای بقایتان.

/ 1 نظر / 13 بازدید
بهاره

شخم می زنم ات.کیف دارد