آخر الزمان

فیلم در جستجوی یک دوست برای آخرالزمان را نگاه می کردم. به این فکر می کردم که من چه می کردم اگر با آخرالزمان مواجه می شدم.

اول سه نامه ای که نوشته ام و هرگز نفرستاده ام را یک جور به دست مخاطبانش می رساندم.

بعد سعی می کردم آنهایی را که در برهه ای از زمان گلویم پیش شان گیر کرده بود، باهاشان تماس می گرفتم و می گفتم که در زندگی لحظه ای بوده است که بهتان فکر کرده ام و خیالتان را پرورانده ام، دلم خواسته در آغوش تان بگیرم و ببوسمتان، اگر تا به حال حرف اش را نزده ام لابد دلیلی داشته اما به هر جهت برداشتی از وجودتان در من زیسته حتا برای چند دقیقه و این یعنی شما بخشی از این موجودی که من حالا هستم هستید.

بعد یک زنگی به ایران می زدم و با خانه حرف می زدم و چند خاطره ی خوب را باهاشان مرور می کردم و حرفی هم از اختلاف عقایدمان نمی زدم و به شان می گفتم دوست شان دارم.

بعد می رفتم سه چار جعبه دوازده تایی از شراب مورد علاقه ام را می خریدم و در خانه انبار می کردم.

بعد به دوست های نزدیکم در شهر زنگ می زدم و می گفتم که حضورشان در شهر کافی است و اشکالی ندارد اگر نمی توانند با من باشند، می فهمم که باید پیش کس و کارشان باشند. به شان می گفتم که دوستی باهاشان اگر هم از سر اتفاق بوده، از سر اتفاقی برگزیده و انتخابی بوده.

به پشیمانی هایم در زندگی فکر می کردم، که خیلی زیاد نیستند. دو سه تا ندامت سانتیمانتال غیر جدی هستند که می شود زیر سبیلی ازشان گذشت. غیر از آنها ندامتی در زندگی ندارم. هر چه کرده ام با انتخاب و تصمیم خودم بوده و فکر می کنم درست بوده.

 

بعد می نشستم به انتظار لحظه ی پایان و به چیزی فکر نمی کردم. فقط با خیال آسوده آهسته آهسته شراب می نوشیدم و حظ اش را می بردم. همین.

 

پ.ن. الان که اینها را نوشتم حس خوبی در من شکل گرفت. اینکه از زندگی ام خشنودم. درست است که در زندگی آرزوهایی هست که اگر برآورده شوند زندگی بهتر می شود اما من اگر آنها هم برآورده نشوند زندگی را خوب زیسته ام و همین برایم کافی است.

/ 0 نظر / 8 بازدید