چارلز بوکفسکی

 

فکر می کنم باید همیشه برای مرگ آماده بود. در این لحظه نه وسوسه ای برای خودکشی دارم نه نیازی و نه علاقه ای به آن اما فکر می کنم باید مرگ را از رو برد. جا زدن در برابر مرگ چیزی را عوض نمی کند و او را به عقب نشینی وا نمی دارد.

صحنه ی پایانی مستند بوکفسکی جایی که لیندا همسر او دارد آخرین نفس های شاعر را توصیف می کند به چیزی اشاره می کند که به ساده ترین وجهی عمیق است. او می گوید در آن لحظات از دهان چارلز خرده فوت های بیرون می آمد حاکی از این که این ها آخرین نفس های او هستند و او هر آن ممکن است دنیا را ترک کند. لیندا به بالین اش می رود و آن لحظات را از صمیمانه ترین فاصله تماشا می کند. همین که آخرین نفس را می کشد ناگهان چهره اش (آن چهره ی پر از چین و چروک و خال و زخم جا مانده از جوش های جوانی) صاف می شود. انگار دیگر لزومی برای نگران بودن نیست. حالا من و شما هم! بی خیال رفیق. آسان بگیر زندگی را و هر وقت آسان گرفتیش به من هم یادآوری کن.

/ 0 نظر / 19 بازدید