ماجرای ما و آقای تانابه

خواب می بینم در ژاپن زندگی می کنم ژاپنی که پیچیده ترین شبکه قطارهای بین شهری و میان شهری را دارد. من و یکی از دوستانم هر دو نوجوان هستیم و خارجی به حساب می آییم. ما در حال مسافرت هستیم (همان که در انگلیسی می گویند بک- پکینگ) در یکی از محله های یک شهر کوچک در حال پیاده رفتن هستیم که به ایستگاه قطار می رسیم و یک کودک چهار پنج ساله را در ایستگاه می بینیم که سرگردان است و گویا گم شده. دستش را می گیریم و با خودمان می بریم و سوار یکی از قطارها می شویم و چند ایستگاه بعدتر او را پیاده می کنیم و خودمان دوباره به مسافرتمان ادامه می دهیم.

 

حالا سالها از آن روزگار گذشته. من و دوستم در دهه ی شصت زندگی مان هستیم. در همان ژاپن زندگی می کنیم. درست نمی دانم کارمان چیست اما گویا یکی از این کارهای خیریه است. رفته ایم به دیدن خانواده ای فقیر که در یک الونک عجیب زندگی می کنند. کل آپارتمان یک راه پله دوار سه طبقه است. من و دوستم دعوت شده ایم به خانه آنها که دردهایشان را بشنویم و ببینیم چطور می توانیم به آنها کمک کنیم. که در همان لحظه میهمان دیگری از راه می رسد. میزبان در را باز می کند و من می توانم از میانه های راه پله در ورودی را که زیر پایم است ببینم. مردی چهل و چند ساله که با عصا راه می رود و شل می زند وارد می شود. او بیمار و نزار است. میزبان می گوید: به به آقای تانابه! بفرمایید. خیلی خوشحالیم که دعوت ما را پذیرفتید. همین که او شل شل زنان از پله ها بالا می آید میزبان او را به ما معرفی می کند: بعله! این آقای تانابه داستان زندگی غریبی دارد. در کودکی دو نوجوان خارجی برای خنده و شوخی او را می دزدند و می برند در یک شهر دیگر رهایش می کنند. آقای تانابه در آن شهر توسط چند گنگستر مورد آزار جنسی قرار می گیرد و تا سرحد مرگ آسیب جسمی و روانی می بیند. او هنوز در جستجوی خانواده است و بارها توسط کانال های تلویزیونی و رادیویی در سراسر ژاپن مصاحبه شده است.

بالا را نگاه می کنم. چند پله بالاتر دوستم نشسته و دارد سرتکان می دهد به این معنی که حرفی نزن! و من دارم فکر می کنم الان چه چیزی به آقای تانابه بدهم که جبران کننده چنین رنجی باشد.

/ 0 نظر / 15 بازدید