تشنگی کوکو و خودکشی دبیری

خواب دیدم دارم میان وسایل و خرت و پرت هایی می چرخم و چشمم می افتد به یک کیسه سیاه. چیز زنده ای دارد درون اش تکان می خورد. سر کیسه را شل می کنم. کوکو سرش را از توی کیسه بیرون می آورد. عرق سرد می نشیند روی پیشانیم. یادم می افتد که همسایه ام قبل از رفتنش به آفریقای جنوبی (یعنی دو هفته پیش) این توله سگ را سپرده بود به من که ازش نگه داری کنم. من هم همان موقع دستم پر بود و کوکو خیلی وول می خورد، انداختمش توی کیسه ی سیاه. به خانه که آمدم به کل کوکو از یادم رفت. حالا این زبان بسته اینطور لاغر و پژمرده سرش را از کیسه بیرون آورده و دارد از فرط تشنگی و گشنگی انگشت هایم را لیس می زند. زود می برمش دم سینک آشپزخانه و شیر آب را باز می کنم. انگشتم را نم می کنم و می گذارم آن را بلیسد. از دست خودم عصبانیم. چقدر بی مسئولیتی آخر؟ کوکو معصومانه نگاهم می کند و من دارم مثل یک دختربچه خطاکار گریه می کنم. در همان حال گریان از خواب می پرم. به تاریکی دوروبر نگاه می کنم. دست می اندازم به میز کنار تختم و ساعت موبایلم را می خوانم. ساعت سه و سیزده دقیقه صبح است. صدای زمزمه ی عزت اله انتظامی در سرم تکرار می شود (بذار بگن دیوونتم آره دیوونتم من...) بلند می شوم از جایم. از آستانه در اتاق خواب که بیرون می روم می بینم دبیری آنجا با یک کیف سامسونت ایستاده. می آید به سمت من. یک سیلی آرام می زند به صورتم و می گوید "این قیافه انی منی چیه به خودت گرفتی. یوخده به خودت برس." با همان ته مانده ی هق هق در صدایم می گویم "داشتم کابوس می دیدم. اعصابم خرابه". دوباره می آید طرفم و انگشت می گذارد روی قلبم: "نکنه ریده شده به قلبت باز؟" یک نگاه مغضوب می اندازد به سرتاپایم. نفس کشیدنش تندتر و تندتر می شود. انگار که خشم، در درونش دارد تصاعدی و نجومی انباشت می شود. با غیض می رود به سمت پنجره ی بزرگ پذیرایی. کیف اش را می گذارد زمین و پنجره را که باز می کند می گوید: اصن خودمو از اینجا پرت می کنم پایین. و در کمال ناباوری می پرد. و می پرم. از خواب می پرم. با نفسی که دیگر بند آمده. فکر می کنم همین حالاست که خفه شوم. روی تخت می نشینم و چند نفس عمیق می کشم. حالم کمی جا می آید. دست می اندازم به میز کنار تختم و ساعت موبایلم را می خوانم. ساعت سه و سیزده دقیقه صبح است.

/ 0 نظر / 17 بازدید