این روزها

زندگی من تغییر کرده است. نشانه اش همین کمتر نوشتن در اینجاست. کارم شاید بزرگ ترین اهرم تغییر باشد. سال ها با خودم کلنجار می رفتم که آدمی مثل من چطور می تواند در صنعتی کثیف و آلوده مثل صنعت نفت و گاز که لوله ها و چنگک هایش تا خرخره آلوده به خون و یرانگری و خراشیدن سیاره ای است که داریم دسته جمعی جوان مرگش می کنیم. مدام در خواب و بیداری با خودم کلنجار می رفتم که این تظاهر را تا کی ادامه خواهم داد. تا آنکه یک روز تصمیم گرفتم بس است و فالداهه به رئیس ام گفتم من کارم با شما تمام است و خیر پیش و از ساختمان شرکت بیرون زدم. بی هیچ اغراقی این اتفاق افتاد، نیمروز یک پنجشبه ی آفتابی اما نسبتن سرد.

 

هنوز دوره ی گیجی ناشی از استعفا از زندگی آسوده و نیمه مرفه و یک کار نسبتن خوب و مادام العمر به سر نرسیده بود که یکی از دوستانم به سراغ ام آمد و پیشنهاد داد برایش کار کنم. چندباری دست به سرش کردم. گفتم من نه سواد فاینسس و اقتصاد دارم نه علاقه ای به آن. اصرار کرد. گفت یاد می گیری. آنقدر اصرار که بالاخره رفتم به دیدن اش از سر کنجکاوی و کاشف به عمل آمد که همان جلسه دیدار تبدیل شده به جلسه مصاحبه و گفت از هفته دیگر شروع کن. پذیرفتم. اما با خودم فکر کردم عجب آدم ابلهی هستم من. از یک صنعت آلوده وارد یک گستره ی کثیف تر شدم. فکرش را بکن. بدنام تر و آلوده تر از صنعت بانکداری و مالی آنهم در کانادا که الگوی کاریش بر اساس وال استریت است، مگر مغز خر خورده ای بشر؟

در این یک سال که این کار را تجربه کرده ام خیلی چیزها آموخته ام، مهمترین اش این که می توان مفید بود در هر کاری. می توان درست کار کرد و خدمت کرد، لزومن پاداش وسودت با آن کس که می دوزد و دروغ می بافد یکی نیست و قطعن کمتر است اما می شود کار کرد. نه این که من قدیس آسمانی باشم، نه من اصولن قابلیت دروغ گفتن را ندارم، بلد نیستم، خودم را لو می دهم. بهر جهت این یک سال تجربه ای جدید بوده. با آدم هایی آشنا شدم که با نفوذ هستند. برخی شان پلید و دون شان، آنقدر که برای پول هر کاری می کنند، برخی شان با نفوذ و سلیم. 

در این میان هنوز و همچنان دلم برای خیلی چیزها و خیلی روزها تنگ می شود اما غصه نمی خورد فقط از مرور آن یادها یک نسیم خنک و دلپذیری توی سرم می وزد و شادمان می شوم. تلخی ای در میان نیست. هر چه هست زندگی است و همین چند گرم چربی که حافظه و اندیشه و کردار مرا تشکیل می دهد تا آن زمان که نفس آخر را بکشم. آن روز که نفس آخر را بکشم دیگر چیزی اهمیت نخواهد داشت. آن چند گرم چربی زیر خاک خواهد پوسید و به کل از یادها خواهم رفت. مهم همین لحظه های حالا است. باقی بقایتان و بقای بازماندگان که آنها هم رفتنی اند.

/ 0 نظر / 31 بازدید