تاثیر عدم پشتیبانی پس از تولید/سوزاندن اعتماد بنفس کالا/نهایتن: نامرغوبیت کالا

درس اول:

پنج یا شش سالم بود. یک روز با پدرم پیاده می رفتیم برای خرید، از کوچه پس کوچه های چهار صد دستگاه حوالی خیابان ژاله داشتیم می رفتیم تره بار خیابان شهرستانی نزدیک میدان فوزیه. در یکی از این کوچه ها عده ای بچه داشتند بازی می کردند یکی شان یک سنگ در دست داشت و سنگ را پرت کرد به سمت من. من حرکت سنگ را تماشا کردم و دیدم همینطور دارد به من نزدیک تر و نزدیک تر می شود بالاخره در لحظه آخر تصمیم گرفتم از مسیر فرود سنگ کنار بروم، سرم را کج کردم اما دیگر دیر شده بود و سنگ به گردنم خورد و خراشی بر آن انداخت. پدرم وقتی متوجه این صحنه شد به خراش نگاهی انداخت، انگشتی بر آن کشید و خون خفیفی که از آن می آمد را پاک کرد. دستم را گرفت و به راهش ادامه داد. ما از کنار پسرک خطاکار گذشتیم. او نگاهی به من انداخت و پوزخندی زد. من هم ناباورانه نگاهم را از او دزدیدم. وقتی برگشتیم خانه مادرم پرسید گردنت چی شده. تا آمدم دهان باز کنم و داستان را تعریف کنم پدر گفت بچه ها توی کوچه بازی می کردند تصادفن یک تکه سنگ کوچک هم به این بچه خورد. چیز جدیی نیست. یک چسب زخم بزن درست می شود. همانجا معنای روایت های مختلف و زاویه دید و چند نسخه بودن حقیقت را آموختم و فهمیدم در این زندگی گویا خودمم و خودم و از پشتیبانی پدرانه خبری نخواهد بود.

درس دوم:

روز اول مهر بود و من نیمه دومی بودم. درون گرا و خجول هم بودم، و تا دلتان بخواهد ترسو و منفعل. صد متر آنطرف تر از خانه مدرسه ی ابتدایی ادب بود، درست روبروی نانوایی نون مشدی که از پنج سالگی روزی دوبار تنهایی برای خرید نانٍ تازه، به آنجا می رفتم، حالا اما رسیدن به مدرسه ادب دور و طاقت فرسا بود. با مادرم جلوی در مدرسه ایستادیم. دست مادر را محکم گرفته بودم. مادرم گفت برو تو! چیزی نگفتم اما می دانستم آن در خاکستری آهنی و آن زن فراش با روپوش خاکستری که یک خال غول پیکر کنار دماغش نشسته بود مجموعه جذابی برای من نبودند. هی مادر به زبان آدمی زاد گفت برو پسرم نترس و هی من سرجام ایستادم و هی و هی و هی تا اینکه زن فراش کلافه شد و دستم را گرفت و مرا با تمام قوا کشید به داخل حیاط مدرسه. هم سرم خورد به در آهنی، هم تنم خورد به شکم بزرگ زن فراش و هم دستم ماند در دست مادر اما گریه نکردم، نه از سر غرور، بلکه ترسیدم زن فراش بخاطر گریه دوباره دست به خشونت بلند کند. همانجا از داخل حیاط به مادرم نگاه کردم و خشمگین بودم از اینکه چرا مادرم از من در مقابل این کشش وحشیانه دفاع نکرد. مادر راهش را کشید و رفت. همانجا اهمیت کشش در ایجاد علاقه را درک کردم و فهمیدم در این زندگی گویا خودمم و خودم و از پشتیبانی مادرانه خبری نخواهد بود.

/ 1 نظر / 13 بازدید
فروغ

آدم دلش مي خواد بگه بيا ازت پشتيباني كنم....