تصادف

بدانید و آگاه باشید که این نوشته شاید به بعضی چشمها خشن و آزاردهنده بیاید. پرهیز از خواندنش را اگر که با خشونت متنی میانه ای ندارید اکیدن توصیه می کنم. نوشتن این متن نه از سر فتیش تصادف (از نوع تصادف دیود کروننبرگ) است که تکرار غیرقابل کنترل خطور این صحنه های آزاردهنده در ذهن من باعث شد بنویسمشان، مگر نه این که می گویند نوشتن ذهن را پاکیزه می کند و رها؟

 

هم در بیداری هم در خواب همه اش حس می کنم استخوان هایم و تنم دچار صدمه ای جبران ناپذیر خواهد شد. صحنه هایی جلوی چشمم می آیند که آزار دهنده اند و سیل هجومشان غیرقابل توقف اند. می بینم که تیزی نامعلومی با کشک زانویم برخورد می کند و آن را می کند. انگشتهای پاهایم در جهت بالا خم می شوند و خرد، ساعد از ناحیه آرنج در جهت نامعقول خم می شود و می شکند و صدای شکستن مفصل در سرم می پپچد. از کنار ساختمان های بلند که رد می شوم همه اش انتظار دارم ببینم یک شی بزرگ و سنگین می افتد روی سر یک پیر زن بی نوا و همانجا جلوی چشم های من او را مثل ورقه ای از گوشت به زمین می دوزد. این پارانویا اولین بار چند سال پیش آمدم به سراغم وقتی که بعد از سالها به ایران می رفتم. همه اش در بیداری صحنه ای می آمد جلوی چشم هایم که کسی وسط خیابان انقلاب با کارد قصابی شکمم را جر می دهد طوری که دل و روده ام در حال بیرون ریختن است و من با دو دست سعی می کنم جمع شان کنم. نمی دانم درمانش چیست. چطور می شود از شر این تصاویر آزاردهنده خلاص شد؟

/ 0 نظر / 16 بازدید