در یک کلام

در یک کلام بگویم فیلم بیست و هشت اتاق هتل را که دیدم فکر کردم استعاره ای اغراق شده بود از دوره کوتاهی از زندگی من. چیز بیشتری نمی توانم بگویم. خودم خواستم دیگر تمام شود، دیگر حق ندارم حرفی از باب و در باب اش بزنم. عقلانیت را وقتی ارباب احساس ام کردم که به خودش گفتم «دیگر بس است. دوستی محال است». وضعیت شده مثل نامه نگاری بدون اینکه نامه ها ارسال شوند، حتا اگر ناغافل وسط یک سمینار کاری مربوط به بیمه ی عمر، حواست به دور دست ها برود و آن تیغه های برجسته و سربی رنگ شانه بیایند جلوی چشم ات و تهٍ دلت را مثل یک چاه خالی کند.

 

پ. ن. این وبلاگ خیلی متروکه شده. مثل یک خانه ی قدیمی که نه اجاره داده شده نه ساکن اصلی دیگر در آن زندگی می کند. همه چیزش از کار افتاده. آمارگیر و اینکه کسی آیا اینجا می آید یا نه. شده یک ناله طور صدایی که در فضا پخش می شود گاهی بی آنکه بدانی به کجا می رسد یا به ناکجا.

/ 0 نظر / 38 بازدید