آدم خوانی در اماکن عمومی

در فیلم انی هال یک صحنه هست که الوی و انی هال در آن یک بازی می کنند. در یک مکان عمومی نشسته اند و به رهگذرها نگاه می کنند و راجه به شان گمانه زنی می کنند. دیروز با جرج نشسته بودیم کنار پنجره ی یک بار و داشتیم همین کار را می کردیم. یک زن سی و چند ساله که یک جعبه کامل لوازم آرایش را روی صورتش خالی کرده بود توجه جرج را جلب کرد و گفت این از آنهایی است که تو را شب می برد خانه اش و بازیگوشانه مجابت می کند که خودت را در اختیارش بگذاری. دست هایت را به نرده ی تخت می بندد و در همان حال چند کشیده به صورتت می زند. بعد کمی دور تخت راه می رود و دکمه های پیراهن اش را تا نیمه باز می کند و انگشت اشاره اش را دور لبش می مالد. یک دفعه اما حالت چهره اش عوض می شود و  می گوید حوصله ندارم و دلم می خواهد پیاده روی کنم. بعد در همان حال رهایت می کند و می گوید که هر وقت برگشتم دست هایت را باز می کنم و راهش را می کشد و می رود.

بعد یک مرد چهل و یکی دو ساله با سر تراشیده و بر و بازوی خالکوبی شده از آنجا رد شد. لباس پوشیدن محتاطانه اش با خالکوبی ها و ترسناک بودن نگاهش هم گونی نداشت. گفت این هم کسی است که سال های نوجوانی و دهه بیست زندگی اش یک گنگستر بوده و با یک مافیای ایتالیایی/ایرلندی در مونترال کار می کرده و دو نفر را هم در آن زمان ها برای پول ناچیزی کشته. همه جور مواد مخدر را امتحان کرده و روسپی باز بوده و تا خرخره مشروب می خورده اما یک بار تا پای مرگ پیش می رود و یک دفعه متحول می شود. به کل زندگی اش را از این رو به آن کرده و حالا مدتی است سر براه و مودب، یک زندگی آرام برای خودش جور کرده است.

یک زن سی و یکی دو ساله سر چهار راه ایستاده بود و منتظر سبز شدن چراغ عابر بود. گفتم این یکی خیلی خوشگل و ملیح است. اما تنهاست. موهای قزمرش هم مال خودش است، رنگ مو نیست. از آنهایی است که همه فکر می کنند یک همسر یا دوست پسر خوش قیافه دارد اما اینطور نیست. برای آن که از هفده هجده سالگی همه اش مردهای عوضی به تورش خورده اند و او اصلن فقط جذب مردهای عوضی می شده تا این که زیر خشونت یکی از آن به این نتیجه می رسد که از مردهای عوضی چیزی در نمی آید و بهتر است برود سراغ بچه مثبت های ملال آور که نه مشروب می خورند نه سیگار می کشند نه هیچ کار خلاف دیگری. اما از زمانی که این تغییر سلیقه را در زندگی اش اعمال کرده دیگر مردی سراغ او نمی آید. برای همین است از پشت آن ملاحت غمکی سرک کشیده. غمک را نمی دانستم چطور باید به انگلیسی گفت. همان موقع ترکیب baby sarrow را ساختم. جرج متعجب نگاهم کرد. بعد گفت ترکیب خوبی است این که گفتی. گفتم به نظر من اندوه آدم ها عمومن دو دسته اند، اندوه بزرگ و رنج آور که با افسردگی و خستگی کمر فرد اندوهگین را می شکند و بعد همین غمک که شیرین و  دلچسب است، شکل خودآزارانه ای دارد اما عمق دارد و امید می دهد. ابهامش فردا را مثبت جلوه می دهد، انگیزه می دهد. مثلن مادری که پسرش را فرستاده سربازی و هر چند ماه یک بار منتظر مرخصی او می شود و در فاصله بین مرخصی ها دلش برای پسرش تنگ می شود اما غصه نمی خورد چون می داند بالاخره پسر بر می گردد. اگر جرج ایرانی/آذری بود برایش ترانه "کوه لر سو سپ می شم" را می خواندم که بفهمد دوری موقت یار هم غمک است، امید آمدنش اما چه شیرین است.

 

شب شده بود. دیگر پرنده پر نمی زد. گفتم می بینی جرج؟ فرق میان این شهر مرده و نیویورک را می بینی؟ الوی و انی هال هنوز هم که هنوز است نشسته اند روی یکی از نیمکت های جرج واشینگتن اسکئور و دارند همان بازی را ادامه می دهند.

/ 0 نظر / 14 بازدید