زلف بر باد داده ام نه از برای دلبری که بدلیل ضعف ژنتیک

نمی دانم از کجا شروع کنم. حجم حرف هایی که باید زده شود زیاد است اما خوب عقلانیت تصنعی که به واسطه ی سن و سال به آدم تحمیل چپان شده مثل دستی دهان آدم را می پوشاند وگرنه به دلیل تغییر رویکردم به خیلی چیزها آنقدر مشاهده گرانه و البته قضاوت گرانه به اوضاع و آدم ها نگاه کرده ام در این یک سال گذشته که صد من نقل دارم و غیبت و حرف های تحقیرآمیز که صمیمانه دوست داشتم می توانستم به اسم، یک یک آن آدمها را با اشاره انگشت نشان بدهم و هو کنم و بگویم ببینید این آدمی است که مثل سگ دروغ می گوید و دو رویی اش آدم را به اسهال می اندازد، که این آدم همانی است که بدلیل فقدان اعتماد به نفس، توام با مَنیّت و ایگوی گنده اش پشت سر یک عده از نسوانِ جوادِ کَری-برَد-شا-نمای مقیم تورنتو صفحه می گذاشت حالا اما بنا بر یک توافق ناگفته و نانوشته جمیعن افتاده اند به لیسیدن تخمک های همدیگر. یا آن یکی که وقتی از کارش انتقاد می کنی یا پایین آمدن کیفیت کارش را بهش گوشزد می کنی جوابت را نمی دهد، وقتی هم بهش می گویی از نقد کارش قصد ناراحت کردنش را نداشتی و جان بچه ی نداشته ات را قسم می خوری که دیگر آزرده خاطرش نخواهی کرد در جواب می گوید این چه حرف احمقانه ای است که می زنی و مگر بچه شده ای و چه و چه و چه، طوری که با تمام مهر صمیمانه ای که در قلبت برایش داری دلت می خواهد بگویی آخر فلان فلان شده ی بی ظرفیت، تو اگر قصدت از ارائه ی کار در یک جایی مثل فیسبوک این است که اسمت فراموش نشود دست کم دقت کن که آن دویست سیصد تا آدمی که می آیند لایک می کنند را خر فرض نکنی و کارَت دهاتی-خر-کن  از آب در نیاید. بعد هم این روند مکرر که دیگر شده یک مدل و الگو (trend) که تمام جیک و بیک زندگی شان را می ریزند توی فیسبوک که یعنی من خیلی کول و خُنک هستم و برایم مهم نیست که همه بدانند من هفته ای چهارده بار خودزنی می کنم و نیازی به مرد ندارم و کَس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.

عجب سیرکی شده این فیسبوک اما. ایرانی و غیر ایرانی هم ندارد. جهانی شده این مرض. برهنه شدن یک عده آدم بدقواره و کوتوله ی فکری. جانورهای غریبی می بینی در این معرکه. یکی را می بینی که تا همین چند سال پیش بخشی از بدنه ی اصلی جامعه و حکومتی بود که حالا دارد سرتا پای آن را به لجن می کشد اما با ادبیات خودشان و با همان فرهنگ. یعنی تغییرات و تحوالاتش حقیقی نیست که صرفن جفتک پراکنی است، وگرنه زیر این پالان جدید همان جانوری را می بینی که پیش تر می دیدی. عجب تفِ سربالایی. چیزی که هست این است که من با تمام این قضاوت هایی که می کنم (چه در ذهنم چه این جا که بدلیل کم خواننده بودن پنجره ی خوبی است برای رک گویی و غر زدن) در این سیرک گاهی چیزهای خوبی می بینم و آن لحظه ی خواندن مطلب دلم برای همین جانوارن غش و ضعف می رود که اصولن همین من را خوشحال می کند که پرونده ی آدم ها را با یک یا دو چیز نمی بندم، اگر برای کسر از ثانیه مهری ازشان به دلم نشسته آن مهر بر هر احساس و تلخی سیاه و لحظه ای برتری می کند و آدم ها را بیشتر مشاهده می کنم تا قضاوت سیاه و سفید و باینری. سرخوردگی من از آدم ها از نوع هدایت نیست، آدم باهوشی مثل او خیلی حیف شد که بدلیل مشکلات مالی افسرده شد و تلخی این افسردگی مثل قانقاریا ذهنش را کبود و سیاه کرد آنقدر که حوصله خودش هم از دست چس ناله های خودش سر رفت و بساطش را جمع کرد و رفت.

چقدر کیف داد این غر زدن. سبک و راحت شدم. دلم می خواست رقص بلد بودم و با این ترانه می رقصیدم الان، همین جا توی آفیسم وسط یک صبح آفتابی دوشنبه.

/ 0 نظر / 18 بازدید