Adam و مش حسن و گاو بینوای جهان سومی

ادم خیلی خوب است. ادم ربات نیست. کودک هم نیست اما نمی تواند در برابر رفتارهای اجتماعی و نرم های شهری واکنش درست از خود بروز بدهد. خوانشی از مبادلات اجتماعی ندارد. این ناتوانی در روانشناسی به بیماری سندرم اسبرگر شناخته و نامگذاری شده اما از نگاه عام جامعه فقط یک گونه از "عجیب بودن" تلقی می شود. تا قبل از دیدن فیلم اگر با خود ادم روبرو می شدم با دیدن یکی دو برخورد احتمالن فقط ابرویی بالا می انداختم و در دلم می گفتم "چه عجیب و غریبه این یارو".

یک شب با جوان دلپذیری بنام نیما شوقی توسط فروغ آشنا شدم. آن شب نیما با اعتماد به نفس می گفت که اغلب آدم های جامعه مبتلا به یک فوبیا یا یک بیماری روانی هستند اما خودشان خبر ندارند. آن شب با خودم فکر کردم بعله با همین تمهید پای روانکاوها و روان پزشک ها به زندگی آدم باز می شود و بعد مشت مشت قرص به نافت می بندند و هزار جور پیچیدگی ناشناخته فیزیکی و شیمیایی جدید به تن و روح ات معرفی می کنند و هی اوضاع را خراب تر و خراب تر می کنند. آدم می ماند که حالا کدامش بهتر است این که اسبرگر درون آدم را کشف کنند یا بگذارند مش حسن کارش با گاو و زندگی و اهالی روستایش به جاهای باریک بکشد و بعد یک مهرجویی پیدا شود که از قٍبل دردهای او کلی اعتبار هنری نصیبش شود.

/ 1 نظر / 5 بازدید
مهرناز

محسن جان از این هم شاید خوشت بیاد: The Curious Incident of the Dog in the Night-Time by: Mark Haddon