عاشق پیشگان

فیلم رُمنتیکس سوژه جدیدی ندارد. قصه ی عشقی است که ظاهرن کنار گذاشته شده اما دوسیه اش بسته نشده. چهار مرد و چهار زن دوست های مشترک اند. در خانه ی پدری لایلا جمع شده اند، جایی که آخر هفته قرار است عروسی لایلا و تام برگزار شود. یکی از آن زن ها لارا است که سال ها پیش عاشق تام بوده اما بعدها تام نصیب لایلا که هم اتاقی و دوست صمیمی لارا بوده می شود. شب قبل از عروسی، همه شان به عیش و نوش و گپ و گفتگو مشغول اند و در این معاشرت های سرمستانه چیزهایی از گذشته دوباره مطرح می شود، حرف هایی که سال ها ناگفته مانده است. این حرف ها تام را به تردید درباره ی این ازدواج می اندازد. آن شب تام برای مدتی ناپدید می شود و دوستان اش را نگران می کند. از میان آنها تنها کسی که هشیارانه به جستجوی تام از خانه بیرون می زند لارا است. وقتی لارا تام را پیدا می کند حرف های ناگفته تمام آن سال ها به زبان می آید. دیالوگ های آن سکانس یکی از مهم ترین دلایلی است که قصه را از تکرار کلیشه ای نجات می دهد.

تام ترس اش را بیان می کند. اینکه با لارا بهترین لحظه های عمرش را سپری کرده است و با خودش فکر کرده  آن لحظات دیگر تکرار نخواهد شد، چگونه می شود شبی بهتر از بی نقص ترین شب هایش با او را دوباره تکرار کند. باید با واقعیت کنار بیاید و با آن چه شدنی است کنار بیاید و دست از رمانتیسیزم بردارد.

تام می گوید من از اقیانوس می ترسم.

اصلن خودتان ببینید:

 

همین چند سال پیش یک بار جای لارا بوده ام. آن روزها دلم می خواست از هیجان بمیرم تا اینکه تا آخر عمر از ملال دق کنم. اما آنکه روبرویم بود یا از اقیانوس می ترسید یا خدا می داند چه مرگش بود. هرگز نگفت دردش چه بود. بگذریم. غرض معرفی یک فیلم خوب بود. باقی قصه است و غرولندهای مکرر من است.

/ 0 نظر / 13 بازدید