آب رو ریزی مایع آبروریزی

می گویند اگر می خواهی نویسنده شوی باید چیزی را بنویسی که خوب می شناسی اش یا تا مغز استخوان با آن نزدیک بوده ای و تجربه اش کرده ای وگرنه سطحی و آبکی از آب در می آید، مثل هولدن کالفیلدی که سلینجر در ناطور دشت خلق کرد. افسردگی و انزجار کالفیلد از دنیای معمول و روزمرگی دروغین، تخیلٍ ذهن نبوده است. سلینجر آن را زندگی کرده بود اما بجای اینکه مثل هولدن کالفید دنیا را به آتش بکشد او را روی کاغذ می آفریند، از تاریکی های درونش، شخصیتی جاودانه را خلق می کند که رنگین کمانی از آدم ها در سرتاسر دنیا با او هم ذات پنداری می کنند.

همه ی ما در درون مان تاریکی داریم. نوشتن این تاریکی ها بهترین خود درمانی است، ذهنی که این ها را می نویسد اگر تربیت ادبی داشته باشد چه بسا از درون اش بتواند شاهکاری ادبی خلق کند.

برای من، نور افکندن به این تاریکی های شخصی، کمک می کند که خودم را بیشتر بشناسم و آبشخور بعضی رفتارهای پیش بینی نشده ی خودم را درک کنم و بشناسم.

چند شب پیش با دوستان سر میز غذا بودیم. ناگاه یاد یک روز از دوران کودکی افتادم که تصاویرش خیلی شفاف شروع کرد به رژه رفتن جلوی چشم هام. نه اینکه من به حافظه دورم چنین دسترسی دقیقی داشته باشم. تکه تکه های آن روز در طول زمان بازگو یا یادآوری شده اند تا اینکه توانستم همه ی تکه های آن روز را فراهم کنم و روایتی از آن بازآفرینی کنم. اینکه چرا آن شب آن روایت خودش بی اختیار در حضور چند دوست صمیمی به زبان آمد را نمی دانم. شاید جادوی شراب بود شاید هم امن بودن آن محفل:

«چهار یا پنج ساله بودم. معده دردی داشتم که هیچ دکتری نمی توانست بفهمد منشاش چیست. پدر و مادرم ماه ها دربدرٍ مطب این دکتر و آن دکتر و ده ها کلینیک بودند. در راه برگشت از یکی از همین ویزیت ها گویا حرف آخر دکتر این بوده که باید شکم این بچه را بشکافیم تا بتوانیم نمونه برداری کنیم و ببینیم دردش چیست. در راه برگشت، من و مادرم صندلی عقب پیکان نشستیم و پدرم پشت فرمان. خبر نداشتم خانه نمی رویم و داریم می رویم خانه ی پدر بزرگ پدری. راه طولانی بود و سکوت سنگین و غلیظ. هیچ کدامشان یک کلمه هم حرف نمی زدند. نگاه کردم دیدم مادرم رویش را کرده آن طرف و دارد بیرون را تماشا می کند و بی صدا گریه می کند. دست چپ اش چنان تنها روی صندلی نشسته بود که دلم برایش سوخت. دست را گرفتم که دلداریش بدهم. آن حرکت اولین حافظه ی ابراز همدردی من با درد دیگری بود. اولین تجربه ی حقیقی وصل شدن به دیگری، وصلی پوست به پوست، ارتباطی تمامن انسانی.

 

گویا در طول راه معده درد شدید دوباره به سراغم آمده بود. وقتی به خانه ی پدر بزرگ رسیدیم، پدرم مرا از توی ماشین بغل گرفت طوری که انگار دارد نعش روی دست حمل می کند. وارد حیاط شدیم. بسمت ایوانی که مفروش بود رفتیم. مرا روی فرش پیاده کرد. مادر بزرگ با ترس پرسید چی گفت دکتر. پدرم ناپدید شد. یادم هست درست چند ماه پیشتر عمه بزرگم را سرطان خون جوان مرگ کرده بود. هنوز داغ اش برای همه مان تازه بود. من منتظر بودم مادرم جواب سئوال مادر بزرگ را بدهد. صدای بلند قهقهه واری از بیرون شنیده می شد. نمی دانستیم خنده است یا گریه، مادر بزرگ رفت دم در. پدرم را آورد داخل و گفت گریه کردن مرد جلوی در و همسایه مایه ی آبروزی است.»

/ 0 نظر / 9 بازدید