حفره ی دل

آمدن به این فرودگاه لعنتی انگار تلنگری بود برای آنکه سرٍ زخمی، عمیق تر از پیش باز شود بی آنکه درست بدانم از کجا زخم خورده ام. تماس فیزیکی آندو در ذهن من هی عادی جلوه می کند و هی نمی کند اما می دانم که مرا ناراحت نمی کند. تماس عاطفی است یا احتمال آن؟ چیست که اینطور آزارم می دهد؟ این خلا و حفره ی بزرگ درون قلبم از تیر و کمان کدام شکارچی شلیک شده؟ اصلن چرا از همان لحظه که خواستم سوار هواپیمایی بشوم که روی صفحه اعلانتش نوشته بود لندن ناگهان پاهایم سست شد و فشارم افتاد؟ خطا از کیست و اصلن خطا در چیست؟ چرا نمی توانم ببخشم او را؟ چرا نمی توانم با تمام وجود از او  نفرت داشته باشم؟ این بلاتکلیفی عاطفی من از کجا ناشی می شود؟

 

این هم یک فقره دیگر از رها کردن های من. بستن یک فصل و یک دوستی عمیق. چقدر دارم پشت سر گذاشتن و رفتن را یکی بعد از دیگری تکرار می کنم؟ چرا نمی مانم و نمی جنگم؟ سرانجام این همه رفتن و واگذاشتن از سر یاس تنهایی نیست؟ خوب باشد. مگر ما بالذاته تنها نیستیم؟

/ 2 نظر / 21 بازدید
سیمرغ

نه محسن... تنها نیستیم ما.. بالذاته!

ارنواز

كوهها باهمند و تنهايند، همچو ما باهمانِ تنهايان. (شاملو)