نمای تقریبن خیلی نزدیک

نیگاش کن چه ذلیل افتاده کنار دیوار، نیگا نهر تفی که از گوشه لبش راه افتاده چقدر خوارترش کرده. چی می گفتم؟ ها! آره کسی نمی دونه مرتضی چطور اسیر شد. باید نیم ساعت پیش می دیدیش. معلوم بود که گیر آورده. آمد همینجا پای دیوار نشست قاشق رو از جیب پشت شلوار در آورد و سرنگ رو از جیب جلو و مثل سگ به دندون گرفت. پودر رو توی قاشق خالی کرد زیرش فندک گرفت. با یه فشار ظریف انگشتا قاشق خالی شد و سرنگ نیمه پر. باز سرنگ رو به دندون گرفت و شیلنگ لاستیکی باریک را بست دور آرنج. محکمٍ محکم. رگ پایین بازو ور قلمبید، انگار هوار می کشید که تشنه ی نیش سرنگه. سوزن رفت زیر پوست و انگتشتای مرتضی سیلندر بیرونی سرنگ رو هل دادند. باید می دیدی اون لحظه رو. اگه بگم به شکل دردناکی شاعرانه بود باورت نمی شه. هارمونی اعضای تنش، پوف! عدسی چشما گشاد شد، ماهیچه های صورت همه شل و تن اش کش اومد، آخه مگه توی اون رشته ای که از توی سوزن شره کرد توی رگ و قاطی خون شد و بعد اثرش به سرعت برق رفت رسید به مغز چی بوده؟

/ 0 نظر / 4 بازدید