آنکه گفت آری آنکه گفت کوفتکاری!

می گوید دیگر مقیم مرکز نیست. به خارج هجرت کرده، خارج از مرکز به خرج تمام تنهاییش. به خرج همه ی عواطف یک انسان میانسال. می گویم چطور هجرت کردی؟ آهسته، و در تاریکی یا گریختی؟ می گوید گریختم. هجرتم نه از سر دافعه که از جاذبه ی بسیار بود. گریزاندند مرا. اصلن خود جاذبه ی گریز از مرکز بود به معنای واقعی کلمه. می گویم چطور؟ می گوید اول، همه عشق بود به مرکز. هر قدمی که بر می داشتم برایش از سر عشق بود. بعد ناگهان انحصار روی سگش را نشانم داد. پاچه گرفت. و من گرخیدم. [صدای غمگین سهیل نفیسی در پس زمینه می گوید: گریخوم نهوندن.] بعد گریستم. بعد گریختم. حالا کرختم مثل یک کهنه پارچه ی دستمالی شده. چروک و خسته، چرک های خارج از مرکز را به خود می گیرم یعنی به من می گیرانند. می گویم پس در خارج از مرکز جاذبه ای در کار نیست. می گوید نه همه دافعه است. می گویم پس باز در کار رانده شدن به مرکزی؟ می گوید نآری! می گویم یعنی چه؟ می گوید یعنی هم نه هم آری. چیزی ندارم بگویم. می گوید مغناطیس! دو حوضه ی مغناطیس در کنار هم شده اند اینجا و آنجا برای من. از آنجا رانده از اینجا مانده ام. در عین حال از ماندن هم وامانده ام. یعنی در درون خودم آواره مانده ام. می گویم حالا چه کار باید کرد؟ می گوید هیچ! واماندن از ماندن برای خودش یک وضعیت سومی است که دچارش شدن بیچارگی نیست. دنیا که به آخر نرسیده.

/ 0 نظر / 24 بازدید