درد دلهره ی وجودی و کلارینت درمانی

 وسط هفته پیش ساعت چهار صبح به من زنگ می زند. کمی مست است. می گوید احساس می کند بی حاصل است و زندگی اش خالی و بی معناست. می گویم خبر داری ساعت چهار صبح است و من فردا باید بروم سرکار و تو مرا از خواب بیدار کردی؟ گوشی را قطع می کند. از دست خودم عصبانی می شوم که چرا باهاش همدردی نکردم و به حرف هایش گوش ندادم. من که خوابم به گا رفته است با این زنگ تلفن و فرقی در کسر خواب احمقانه من نمی کند. چهار صبح است که هست؟ اصلن تمام لطف ماجرا در این است که یک نفر پیدا شده با تو احساس راحتی کرده و چهار صبح بهت زنگ زده تا درد وجودی اش را با تو در میان بگذارد. چرا گوش نکردم به حرف هایش؟

فردا شبش کنارش دراز کشیده بودم و صورتش را میان دست هایم اسیر کرده بودم. به چشم های زیبایش نگاه می کردم. به پوست بلوری اش دست کشیدم و آنهمه زیبایی را تحسین می کردم. گفتم بگو دردت چیه! بگو غمت چیه! نگاهش را دزدید و گفت چیز مهمی نیست و رفت زیر لحاف و مرا برد به خلسه ای خوب. وقتی هم که از ماموریت زیر لحاف برگشت دور دهانش را پاک کرد و سرش را گذاشت روی سینه ام. دیگر خبری از آن گمگشتگی در نی نی نگاهش نبود. باورم نمی شد که به این سرعت خود را پیدا کرده باشد.

/ 1 نظر / 13 بازدید