چشمی برای آینده

 

چهار سال پیش پدر و مادرم یک سفر دو ماهه آمدند کانادا پیش من. دو ماه زمان زیادی است بخصوص وقتی نزدیکی فکری بین تو و والدینت وجود ندارد. هفته ی اولش خوب است، از هفته دوم به بعد ناخواسته روی اعصاب هم می روید. اما کم کم یک روشی پیدا می کنید که به هم فضا بدهید. از همان هفته دوم پدر یک دوربین دم دستی خواست. وقتی دوربین را گرفتم فکر کردم یکی دو ساعت با آن بازی خواهد کرد و بعد حوصله اش سر خواهد رفت و می اندازدش کنار. دیگر کاری با دوربین نداشتم. فقط یکی دو روز قبل برگشتن شان محتویات دوربین را منتقل کردم به یک کارت حافظه و یک کپی هم از آنها ریختم روی لپ تاپ خودم و دیگر نگاهشان نکردم. کارت حافظه و دوربین را با خودشان بردند و چون اهل فیس بوک بازی هم نیستند هیچ وقت نفهمیدم عکس ها و فیلم ها راجع به چه و کجا بودند تا همین چند ساعت پیش (بعد از چهار سال و نیم) که فایل های لپ تاپ را وارسی می کردم ببینم چه فایل هایی را می توانم دور بریزم که حافظه خالی کنم. نشستم عکس ها را تماشا کردم. بعد از چند عکس حس کردم دارم این شهر را از نگاه پدر، از نگاه یک توریست هفتاد ساله ای که زادگاه و فرهنگش فرسنگ ها از اینجا فاصله دارد نگاه می کنم. بعضی از این عکس ها حیرت انگیزند. اغلب کاملن تصادفی و بی هدف اند. از میان این تصادفی ها یکی شان ساختمان محل کار جدید من است که یک سال پیش کارم را آنجا شروع کردم. ساختمان محل کارم کنار یک اتوبانی است که محال است کسی از آنجا عکس بگیرد، بس که منظره ی بی حس و تهی و ناچیزی دارد اما نمی دانم چرا پدر از آن ساختمان عکس گرفته است؛ وقتی که خودم کنار دست اش در حال رانندگی بوده ام. این عکس و غریب بودن حٌسن تصادف اش برایم یک نمه سانتیمانتال بود آنقدر که وادار شوم این متن را بنویسم.

/ 0 نظر / 31 بازدید