To Settle

عید هم آمد و سال نود هم تمام شد. من هم چنان همان روح گم شده ام مثل خیلی از این ارواح گم شده ای که هر روز از کنار هم رد می شویم و لبخند می زنیم و به روی هم نمی آوریم که چیزی کم است، چیزی گم است.

ستل شدن در انگلیسی دو معنا دارد. یکی اینکه جاگیر بشوی و جا بیافتی، مثلن بعد از اسباب کشی زندگی آدم روتین عادی خودش را پیدا کند یا مثلن کسی ازوداج کند و زندگی اش سر و سامان بگیرد. یک معنی دیگرش هم این است که به یک چیزی که پایین تر از سطح توقع ات بوده قانع شوی و بپذیری که همین است که هست. بیشتر از این، توقعی نباید داشت. مدتی بود که فکر می کردم برای یارگیری دیگر باید از خیر پیدا کردن آن زن اثیری امروزی که در خیال می پروراندم بگذرم، زنی با نیمه ای تاریک از جنس تاریکی های خودم، زنی هم قد خودم. فکر کردم توقع ام بی جا بوده شاید. فکر کردم دیگر باید به هرچه دم دست هست قناعت کنم. قناعت کردم. کمی از سر واقع بینی کمی هم از سر خشم. اما می بینم نمی شود. جور در نمی آید. من اهل اش نیستم. اهل اینکه تمام زندگیم بشود پارتی کردن های بی مغز از جنس جماعت سفید پوست بی درد اینجا. درست است که به آدم خیلی خوش می گذرد. همان طور که این سه ماه گذشته خوش گذشته و اگر اینهمه خوش گذارانی و الواتی نبود فشار کار دیوانه ام می کرد اما در نهایت یک چیزی کم است.

من هنوز فکر می کنم قانع شدن هم جواب کار نیست. فکر می کنم تنها ماندن بهتر از بی حواس شدن و خود را به کوچه علی چپ زدن است.

/ 0 نظر / 14 بازدید