ماتریالیست های معناگرا

شخصیت های این قصه ابدن تخیلی نیستند و هرگونه تشابه شان با آدم های حقیقی کاملن عمدی است.

 

یوسف روی مبل ولو شده بود و فقط داشت گوش می کرد. حس اش را نداشت توی مکالمه جمعی شرکت کند که برای اولین بار ملاقات شان می کرد. ترجیح می داد مشاهده کند و به بعضی ارجاعات شخصی میان مکالمات آنها در ذهن خودش فکر کند و تخیل اش را رها کند و در کل حالش را ببرد. اما غلامحسین از این سکوت تعبیر احمقانه ای کرده بود و فکر کرده بود یوسف اصلن مکالمه شان را قابل نمی داند و دارد توی دل اش به ریش آنها می خندد و از این که دوست دخترش مهگل این غریبه را با مهربانی تحویل می گرفت راضی نبود. طبیعتن گارد دفاعی آدم ها در شرایط این چنینی بالا می آید. غلامحسین فقط منتظر یک فرصت بود، و بقول کیروش مربی تیم ملی چه دفاعی بهتر از حمله؟ او فرصتی می خواست که با یک طعنه تند و تیز یوسف را سکه یک پول کند.

 

ثریا که البته یوسف را آورده بود به خانه آن دو، همان نیم ساعت اول با سه چارتا شات یک ضرب و مستقیم هم سرش گرم شده بود و هم سرگرم شده بود. غلامحسین داشت هموسکشوالیته ی یکی از دوستان مشترکشان را با تحلیلی روان پزشکانانه  می شکافت که یک دفعه با یوسف چشم توی چشم شد و رشته افکارش پاره شد. به ثریا گفت: این چرا انقده تنگه؟ یا نکنه یهویی می خواد بترکونه؟ ثریا خندید و آمد چیزی بگوید. یوسف که ماه ها بود از هرگونه تماس بدنی با موجودات زنده محروم مانده بود دلش خواست آن لحظه پشت دست ثریا گونه اش را نوازش کند و مثل یک گربه خانگی باهاش رفتار شود. در عوض ثریا مودمش را بسته بود و امواج وای-فای یوسف را نمی گرفت و در حالی که تخم هایش را می خاراند بی مقدمه گفت: بچه ها راستی یوسف شاعر هم هست ها.

با این حرف ثریا انگار روح مرده ای در درون غلامحسین زنده شد . فرصت را دو دستی چسبید و گیر مبرم به یوسف داد که باید یک شعر بخواند. یوسف لب و لوچه آویزان کرد که بابا آخه این وقت شب کی حال شعر شنیدن داره و نمی خورم و نمی دم و ... اما محال بود غلامحسین این فرصت طلایی را از دست بدهد. قلاب را گیرانده بود به سق یوسف و خیال رها کردن هم نداشت. یوسف از موقعیتی که ثریا او را در آن قرار داده بود راضی نبود . معذب شده بود. سکسکه ای کرد. بعد مکثی و بعد گلویش را صاف کرد که یعنی آماده شعر خواندن است اما سکسکه ی بعدی مجال نداد. دو سه باری به سینه اش کوبید و در آمد که: بانو مدوسا و مارهای مویش زیر روسری!/دختر تو لکه ن...(سکسکه)...نگی بر دامن این شهر...

غلامحسین کمی به جلو خم شد و گفت: چی جانم؟ لکه ی نهنگ؟ لکه ی نهنگ دیگه  چیه؟ یوسف با صبوری خندید و به سینه اش مشتی زد و سرش را به معنی مخالفت تکان داد و گفت نه بابا ن...(سکسکه)...نگ. غلامحسین گفت مسخره کردی ما رو داداش؟ دوباره می گه لکه نهنگ! بعد انگار که یوسف صدای او را نمی شنود، به ثریا رو کرد: این حالش مناسبه؟

این کلکل کردن میان یوسف و غلامحسین در دور تسلسل افتاد. اصرار از این و انکار از آن. یوسف از جا بلند شد و به سمت رخت آویز رفت که ژاکتش را بردارد. حالا پشت اش به هر سه آنها بود. با صدای بلند بی اعتنا شروع کرد به خواندن شعرش بدون سکته و سکسکه:

بانو مدوسا و مارهای مویش زیر روسری!

دختر تو لکه ننگی

ابر بر فراز این شهر شلوار به تن می کند
که مبادا...
سربلند باشید و به آسمان نگاه کنید
خدای را صدهزار مرتبه شکر

باور، ریشه و ریش
و مردان تبغ به دست
در آرزوی اصلاح جنبشی
جنبش تار مویی یا مارهای زیر روسری
خیابان پر از چماق های چاقیست
که مردان غیور را به دست گرفته اند
و رانهای کبود گستاخی که خود را به باتون می کوبند

آه ای ن.(سکسکه)..نگان افسرده!
تا صخره های سنگی و انتحار یک موج بیش نمانده

 

/ 1 نظر / 22 بازدید
فروغ

دوست مي داشتم...از دستت در رفته بود