با خویش خویشی کردن.

از ژاک دریدا درباره ی عشق می پرسند او می گوید دوباره باید به همان پرسش «که» و «چه» خودمان برگشت. (نقل به مضمون). یعنی ما یا عاشق فردیت یگانه معشوق ایم یا عاشق چیز(هایی) از او. من فکر می کنم حالتی هم هست که آدم، عاشق با «او» بودن می شود. یعنی بودن با «او» تو را به کیفیتی می رساند که خودت را بیشتر دوست می داری. حالا در غیاب «او» تو خودت هستی و نه اینکه خودت بد باشی اما دیگر آن کیفیت ویژه را در خود نمی بینی بعد همین که این را درک می کنی دلت برای «او» تنگ می شود غافل از اینکه دلت برای «با او بودن» تنگ شده و این توهم برایت پیش می آید که عاشق «او»یی و بدون «او» بودن برایت سخت تر از با «او» بودن است. بعد اصلن فراموش می کنی از او بپرسی که آیا حس او به تو چگونه است. زمان می گذرد و تو در خاک گرم و نرم سرزمین خیالی «با او بودن» فرو و فروتر می روی. بعد که تا خرخره و گردن فرو رفته ای تازه به فکرت می رسد از او استعلام عشق کنی، آیا او هم تو را دوست دارد یا با تو بودن را یا عاشق چیزی در توست یا نه اصلن هیچ کدام. اگر هرگز چیزی نشنوی یا دست به سر شوی، می پذیری دوست ات ندارد، آن طور و آن اندازه که تو. و یا روی همه چیز ملافه ای می کشی و می گذاری بماند در ذهنت. همان طور قشنگ و یگانه. در هر دو حالت، شاید دیگر وقت گذشتن است. وقت بستن آن فصل از زندگی. شاید لابد وصل را در جایی دیگر باید جست، در همان نزدیکی خودت، نزدیک تر از آن که اصلن باورت شود. در درونت. با خودت.

/ 0 نظر / 18 بازدید