خانه را عشق است و خانه سیاه است

کورمال کورمال هرچی دست می کشم کلید برق را پیدا نمی کنم اما دور تا دور دستم به وسایل نور پردازی می خورد که البته هیچ کدامشان کار نمی کنند و من دور تا دور مستراح تاریک آنقدر در جستجوی نور می چرخم که خسته می شوم و همین که می نشینم دست مادرم را روی گلویم حس می کنم، در تاریکی چهره اش را دارم می بینم که تمام سعی اش این است که خفه ام کند...
گیر این بودم که مادرم سمبل چیست در این کابوسی که با فریاد و خیس عرق از آن بیدار شدم. ف می گوید سمبل عشق است و من ترسم از این است که در ناخودآگاهم عشق بدل شده به چیزی سیاه و مرگبار. درست می گوید. خودم هم فکر می کنم آن همه ابزار نورپردازی که توامان نماد آگاهی و امید  هستند هم همه خراب و از کار افتاده اند. انگار که امیدی نمانده در عشق برای من. چه می شود کرد، همین آخری مگر سر ما را نگذاشت دم باغچه؟ درست پارسال همین وقت ها بود. آمد دو روز کامل را با من افلاتونی اما عاشقانه سپری کرد و منی که آن گوسفند نادانم را حسابی پروار کرد با عشق یک طرفه ای که برایش داشتم و الا آخر ماجرا که لابد می دانید دیگر. ندانستید هم چیز خاصی را از دست نداده اید، موضوع به کل تمام شده دیگر، برای همیشه، انگار که اصلن این آدم دیگر وجود خارجی ندارد.
/ 0 نظر / 15 بازدید