کاش بونوئل فارسی بلد بود

مراسم خاکسپاری بود. برای آقای سماواتی. نه این که او را به خاک بسپارند. نه! می خواستند خاک را به او بسپارند. سماواتی را که همه می دانستند اهل سماوات بود. همیشه هوایی بود. سر به هوا، چشم به آسمان. همیشه ی خدا یک سر در ابرها داشت و هزار سودا در میانه های اتمسفر.

خاک را در یک جعبه ی عتیقه ی قهوه ای رنگ بزرگ ریخته بودند. چهار مرد چهار گوشه ی جعبه را با احترام گرفته بودند و آن را آرام به سوی آقای سماواتی که روی تکیه ای ابر دراز کشیده بود آوردند. جعبه را تا روی سینه ی آقای سماواتی با متانت پایین آوردند. روی سینه ی او یک گودال بزرگ باز شده بود کمی بزرگ تر از جعبه ی عتیقه. جعبه را آرام آرام در داخل سینه جا دادند. بعد لایه لایه روی جعبه را با گوشت و پوست آقای سماواتی پوشاندند. صدای گروه کری با شکوه در فضا شنیده می شد. نور خیره کننده ای از زیر ابری که آقای سماواتی بر آن دراز شده بود فضا را پر کرد. همه ی حضار در مراسم از فرط شکوه آن منظره به وجدی آسمانی آمدند و شیون های قهقهه وار کشیدند.

/ 0 نظر / 15 بازدید