حقیقت - دیوانه وار - همکار جوان

- حقیقت اش اینست که فکر می کنم سعی ام را کرده ام. یعنی هر کاری که می شد کرده ام که زنده نگه دارم این حس را. حس کمیاب عاشق بودن را، حتا اگر معشوقی در آغوش یا در کنار نباشد. اما نمی گذارند انگار. نمی گذارد این زمانه، این ماشینِ آدم خوارِ بی رحم روزمرگی و مصرف-گراییِ سیری ناپذیر زندگی شهری. همه ی اینها مدام دارند روحم را زخمی کنند. نه اینکه من تنها قربانیِ این وضع باشم. خیلی های دیگر هم هستند. فرق در این است که بعضی هامان در انکار مطلقیم، بعضی هامان در بلاهت و بعضی هامان در حالت غرولند دایم. من انگار از دسته ی آخرم.

- دیوانه وار افتاده ام به تماشا کردن سریال لاست. تمام این سال ها همه درباره اش حرف زده اند که فلان است و بیسار. من فکر می کنم خوب است، خیلی هم خوب اما معجزه نیست. دارد زندگی انسان امروزی را با استعاره ای بسیار آسان به تصویر مجدد می کشد. آن جزیره خودِ سیاره زمین است و آن مسافرین هواپیما هم ما آدم های زمینیم. یک مقدار محدود منابع طبیعی و مصنوعی هست که باید بین همه مان تقسیم شود و  کسی نباید مالکیتی بر آن داشته باشد اما اندازه و حدت خصیصه های انسانی و حیوانی اهالی جزیره آنها را از هم متمایز می کند که در جنگ بقا چه کسی برنده باشد و چه کسی زودتر مضمحل شود. بازماندگان پرواز 815 لوس آنجلس همگی اذعان دارند که آن جزیره نقطه ی شروعی برابر برای همه است و اینکه در گذشته که بوده اند نباید آنها را از هم متمایز کند. اما در عمل چنین نیست. یکی جاه طلب است، یکی حریص، یکی پرستار است و طبیب، در همه حال، یکی آشفته حال و گم گشته حتا در جزیره ای که همه به یک اندازه گم گشته اند. لُب کلام اینکه قصه ی آدم های لاست چیز تازه ای نیست، زندگی خودمان است بر این سیاره ی تنها، اما نمی دانم چرا عده ای چنین حیرت زده اند از بازگویی ساده و عضو دایمی کالت لاست هستند.

- همکار جوانی دارم که پارسال همین موقع به تیم ما ملحق شد. بیست و هفت هشت ساله است. سفیدپوست است و از یک خانواده ی متوسط کانادایی بیرون آمده. من ازش خوشم نمی آید اما سعی کرده ام با حفظ فاصله و حفظ احترام، از هرگونه برخوردی جلوگیری کنم. گاه به گاه شنیده ام نظرات نژادپرستانه ی کادوپیچ شده می دهد درباره ی همکار های دیگر. و فکر می کند چون این نظرات را با زرورق به بیرون از کله اش ارایه می کند، اشکالی پیش نخواهد آمد و من هم تابحال چیزی نگفته ام. پنج شنبه به اش گفتم من ممکن است شنبه بروم کمپینگ. چون آن-کال هستم آیا می تواند هوای من را داشته باشد که اگر چیزی پیش آمد بجای من که دسترسی به کامپیوتر نخواهم داشت مشکلات را حل کند. (این را بگویم که در همین یک سال سه بار من همین کار را برایش کرده ام). و او طبیعتن گفت نه اشکالی ندارد. دیروز دوشنبه آمدم سرکار. اول صبحی پرسید کمپینگ چطور بود. گفتم برنامه لغو شد، نرفتم. چیزی نگفت. چند دقیقه بعدش رفت بیرون و با حالتی منقلب برگشت. باز چیزی نگفت. یک ایمیل از رئیس ام آمد که هر موقع وقت داشتی بیا ببینمت. قبل از ناهار رفتم اتاق رئیس. گفت تو مگر آن-کال نبودی هفته گذشته. برای چی رفتی کمپینگ. برایش توضیح دادم که فقط قرار بود شنبه صبح بروم و در بدترین حالت یک شنبه ظهر برگردم. با مایکل هم هماهنگ کرده بودم. از آنجایی که او مشکلی نداشت که جای مرا پر کند موضوع را با یک توافق بین خودمان نگه داشتیم. گفت خوب می فهمم اما گویا او عصبانی است. باهاش حرف بزن. آمدم اتاق کارم (که با مایکل در آن سهمیمم). گفتم قضیه ناراحتی تو چیه. گفت تو آخر هفته ی مرا خراب کردی. کمپینگ هم نرفتی اما به من خبر ندادی که نرفتی. گفتم آخر هفته نبود و فقط شنبه بود و آن هم در صورت نیاز. که اصلن تماسی هم از طرف کسی با ما گرفته نشد. چرا اینقدر کاه را کوه می کنی. دردت چیه؟ گفت تو با من حرف نمی زنی. نمی گویی کی می آیی و کی می روی. گفتم تا آنجا که لازم باشد گفته ام اما یادت باشد تو رئیس من نیست و انتظارت بی جاست. فکر نکن که من قرار است به تو گزارش بدهم. گفت فکر می کنم حضور من تو را و موقعیت تو را تهدید کرده است. مکثی طولانی کردم. داشتم جلوی خودم را می گرفتم. از درون داشتم منفجر می شدم. همه اش به خودم نهیب می زدم که نکنی اینکار را، جلوی خودت را بگیر، بگذار... اما نشد ناگهان از خنده منفجر شدم. خنده ای از ته ته دل. هرکاری می کردم خنده ام بند نمی آمد. سرم را گذاشته بودم روی میز و همینجور بی وقفه می خندیدم. بالاخره سرجایم نشستم و خودم را جمع و جور کردم و بهش نگاه کردم. سرخ شده بود. جدی از پنجره بیرون را نگاه می کرد. گفتم مایکل حضور تو کاری به کار من ندارد. راستش این کار برای من صرفن یک منبع درآمد است، نه مرا و شخصیت مرا تعریف و تبیین می کند نه برایم جدی است. بگذریم. ادامه دادم به کار کردن. تا ساعت چهار فقط مبادله ی کاری کردم با او. در افکارش غرق بود. ساعت چهار شد که وقت رفتنش بود. بی آنکه مرا خطاب قرار بدهد، گفت، من تحت فشار بوده ام و تند واکنش نشان دادم. احساس می کنم باید ازت عذرخواهی کنم. گفتم بی خیال. چیزی نشده. کسی هم آسیبی ندیده. فراموشش کن. برگشتم نگاهش کنم دیدم در دو قدمی میزم ایستاده کنار صندلی من و دستش را دراز کرده. دست دادیم. رفت. امروز هم به رئیس مان ایمیل زده که دیشب درست نتوانسته بخوابد و امروز سرکار نخواهد آمد.

/ 2 نظر / 17 بازدید
استاد

خوب راست میگه دیگه، نمی‌خواستی بری کمپینگ، یه ندا بهش می‌دادی :-)