مچ گیری

می بخشید اگر روزتان را خراب می کنم با این نوشته. فقط دوست دارم به او یادآوری کنم که هیچ چیز را به فرض ابدی بودن بی ارزش و سهل الوصول نگیرد.

 

دست ها و صورتش به قدری سرخ و گل انداخته است که می شود حدس زد جریان خون در بدنش بی نقص است. لاغر است اما نحیف نیست. فشار خونش تقریبن همیشه هشت روی دوازده است. چربی خون و کلسترول و قند خون، همه و همه در محدوده های نرمال هستند. هفته ای سه بار هر بار 60 تا شنا می رود و 200 تا شکم. دست هایش لرزش ندارند. وقتی مجبور می شود برای رسیدن به اتوبوس بدود اصلن احساس خستگی یا تنگی نفس نمی کند. در حالی که روزی پنج شش سیگار هم می کشد و آخر هفته ها دو سه تایی نوشیدنی به تن می زند. نبضش دقیق می زند. این را با هیچ دستگاهی اندازه گیری نمی کند بلکه می تواند به چشم ببیند. یعنی وقتی دستش را آویزان و بی حرکت نگه می دارد می تواند تپش زیر پوست را روی مچ دستش ببیند. قدش 185 سانتیمتر است و وزنش 75 کیلو. یعنی در یک کلام خوب که فکر کنی می بینی محال است این آدم بیماری بگیرد یا بدون دخالت عوامل بیرونی دچار نقص فنی در جسمش شود اما ...

 

این را از روز اولی که هشیاری در آدم متولد می شود به او نمی گویند اما حقیقت مطلقی است که خیلی نادیده گرفته می شود: زندگی اتفاقی است که باختن در آن اجتناب ناپذیر است. یعنی همه بالاخره یک روزی می میرند و مرگ بی آنکه چیز بدی باشد در بازی زندگی مترادف باختن است. اما وقتی به کسی می گویند که بیماری مهلکی در حال رشد سرطانی در درون توست، همه ی آدم ها (بدون هیچ استثنایی) غافلگیر می شوند و طوری رفتار می کنند که انگار هرگز قرار نبوده مرگ به سراغ آنها برود. دلم می خواهد مرگ را غافلگیر کنم. یعنی اگر روزی از دل تاریکی ناگهان بپرد جلو رویم، از جا نپرم و در چشم هایش خیره شوم و بگویم "فعلن بیا اینو بخور!"

/ 1 نظر / 3 بازدید
مهدیه

محسن جان این متن منو یاد داستان "مرگ در می زند" اثر وودی آلن انداخت،طنز بسیار زیبایی داره...حالا همون طور که تو می خوایی مرگ رو غافلگیر کنی آخر این متن هم منو خوب غافلگیر کرد....ممنون