رکوئیم برای یک خیال

کارد را فرو کردی در قلبم گذاشتی بماند همان تو بعد دسته ی کارد را چرخاندی و پیچاندی با لبخندی بر لب - لطف کردی که لااقل در چشم هایم نگاه نکردی - و همچنان پیچاندی و پیچاندی. فکر نمی کردم اینطور شکنجه شوم. فکر می کردم به سادگی تمام می شود. تمام شد. تمام! اما هیچ چیزش ساده نبود.

حالا بزرگواری کن و دست بکش از این کارد. خودم یک کاریش می کنم. لطف کن به بهانه نجاتم و در آوردن کارد از سینه ام سراغم نیا.

آن سالی که به تو بر خوردم تصادفی، در برهه ای از زندگی ام بودم که در جستجوی رویایی کودکانه و ساده لوحانه داشتم سفر می کردم. درست همزمان با آن سفر و غیبت من، زنی وارد این شهر شد. نه من او را هیچ وقت دیدم و نه او مرا. ما دوستان مشترکی داشتیم و درباره ی هم از این دوستان می شنیدیم. همیشه فکر می کردم کاش با او آشنا می شدم. اما دیگر دیر شده بود. امروز او را برای اولین بار دیدم. وقتی دست می دادیم نگاه مان گرهی عجیب خورد. انگار که یک تاریخچه ای بین مان بوده باشد و آن لحظه ی گره خوردن نگاه ها آن تاریخچه در مقابل چشم های هر دومان مرور شد. این همه درست همین امروز اتفاق افتاد. همین امروز که تو این طور دردناک تمام شدی. من نمی توانم به خودم بقبولانم که همه ی اینها یک تصادف بی معنی بوده است.

/ 0 نظر / 18 بازدید