چرا به فکر من نرسید

دیشب مستند تاریخچه شکست های جنسی من را تماشا می کردم. فارغ از دستور زبان مناسبی که کریس ویت برای فیلم اش انتخاب کرده است، فیلم آدم را به دلایل دیگری دنبال خودش می کشد. همه چیز فیلم مناسب و به جاست؛ از چهره ی تا سرحد بلاهت اما بسیار دوست داشتنی کریس گرفته تا جذاب بودن مضمون ماجراهای عشقی و جنسی یک جوان مجرد در بریتانیای امروزی. فیلم در زمره پروژه های بسیار کم خرج بشمار می رود. از همان فیلم هایی که وندرس در اویل دهه ی هشتاد و کیارستمی در اوسط دهه نود پیش بینی کرده بودند؛ که تکنولوژی آینده امکانش را به هر کسی خواهد داد تا با در دست گرفتن یک دوربین و وسایل ابتدایی فیلم سازی، هم چون یک قلم هر کسی قادر به ساختن فیلم باشد. فقط کافی است قصه یا مضمون کشش داشته باشد. شروع فیلم نوید بخش یک کار هیجان انگیز است اما کمی جلوتر برخورد سرد زن های زندگی کریس روند فیلم را بدل به سرخوردگی کارگردان و نویسنده و تماشاگر می کند و وقتی قصه از ناکجا آباد زنی با شلاق و لباس چرم و فتیش سر در می آورد فکر می کنی فیلم شکست خورده. با آمدن مادر کریس انگار نوزایی قصه تازه آغاز می شود. مادر کریس قصه را مثل محل زندگی کریس سر و سامان می دهد. نظم می دهد به جریان قصه. تمیز می کند همه جا را. مرتب و منظم می کند انگار افکار او را.

نقطه اوج فیلم اما سکانس مصاحبه با ویکی است که شاه-عشق کریس بوده زمانی. کلوزآپ های آن سکانس بسیار قدرتمند و تاثیر گذارند. آدم را به تاریک ترین گوشه های روح کریس و ویکی می برند. با خودت فکر می کنی آدمی که زندگیش چنین به هم ریخته و بی بند و بست است چطور می تواند تو را چنین در خود غرق کند. از خودت می پرسی چیست این روح آدمی زاد که چنین جذبه در تو می سازد وقتی به تاریکی هایش می خواهی دست ببری؟ چرا اینقدر جذاب است درد یک انسان دیگر؟ من فکر می کنم "صمیمی بودن" کلید این رمز شگفت انگیز است. قصه ساختگی نیست. زندگی یک انسان است. باید گفته شود. هر چقدر هم سطحی باشد چون زندگی شده تو را گرداب وار به درون خودش می کشد. یادم هست وقتی بعد از دیدن فیلم کلوزر از جی نین گفتمان وار (rhetorical) پرسیدم چرا تا این حد زندگی دردناک و به گندآب کشیده ی آدم ها برای ما جذاب است گفت چون زندگی تک تک ما آدم ها گنداب و فاکدآپ است و غریزه همزاد پنداری است که ما را به درد آن دیگری جذب می کند، در دفاع آمدم بگویم نه زندگی من فاکدآپ نیست دیدم چرا هست. به نوبه ی خودش خیلی هم هست فقط به شکلی پاکیزه و نظیف. سری تکان دادم که یعنی باشه. قبول! حرف شما درست!

پایان بندی فیلم هم دلچسب است. خوش و خرم است. امید می دهد. اگر چه همه می دانیم امید صرفن یک مفهوم انتزاعی است و وجود خارجی ندارد، فقط اغذیه ی زندگی است و فقدانش قحطی انگیزه است. خدا می داند الکس از کجای آسمان می افتد به درون قصه و می شود آن پرتو نوری که از پشت ابر خودش را به تاریکی تحمیل می کند و روشنایی می آورد.

/ 1 نظر / 6 بازدید
pega

be adab medani mani fak yani cheh ??? bechareh gharb zadeh