قصه کوتاه: شب گردی موش کور و جنیسی که جاپلین نیست اما بودن را دوست دارد

جنیس نگاه مهربانی دارد. دارد برایم از مردی حرف می زند که از او 9 سال جوان تر است و جنیس دوستش دارد اما نمی تواند به او بگوید چون فکر می کند کاری است نشدنی. جیمی و کریسشن آن طرف روی مبل دارند مغازله می کنند و اصلن حواس شان به ما نیست. جنیس پیپ فیروزه ای رنگ شیشه ای که شکل عجیب و غریبی دارد را از روی میز بر می دارد و بر دهانش می گذارد. در حال فندک زدن به آن به من نگاه می کند و به اشاره ای می پرسد که آیا من هم می خواهم. می گویم اذیتم می کند اما اگر دود دست دوم بگیرم مشکلی نخواهم داشت. کمی اخم می کند و اخم به خنده ای کاشفانه بدل می شود وقتی منظورم را می فهمد. یک کام بزرگ می گیرد و می آید به سمت لب هایم.

کرخت روی مبل لمیده ام. می آید سراغم سرش را می گذارد روی سینه ام و با نقش برجسته ی پیراهنم بازی می کند. روی کلمه ی بارسلونای پیراهنم انگشت می کشد. با دست به نقطه ای میان پنجره بزرگ روبرو اشاره می کنم. می گویم آن ساختمان بلند سیاه رنگ را می بینی؟ بین آن دو ساختمان سفید؟ طبقه ی چهارم از بالا، پنجره ی منتها الیه سمت چپ، آنجا دفتر کار من است و از اینجا که اتاق نشیمن توست می شود آن جا را با یک دوربین شکاری مناسب دید. نگاهم می کند و می گوید: و ما تا همین پنج شش ساعت پیش همدیگر را نمی شناختیم. چه بسا بارها دوربین هایمان چشم توی چشم شده باشند یا در خیابان از کنار هم رد شده باشیم. چه چیز عجیب و بازیگوشی است این زندگی، نه؟ به پنجره های ساختمان محل کارم خیره می شود و می گوید: یک ایرانی که برای چنین شرکت اسم و رسم داری کار حرفه ای می کند. لابد خیلی به خودت می بالی نه؟ خانواده و دوستانت که حتمن به تو می بالند. پوزخند می زنم: ببینم این تعریف بود یا تحقیر؟ ضربه ای به کف سینه ام می زند و می گوید تعریف مطلق بود ابله! چرا نباید به خودت ببالی؟ سینه ام را محافظت می کنم: اوی! چرا اینقدر خشن؟!؟ چه چیزش بالیدن دارد. همه اش قلابی و گول زنک است. آن برجی که بالایش می نشینیم و آن دفتر و دستک. ظاهرهای اتو کشیده با آن لیوان های قهوه ی استار باکس مسخره یک شکل شان که دست می گیرند. همه اش دهاتی خر کن است. بعلاوه چیزی نیست که من برایش اشتها داشته باشم. این بار ضربه ای آرام تر می زند: حالا داری مثل بچه لوس ها حرف می زنی ها!

در دلم می گوید گور پدرت که باور نمی کنی اما این غذا به دهان من مزه نمی کند.

سرش را کمی بالا می آورد و لب هایم را می بوسد و سفت بغلم می کند. به جیمی نگاه می کنم. کریسشن نیست. گویا رفته بخوابد. جیمی به من چشمک می زند و با شصت بزرگش بهم شادباش می دهد انگار که فتح بزرگی کرده باشم. بعد بدون صدا و با حرکت لب هایش به من می فهماند که می خواهد برود. به کووآلایی که محکم اسیرم کرده اشاره می کنم: این را چکار کنم پس؟

با موهای جنیس بازی می کنم و سرم را به گوشش نزدیک می کنم. زمزمه وار می گویم جیمی می خواهد برود. ساعت پنج و نیم صبح است. محکم تر بغلم می کند سرش را به سمت جیمی می چرخاند و می گوید: آهای مرد گنده! من هنوز با این رفیقت کار دارم. خودت تاکسی بگیر برو. پولش را من می دهم. جیمی می خندد: نه. من خودم می روم و مزاحم شما کبوترهای عشق نمی شوم.

این را که می گوید یک چشمک دیگر می زند. بی آنکه جنیس ببیند انگشت وسطی را بهش حواله می کنم.

صدای بسته شدن در را که می شنوم سر جنیس را از سینه ام بلند می کنم و در دست هایم می گیرم و می بوسمش. احساس می کنم گونه هایم خیس شده.  چشم هایم را باز می کنم می بینم دارد اشک می ریزد. همین که می خواهم دوباره ببوسمش از تنم جدا می شود و پشت به من روی مبل می نشیند. بلند می شوم: چی شد؟

صورتش جدی می شود: تو با کسی هستی؟ جواب سر بالا می دهم که یعنی نه اما به زبان بی زبانی بهش می فهمانم که مشترک مورد نظر (که من باشم) در دسترس نیست. پوزخند می زند و به موکت زیر پایش چشم می دوزد. می روم نزدیکش اما دستم را پس می زند. می گویم تو مگه نمی خواستی کمی بیشتر بمانم؟ می گوید فایده ای ندارد. فکر می کنی بمانی چه اتفاقی می افتد. کمی همدیگر را می چلانیم و بعدش سرت را می اندازی پایین و راهت را می کشی می روی. به چشم هایم خیره می شود. لبخندی می زنم. دستش را می گیرم و می بوسم: نمونه ی واقعی یک زن که نمی داند چه می خواهد یا می داند اما نمی گوید چه می خواهد. دوباره دستش را می بوسم و بلند می شوم: جنیس از آشنایی باهات خوشحال شدم. Good luck with life. به سمت میز ناهار خوری می روم و کلاه گاوچرانی که شهرام و مهرناز از استرالیا برایم هدیه آورده اند را بر سر می گذارم. دوباره نگاه اش می کنم و بر لبه کلاه به نشانه ی احترام انگشت می کشم و به سمت در می روم.

از خروجی ساختمان بیرون می زنم. خیابان خلوت است. چیزی به ساعت شش صبح نمانده. هوا تازه و دلپذیر است. قدم زنان در غیبت شهر پشت به خورشید به سمت ماشینم می روم.

/ 1 نظر / 17 بازدید
forough

آه از مردان 9 سال جوان تر!