سفیدکننده را به سبد خریدتان اضافه کنید ای تازه از گرد مهاجرت آمدگان.

هر که باشی، از هر ریشه و درختی باشی فرقی نمی کند، وقتی تازه رسیده ای به یک سرزمین نو، یک شکل از معصومیت در نگاه گیج و گمت هست که با هیچ نقاب کاذبی نمی توانی پنهانش کنی.

به ساعت دیواری نگاه می کند. زمانی که ساعت نشان می دهد با هیچ چیز جور در نمی آید. طاقت نمی آورد. می پرسد این ساعت به وقت تهرانه؟ می گویم نه! باتری نو می خواهد. ساعت تهران را بعد از دو سه ماه اقامت از بر خواهی شد. وقت ها انگار غریزی تبدیل می شوند در ذهنت. بعضی هامان که وابستگیِ زنده و آن-لاین داریم در آنجا و کمی هم کندیم در گذشتن از عواطف جا مانده در زادهگاه مان. در دو زمان زیست می کنیم. گاهی حتی در دو مکان. مدام دو هوایی هستیم. آوارگی ذهنی مان طبیعی می شود. حتی آن نمیچه درد کنج دل آدم که ناشی از این آوارگی ذهنی است هم عادی می شود. یعنی فکر می کنی چون همیشه هی و حاضر است پس عادی است. درد داشتن نباید عادی باشد (البته اگر درد را از کودکی به عنوان فضیلت حقنه چپانت نکرده باشند). در همین ممالک آزاد و پیشرفته آدم بی درد از آدم دردمند خیلی بیشتر است. مثل همین رفیق تازه خودمان (زود هم بیات شد) که درد نداشت تا وقتی که با من آشنا شد. اینکه از کجا آمده ام سوژه ای شد برایش عجیب. فکرش را بکنید چقدر در دایره ی دوستان و همکاران و فامیل و خانواده ات آدم غیر سفید ندیده باشی که اینطور به حیرت بیایی. وقتی مرا به مهمانی عیدشکرگذاری خواهرش دعوت کرد، از بین چهل پنجاه نفر میهمان فقط من از نژاد سفید نبودم. --در این دوره و زمانه و در این مملکت که بنیانش بر مهاجرت بنا شده، چقدر دور نژادت حصار کشیده باید باشی که چنین تمیز و خالص بماند جهالت ات؟!؟--

همان چند روز اول کمی که طوطی وار ویکیپدیا-خوانی کرد تاریخ و سرزمینم را، به حیرت آمد از سنگسار و همه ی چیزهای ترسناک آن سوی زمین. حالا در ناباوری گیر کرده است و خلاص نمی شود. هر چه شرح می دهم توفیر نمی کند. می گوید مگر می شود آن طور زیست و بار آمد بعد یک روز بار بست و آمد این سوی دنیا و مخلوط  شد با اینجا. پیش خودم فکر می کنم: نه! یک شبه این که می بینی نشدیم من و امثال من. سختی هایی هست که فقط باید زیرپوستی می کشیدیم که کسی نفهمد. از دست تو و امثال تو آنقدر کشیده ایم و به روی خودمان نیاورده ایم (همان طور که شما به روی خودتان نیاورده اید نامانوسی ما را اما در خلوت بعضی هاتان خودم شاهد بوده ام چطور به ریش مهاجرها می خندید) تا که پوستمان کلفت شد. حالا من که بی دردی تو و امثال تو را مساوی می بینم با مجموعه ی جهالت های تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی تان، دلزده ام. یعنی کمتر رغبتی در معاشرت با هاتان دارم، اغلب! استثناهایتان ماهند، نازنین اند.

از همین لحن این متن باید پیدا باشد چقدر از دست تو و امثال تو عاصی ام که اینطور همه را با یک چوب می زنم.

ای کاش دوباره به آن صلحی برسم که در سال های اول آمدنم با شما داشتم. قراری که همیشه با خودم گذاشته بودم: اول اعتماد کن. حالا اگر اعتماد را قاپیدند از دستت بعد یک فکری می کنیم.

/ 0 نظر / 15 بازدید