کپی برابر اصل

هشدار:  این نوشته بخش هایی از قصه ی فیلم کپی برابر اصل را برملا می کند. اگر این فیلم را هنوز ندیده اید خواندن این متن توصیه نمی شود.

زن، شخصیت ژولیت بینوش که در شناسنامه فیلم هم "او" (مونث) خطاب می شود از جیمز که یک نویسنده انگلیسی است و برای معرفی کتابش به تاسکانی ایتالیا سفر کرده دعوت غیابی می کند که بعد از جلسه معرفی کتاب با هم دیداری داشته باشند. جیمز بعد از جلسه به عتیقه فروشی زن می رود و بعد هر دو به یک سواری بی هدف می روند. در طول این سواری نقطه نظرات جیمز درباره اهمیت یا عدم اهمیت مفهوم اصل یا کپی را می شنویم و این که سادگی و ساده بودن کار آسان و ساده ای نیست. زن اما با اغلب نقطه نظرات جیمز مخالف است. بعد زن او را به موزه ای می برد که در آن یک کپی از یک نقاشی اصل زمان رنسانس نگه داری می شود. آن کپی چنان دارای ارزش والای هنری بوده که مدیریت موزه در دهه پنجاه میلادی تصمیم می گیرد آن را همچون یک اثر هنری در موزه نگه داری کند. زن وقتی با بی تفاوتی جیمز در این باره مواجه می شود تعجب می کند. جیمز هم می گوید این چیز غریبی نیست. تابلوی مونالیزای دوانچی هم در واقع یک کپی از صورت ژوکند است و داوینچی هم به نوعی یک کپی سازی از یک اصل دیگر انجام داده.

آنها به یک کافه می رسند. نوشیدنی ها را سفارش می دهند و در حال حرف زدن هستند که تلفن جیمز زنگ می زند و او به بیرون از کافه می رود. زن کافه چی به زن می گوید به نظر شوهر خوبی می آید. زن بی دلیل تصمیم می گیرد «اصل» واقعیت را که آن دو زن و شوهر نیستند را آشکار نکند و با «کپی» واقعیتی که صرفن برداشت زن کافه چی است همراهی کند. از همین جاست که این بازی بین او و جیمز شروع می شود و تماشاگر با دو روایت اصل و کپی این دو شخصیت همراهی می کند. هر دو شخصیت چنان در نقش زن و شوهر غرق می شوند که دیگر تا انتهای فیلم باور کردن این که این دو زن و شوهر نیستند برای بسیاری غیرممکن می شود. در ادامه این بازی آن دو به کلیسایی می روند که عروس و دامادها برای مراسم ازدواج شان به آنجا می آیند. زن که تا اینجای این بازی ذهنی در نقش اش عمیقن فرو رفته و نقش همسری ناراضی را بازی می کند، این که مردش آدم خودخواهی است و فقط به خودش و کارش فکر می کند و از این ازدواج دل خوشی ندارد با دیدن این عروس و دامادهای خندان و سرخوش دوباره مست سرخوشی توهمی دیگر می شود و در برابر یکی از همین عروس و دامادها وانمود می کند که ازدواج او و جیمز پانزده سال است که دوام آورده و آنها هنوز هم زوج خوشبختی هستند. یعنی زن یک وژن غیر اصل هم از داستان تقلبی زوج بودن خودشان می سازد. یعنی کپی از کپی که در لحظاتی از اصل هم واقعی تر و باورپذیرتر به نظر می رسد مادام که ما خود را قانع کنیم به باور کردن.

در جایی از این مکالمات زن از پسرش به جیمز شکایت می کند که او مثل همه بچه ها در برابر واقعیت و مسئولیت درک درستی ندارند. زن می گوید همین چند روز پیش پسرم زیر باران ایستاده بود. گفتم بیا تو خیس می شوی. او گفت خوب بشوم. چه اهمیتی دارد. من هم گفتم خوب مریض می شوی. او دوباره گفت خوب بشوم چه ایرادی دارد. من هم گفتم خوب ممکن است از مریضی بمیری و او در کمال بی مسئولیتی گفت خوب بمیرم مگر چه می شود. جیمز در جواب می گوید ما آدمها فراموش کرده ایم که زندگی را راحت بگیرم و صرفن از آن لذت ببریم. انگار کیارستمی اصرار دارد بگوید همه چیز به دریافت ما از دنیای بیرون بستگی دارد. هرآنچه ما را قانع کرده است بدل می شود به واقعیت. حرف، حرف می آورد و فکر، فکر و خیال و هذیان. معادل کلمه قانع یا متقاعد شدن فعل "کانوینس" است در انگلیسی. در کنار این، کلمه کانویکشن که از همین خانواده است یعنی باور و اعتقاد. معنی دیگر کانویکشن حکم و محکومیت نیز هست. یعنی مادام که آدمی به تعبیر و دریافت خاصی از واقعیت متقاعد شده باشد محکوم است به یک کپی از اصل واقعیت. اصلی که ما نمی دانم کجاست اگر "اصلن" وجود خارجی داشته باشد. 

/ 0 نظر / 19 بازدید