بمانی

بهار است اما هوا هوای ابری و خاکستری پاییزی است. مرا یاد اولین پاییزم در تورنتو انداخت. آن موقع آن دل گرفتگی که آسمان به من القا می کرد توام بود با غنج رفتن دل از بزرگی ناشناخته های یک فرهنگ تازه، توام بود با امید و خیال و رویا. اما این یکی حس عمیق غربت دارد و تنهایی و سکوت و بن بست، این که زندگی همین است، همین سفر بی معنایی که روز را شب کنی و شب را روز و هی در این میان دست و پا بزنی در معنا دادن به زندگی، به آدم ها و رفتارشان. رسیدن به این درک سیاه دردناک است و یک نوع محکومیت است. محکومیتی که خودت قاضی و مجرم آنی.

تنها چیزی که دل آدم را خوش می کند همین لذت های خرد زندگی است. دیدن توله سگی که دیگر با تو غریبه نیست و بویت را می شناسد و از  دور دم-جنبان می دود و می آید روی زانوهایت می نشیند، بوسیدن لب های جوان و شاداب او، نگاه کردن به عمق روحی که کنار تو دنبال جای امن می گردد و تو می دانی که نمی توانی آن امنیت را فراهم کنی اما داری تقلا می کنی آغوش امن باشی و او می گوید به همین دل خوش کرده اما ته دلش امیدوار است که زمان آغوش را بازتر و امن تر کند.

 

با تمام این حرف های تاریک نمی دانم چرا همه اش فکر می کنم کندن و رفتن و زیر همه چیز زدن هم چاره ی کار نیست. عبث است. دل آنها که دوست ات دارند را خواهی شکاند و بی مرامی است.

/ 0 نظر / 5 بازدید