میدون

احضار روح مرده ای که نیمه جان بود و نمی بایست که بمیرد.

یک قول

قولی که دادی و حتا به بروی خودت نیاوردی.

 

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۱

عشق یا عادت

 پدرِ آلیور که می میرد، او می فهمد اختلافاتش با پدر صرفن از سر لجبازی هر دو طرف بوده. آلیور و مادرش دارند لباس پدر را عوض می کنند.

 

مادر: می دونستی که خیلی دوست ات داشت؟

آلیور: من یه لجباز انینه بودم.

مادر: نه. تو درست عین پدرتی. هیچ کدومتون نگذشتید، مغرورتر از این که با هم درست حرف دلتون رو بزنید. اما بدون که این خونه پر بود از عشق.

آلیور: من همیشه فکر می کردم شما هر دوتون از سر تکلف با هم موندید.

مادر: چهل سال تکلف؟ چی راجع به ما فکر کردی؟ پدر خصلت هایی داشت که منو روانی می کرد و بالعکس اما شوهرم شد. به من یه پسر داد. همیشه حواسش به من بود، همیشه دستم رو می گرفت. کجای این تکلفه؟ این عشقه عزیزم و موندگاره حتی بعد از هر دعوایی.

 

 

مکالمه ای از فیلم: راهنمای غذایی که می شود عاشقش شد.

 

پ.ن. ترجمه ی این دیالوگ یک کمی خام و مسخره است. اصل دیالوگ خیلی بهتر است.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٤
تگ ها : سینما ، عاشقانه

Le passé

باید از «گذشته» نوشت. من که این کاره نیستم اما  دلم می خواهد به آن فکر کنم. همانطور که فرهادی در قصه دارد به آن تاکید می کند، خاصیت ارجاعی گذشته قوی است. آدم را می کشد به خودش. به عقب برگشتن مدام تکرار می شود در فیلم. سکانس آخر وقتی پرستار و دکتر او را متقاعد کرده اند که حتا حس بویایی که آخرین امید برای بیداری سلین از کما بود هم از کار افتاده، سمیر راهش را می کشد که برود اما باز برمی گردد و دست سلین را می گیرد. یا وقتی ماری به خانه سمیر می رود که به او بگوید لوسی چه کار کرده، اول نمی تواند و از آپارتمان خارج می شود اما از راه پله که پایین می رود باز برمی گردد و حقیقت را می گوید. یعنی بازگشت به گذشته برای گفتن حقایق ناگفته است؟ یا متوسل شدن به بارقه های ناچیز امید، شاید که بتوان خرابی هایش را ترمیم کرد؟

 

کلاری می گوید فرهادی شخصیت ها را بارها در این فیلم زیر چارچوب در قرار می داد که دشوارترین موقعیت برای نورپردازی است. چارچوبِ در، نماد خوبی است از زمان حال و آنچه در پیش و پسِ رو است گذشته و آینده ی ما آدم هاست. وقتی احمد بعد از چهار سال به خانه ی ماری می آید می بیند خانه تغییر کرده و ماری وسط پروژه رنگ کردن خانه است. احمد ناخواسته پا در لجنزار آشفتگی های حال ماری می گذارد. ماری یک بار به او تذکر می دهد که رنگی نشود اما بالاخره در جایی از قصه لباس احمد لک می شود. وقتی پا در گذشته می گذاری باید خطرهایش را هم به جان بخری. لجنزاری که ماری در آن گرفتار است برای هیچ کس چیز غریبه ای نیست. همه مان در لجنزارهایی مشابه زندگی می کنیم. سلین افسرده بوده و سمیر از بی تفاوتی های او به ماری که داروگر است روی می آورد. به داروخانه ای می رود که ماری نسخه ی دردهای همسرش را می پیچد، چه نقیضه ای از این زیباتر. حال این که سلین افسرده است چون فکر می کند سمیر با کارگرش سر و سری دارد، این هم یک دایره ی باطل.

 

در این میان اما فقط بچه ها هستند که حقیقت را پوست کننده به صورت بزرگترهایشان می کوبند. فواد به پدرش یادآوری می کند که مادرش دلش می خواسته بمیرد که خودکشی کرده. لوسی به احمد می گوید فکر می کنی چرا ماری کسی را پیدا کرده که شبیه او است.حقیقت انگار فقط در تملک کودکان است و دنیای بزرگسالان چیزی نیست مگر همان لنجزارهایی که فقط کثافت و لک و پیس اش بر جامه ی اطرافیان می ماند.

 

«گذشته» خوب است به شرطی که آدم شیفته ی آن نشود. فقط باید خوبی هایش را بیاد آورد و دمی کیف کرد و گذشت. گذشته برای گذشتن ابداع گردیده است. بگذریم.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢
تگ ها : سینما

باز هم

گاهی با خودم فکر می کنم که عشق یک چیز انتخابی است. آدم انتخاب می کند عاشق کسی بشود. اما این درست نیست. در زندگی همه مان دیده ایم. کمیستری (فکر می کنم کیمیا معادل خوبی باشد برایش) انتخابی نیست. کمیستری درون است که کلمنتاین و جوئل را با آنکه حافظه شان از یکدیگر پاک شده باز به سوی هم می رباید. این فیلم طلوع ابدی شده هامون این برهه از زندگی من. خدا می داند چندر بار این فیلم را دیده ام.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۸
تگ ها : سینما

بین خودمان بماند

دیروز انرژی خوبی داشتم. نه خبری از سندرُم غم زمستانی در من بود نه خبری از اندوه اسفند. منبع این انرژی خوب از روز شنبه بود. شنبه، فیلم کوتاهی را با گروهی از دوستانِ خوب کلید زدیم و تمام صحنه هایش را تا آخر شب گرفتیم. با لحظه های خوب و ماندگار در ذهن من. در یکی از صحنه ها که فالبداهه پیشنهاد شد و بازی شد (و احتمالن چالش بزرگی پای میز تدوین برای من و تدوینگر فیلم فراهم خواهد کرد) هنرپیشه با تمام وجود در نقش غرقه شد و ما را متاثرِ همان چند ثانیه بازی کرد. بعلاوه هیچ کدام از چالش هایی که ازشان ترس داشتم رخ نداد و همه چیز بی دردسر و منظم پیش رفت. ساعت یازده شب که همه آماده ی رفتن بودند همگی خسته بودیم اما من بشخصه پر از انرژی بودم. دارم فکر می کنم چه تجربه شگرف و منحصر به فردی باید بوده باشد تجربه ی بودن سرصحنه جدایی نادر از سیمین! چقدر خوب است کار خلاقه. ای کاش بارهای بار تکرار شود و روزی مرا از این زندان کار 9 تا 5 رها کند. به امید آزادی از این بردگی.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳٠
تگ ها : سینما ، خاطرات

Nobody feels like an adult. It's world's dirty s

پریشب فیلم لیبرال آرتز را دیدم. فیلم مهربان و شیرینی است. می داند دارد راجع به چی حرف می زند. این که می خواهم بگویم صرفن یک سلیقه ی شخصی است و برای آسان و روان کردن این متن است: لیبرال آرتز را فعلن در این متن هنرهای مترقی* ترجمه می کنم. این فیلم دست روی دو موضوع مهم می گذارد: «اثر هنرهای مترقی بر زندگی مردم» و «رابطه با معشوقی که بسیار جوان تر از آدم است».

 

هنرهای مترقی بعضی آدم ها را آدم تر  و دلپذیرتر می کند و بعضی ها را هم عوضی و افاده ای می کند، همان که امروزه روز جوان ترها به اش می گویند اسناب . اما شاید بپرسیم اصلن هنرهای مترقی دیگر چه صیغه ای است؟ عنوان دهن پرکنی است، چتر بسیار گشادی است. رمان های کلاسیک جهان از دُن کیشوتِ سروانتس تا کارهای داستایفسکی و جویس و بکت و کنراد گرفته تا امروزی ترهایی مثل دکتراف و رضا قاسمی و کوندرا و الخ. بعد به این  لیست آثار شاعران و نقاشان، معماران و مجسمه سازهای رنسانس به بعد را اضافه کنید و بعد موسیقی که خودش یک سیاهه ی بلند است و کارهای نمایش نویس ها و فیلم سازهای درجه یک قرن بیستم و امروزی ها و ... همین می شود که این چتر چاره ای ندارد جز گشاد شدن و نمی شود تنگ اش کرد. آن عنوان لیبرال هم برای همین منظور است که دایره ی آثار هنری را به ایدئولوژی خاصی محدود نکند، وگرنه که این لیبرال هیچ دخلی به لیبرالیزمِ دو-دوزه بازِ سیاسی بی خاصیت امروزی ندارد. هر کس که خرده هوشی داشته باشد و در معرض این هنرها قرار گرفته باشد چترش کم و بیش با یکی دو ده سانتیمتر اختلاف در شعاع، با چتر دیگر مصرف کنندگان هنرِهای مترقی همسانی خواهد کرد. آنها که مصرف کنندگان این هنرهایند هم دیگر را راحت پیدا می کنند، با برداشتن یک کتاب خاص در یک کتاب فروشی درندشت یا قدیم ها که فروشگاه های اچ ام وی یا بتهوون هنوز باز بودند می شد با دیدن یک صفحه یا سی دی در دست یکی از مشتری ها فهمید طرف از همنوعان است. یا وقتی در کافی شاپ نشسته ای و برای اولین بار هفت هشت نفر آدم جدید که دوستانِ دوستانت هستند را ملاقات می کنی، طرف دهن اش را که باز می کند می فهمی مصرف کننده ی جدی هنرهای مترقی است یا شعبده باز است و روشنفکرنمایی را بلد است. گفتم روشنفکر! چیزی که در این فیلم به من خیلی چسبید استفاده محدود و بسیار بجا از کلمه ی روشنفکر بود. کلمه ای که خیلی دستمالی شده. بخصوص بین ما ایرانی ها. یعنی ما به لاشه ی این کلمه هم رحم نمی کنیم و هنوز داریم آن را مورد تجاوز قرار می دهیم.

 

اما عاشقی کردن با کسی که دست کم دوازده سیزده سال یا حتا بیش از اینها از تو جوان تر است: معضلی که شاید از دهه ی شصت میلادی به بعد تبدیل به معضل شد چون نُرم اجتماعی عوض شد. و این بازه ی (یا شاید اینجا بهتر است بگویم بسته ی) اختلاف سنی میان معشوقین هی دارد تنگ تر و بسته تر می شود. نُرم اجتماعی نمی پذیرد که یک آقای چهل و پنج ساله با یک دختر بیست و پنج ساله رابطه داشته باشد و یا بر عکس. اغلب هم او که چهل و پنج ساله است قضاوت می شود. قضاوت هایی متنوع: صفحه گذاری، نگاه های چپ چپ در مکان های عمومی، تحریم کردن خانواده و قطع رابطه های فامیلی و دوستان و چه و چه. فلسفه ی آنها که کارشان را می کنند و قضاوت و نُرم اجتماعی به چپ شان هم نیست این است که زندگی کوتاه است و بقدر کافی دشوار. حالا که پا داده چرا سوار این شتری که دم درمان خوابیده نشویم و حالش را نبریم.

...

 

* تصحیح: محسن آزرم ترجمه درستی از این عنوان ارائه داده است.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٠
تگ ها : سینما

چرا به فکر من نرسید

دیشب مستند تاریخچه شکست های جنسی من را تماشا می کردم. فارغ از دستور زبان مناسبی که کریس ویت برای فیلم اش انتخاب کرده است، فیلم آدم را به دلایل دیگری دنبال خودش می کشد. همه چیز فیلم مناسب و به جاست؛ از چهره ی تا سرحد بلاهت اما بسیار دوست داشتنی کریس گرفته تا جذاب بودن مضمون ماجراهای عشقی و جنسی یک جوان مجرد در بریتانیای امروزی. فیلم در زمره پروژه های بسیار کم خرج بشمار می رود. از همان فیلم هایی که وندرس در اویل دهه ی هشتاد و کیارستمی در اوسط دهه نود پیش بینی کرده بودند؛ که تکنولوژی آینده امکانش را به هر کسی خواهد داد تا با در دست گرفتن یک دوربین و وسایل ابتدایی فیلم سازی، هم چون یک قلم هر کسی قادر به ساختن فیلم باشد. فقط کافی است قصه یا مضمون کشش داشته باشد. شروع فیلم نوید بخش یک کار هیجان انگیز است اما کمی جلوتر برخورد سرد زن های زندگی کریس روند فیلم را بدل به سرخوردگی کارگردان و نویسنده و تماشاگر می کند و وقتی قصه از ناکجا آباد زنی با شلاق و لباس چرم و فتیش سر در می آورد فکر می کنی فیلم شکست خورده. با آمدن مادر کریس انگار نوزایی قصه تازه آغاز می شود. مادر کریس قصه را مثل محل زندگی کریس سر و سامان می دهد. نظم می دهد به جریان قصه. تمیز می کند همه جا را. مرتب و منظم می کند انگار افکار او را.

نقطه اوج فیلم اما سکانس مصاحبه با ویکی است که شاه-عشق کریس بوده زمانی. کلوزآپ های آن سکانس بسیار قدرتمند و تاثیر گذارند. آدم را به تاریک ترین گوشه های روح کریس و ویکی می برند. با خودت فکر می کنی آدمی که زندگیش چنین به هم ریخته و بی بند و بست است چطور می تواند تو را چنین در خود غرق کند. از خودت می پرسی چیست این روح آدمی زاد که چنین جذبه در تو می سازد وقتی به تاریکی هایش می خواهی دست ببری؟ چرا اینقدر جذاب است درد یک انسان دیگر؟ من فکر می کنم "صمیمی بودن" کلید این رمز شگفت انگیز است. قصه ساختگی نیست. زندگی یک انسان است. باید گفته شود. هر چقدر هم سطحی باشد چون زندگی شده تو را گرداب وار به درون خودش می کشد. یادم هست وقتی بعد از دیدن فیلم کلوزر از جی نین گفتمان وار (rhetorical) پرسیدم چرا تا این حد زندگی دردناک و به گندآب کشیده ی آدم ها برای ما جذاب است گفت چون زندگی تک تک ما آدم ها گنداب و فاکدآپ است و غریزه همزاد پنداری است که ما را به درد آن دیگری جذب می کند، در دفاع آمدم بگویم نه زندگی من فاکدآپ نیست دیدم چرا هست. به نوبه ی خودش خیلی هم هست فقط به شکلی پاکیزه و نظیف. سری تکان دادم که یعنی باشه. قبول! حرف شما درست!

پایان بندی فیلم هم دلچسب است. خوش و خرم است. امید می دهد. اگر چه همه می دانیم امید صرفن یک مفهوم انتزاعی است و وجود خارجی ندارد، فقط اغذیه ی زندگی است و فقدانش قحطی انگیزه است. خدا می داند الکس از کجای آسمان می افتد به درون قصه و می شود آن پرتو نوری که از پشت ابر خودش را به تاریکی تحمیل می کند و روشنایی می آورد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠
تگ ها : سینما

خوب نگاه کن

دِیمین رایس در اجرای زنده ی ترانه ی دختر بلووِر هی تکرار می کند «چشم ازت نمی توانم بردارم.» کمی بعدتر در ترانه هی تکرار می کند «فکرت از سرم بیرون نمی رود.» آنقدر این را تکرار می کند تا با عقل درون خویش به آشتی می رسد و ترانه را با «تا اینکه معشوق تازه ای پیدا کنم.» تمام می کند.

نمای آغازین فیلم کلوزر با این ترانه همراهی می شود. ناتالی پورتمن با ظاهری پانک اما بی نهایت زیبا و چشم نواز در میان هیاهوی روزمره ی لندن با کرشمه ای آهووار، اسلوموشن از جهت مخالف جود لا در حالا خرامیدن است. (یکی از صحنه های کلاسیک سینما)

کلوزر در انگلیسی به معنای نزدیک تر است. معنای دیگر این کلمه کسی است که کاری یا چیزی را تمام می کند یا امری را خاتمه می دهد و دفترش را می بندد. یعنی تمام کننده. هر دو معنای این واژه در تعبیر این فیلم به خوبی انجام وظیفه می کنند. آدم هایی در زندگی سر راهت پیدا می شوند که باید از فاصله ی نزدیک تری مشاهده شان کرد تا به ترس ها و ضعف هایشان پی برد و گرنه از فاصله ی استانداردی که جامعه مودب شهری امروزی برایمان تعریف کرده نمی شود درست چین و چروک هایشان را دید، نمی شود زخم هایشان را دید.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩
تگ ها : سینما ، انسان

Medianeras

فیلمی که دوست داشتم من بسازم.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳
تگ ها : سینما

کپی برابر اصل

هشدار:  این نوشته بخش هایی از قصه ی فیلم کپی برابر اصل را برملا می کند. اگر این فیلم را هنوز ندیده اید خواندن این متن توصیه نمی شود.

زن، شخصیت ژولیت بینوش که در شناسنامه فیلم هم "او" (مونث) خطاب می شود از جیمز که یک نویسنده انگلیسی است و برای معرفی کتابش به تاسکانی ایتالیا سفر کرده دعوت غیابی می کند که بعد از جلسه معرفی کتاب با هم دیداری داشته باشند. جیمز بعد از جلسه به عتیقه فروشی زن می رود و بعد هر دو به یک سواری بی هدف می روند. در طول این سواری نقطه نظرات جیمز درباره اهمیت یا عدم اهمیت مفهوم اصل یا کپی را می شنویم و این که سادگی و ساده بودن کار آسان و ساده ای نیست. زن اما با اغلب نقطه نظرات جیمز مخالف است. بعد زن او را به موزه ای می برد که در آن یک کپی از یک نقاشی اصل زمان رنسانس نگه داری می شود. آن کپی چنان دارای ارزش والای هنری بوده که مدیریت موزه در دهه پنجاه میلادی تصمیم می گیرد آن را همچون یک اثر هنری در موزه نگه داری کند. زن وقتی با بی تفاوتی جیمز در این باره مواجه می شود تعجب می کند. جیمز هم می گوید این چیز غریبی نیست. تابلوی مونالیزای دوانچی هم در واقع یک کپی از صورت ژوکند است و داوینچی هم به نوعی یک کپی سازی از یک اصل دیگر انجام داده.

آنها به یک کافه می رسند. نوشیدنی ها را سفارش می دهند و در حال حرف زدن هستند که تلفن جیمز زنگ می زند و او به بیرون از کافه می رود. زن کافه چی به زن می گوید به نظر شوهر خوبی می آید. زن بی دلیل تصمیم می گیرد «اصل» واقعیت را که آن دو زن و شوهر نیستند را آشکار نکند و با «کپی» واقعیتی که صرفن برداشت زن کافه چی است همراهی کند. از همین جاست که این بازی بین او و جیمز شروع می شود و تماشاگر با دو روایت اصل و کپی این دو شخصیت همراهی می کند. هر دو شخصیت چنان در نقش زن و شوهر غرق می شوند که دیگر تا انتهای فیلم باور کردن این که این دو زن و شوهر نیستند برای بسیاری غیرممکن می شود. در ادامه این بازی آن دو به کلیسایی می روند که عروس و دامادها برای مراسم ازدواج شان به آنجا می آیند. زن که تا اینجای این بازی ذهنی در نقش اش عمیقن فرو رفته و نقش همسری ناراضی را بازی می کند، این که مردش آدم خودخواهی است و فقط به خودش و کارش فکر می کند و از این ازدواج دل خوشی ندارد با دیدن این عروس و دامادهای خندان و سرخوش دوباره مست سرخوشی توهمی دیگر می شود و در برابر یکی از همین عروس و دامادها وانمود می کند که ازدواج او و جیمز پانزده سال است که دوام آورده و آنها هنوز هم زوج خوشبختی هستند. یعنی زن یک وژن غیر اصل هم از داستان تقلبی زوج بودن خودشان می سازد. یعنی کپی از کپی که در لحظاتی از اصل هم واقعی تر و باورپذیرتر به نظر می رسد مادام که ما خود را قانع کنیم به باور کردن.

در جایی از این مکالمات زن از پسرش به جیمز شکایت می کند که او مثل همه بچه ها در برابر واقعیت و مسئولیت درک درستی ندارند. زن می گوید همین چند روز پیش پسرم زیر باران ایستاده بود. گفتم بیا تو خیس می شوی. او گفت خوب بشوم. چه اهمیتی دارد. من هم گفتم خوب مریض می شوی. او دوباره گفت خوب بشوم چه ایرادی دارد. من هم گفتم خوب ممکن است از مریضی بمیری و او در کمال بی مسئولیتی گفت خوب بمیرم مگر چه می شود. جیمز در جواب می گوید ما آدمها فراموش کرده ایم که زندگی را راحت بگیرم و صرفن از آن لذت ببریم. انگار کیارستمی اصرار دارد بگوید همه چیز به دریافت ما از دنیای بیرون بستگی دارد. هرآنچه ما را قانع کرده است بدل می شود به واقعیت. حرف، حرف می آورد و فکر، فکر و خیال و هذیان. معادل کلمه قانع یا متقاعد شدن فعل "کانوینس" است در انگلیسی. در کنار این، کلمه کانویکشن که از همین خانواده است یعنی باور و اعتقاد. معنی دیگر کانویکشن حکم و محکومیت نیز هست. یعنی مادام که آدمی به تعبیر و دریافت خاصی از واقعیت متقاعد شده باشد محکوم است به یک کپی از اصل واقعیت. اصلی که ما نمی دانم کجاست اگر "اصلن" وجود خارجی داشته باشد. 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
تگ ها : سینما

باز هم یک خوانش درخشان از محسن آزرم

 

 به درباره‌ی الی... که فکر می‌کنیم، به یاد می‌آوریم که محفلِ دوستان با حضورِ غریبه‌ای به‌نامِ الی دست‌خوشِ تغییر می‌شود؛ غریبه‌ای که قرار است با یکی از این دوستان آشنا شود و این آشنایی مقدّمه‌ی زندگیِ بعدی‌شان باشد. امّا با ورودِ این غریبه، یا درست‌تر بنویسیم، با حضورِ این غریبه در محفلِ دوستان چه پیش می‌آید؟ حضورِ غریبه‌ای به‌نامِ الی‌ جمعِ کوچک‌شان را هم متّحد می‌کند و هم متفرّق. الی که هست متّحدند و الی که نیست متفرّقند و، باز، وقتی پای الی در میان باشد و ماجرای گم‌شدنش، اتّحاد پابرجاست و وقتی به الی فکر نمی‌کنند، تفرقه را، آشکارا، می‌شود در رفتارشان دید؛ از دعوای زن‌ و شوهری گرفته تا دعواهایی که، لابد، ریشه در گذشته دارند؛ گذشته‌ای که الی نقشی در آن ندارد، امّا به‌واسطه‌ی حضورِ الی‌ست که این گذشته احضار می‌شود، به حال می‌آید و سایه‌اش را برِ آینده‌ای که در راه است می‌گستراند. حال تداومِ گذشته است و آینده بی حال معنا ندارد.

   در غیابِ غریبه‌ای به‌نامِ الی، تعادلِ اوّلیه کاملاً به‌هم می‌ریزد و از این‌جا به بعد اعضای محفلِ دوستان اوّل سعی می‌کنند گناه را به گردنِ دیگری (فرقی نمی‌کند چه‌کسی) بیندازند. یکی حرف‌های پیرزن را درباره‌ی عروس‌ و داماد یادآوری می‌کند، یکی از کِل‌کشیدنِ شُهره می‌گوید و یکی‌دیگر ماجرای نمک‌دان و خنده‌‌ی بی‌وقفه در حضورِ اِلی را به‌یادِ جمع می‌آورد. همه‌ی این‌ها، انگار، شکل‌های مختلفی از سلبِ مسئولیتند و حالا که غریبه‌ای به‌نامِ الی در جمع‌شان نیست، آن‌ها چهره‌ی حقیقی‌شان را نشان می‌دهند.

   دوباره به جمله‌ای از ابراهیم گلستان برگردیم که، انگار، راه را بهتر نشان می‌دهد؛ جایی که نوشته است «خاموش ننشستن تصمیمی دشوار نبود؛ کاری دشوار بود.» و مگر در صورتِ تک‌تکِ اعضای این محفلِ دوستان نمی‌شود این دشواری را دید؟ آخرین صحنه‌ی فیلم، انگار، همه‌چیز را به ‌روشن‌ترین شکلِ ممکن نشان می‌دهد؛ چرخ‌های عقبِ یکی از سواری‌ها در شن‌های خیسِ ساحلِ طوفانی گیر کرده. همه دارند این سواری را هُل می‌دهند، ولی فایده‌ای ندارد؛ سواری از شن‌های خیس از طوفان درنمی‌آید. همان‌جا مانده. کاری، انگار، نمی‌شود کرد و بینِ این آدم‌های از نفس افتاده‌ جایِ غریبه‌ای به‌نامِ الی کاملاً خالی‌ست. نیست؟

 

مطلب کامل

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
تگ ها : سینما

هوگو

هوگو فیلم اخیر اسکورسیسی خوب است. کاری است برای کودکان اما برای همه ی سنین دلپذیر است. قصه در نیمه ی اول قرن بیستم اتفاق می افتد. در قلب پاریس رویایی آن سال ها. شخصیت های قصه اما همه با لهجه ی گوش نواز بریتانیایی حرف می زنند. فیلم بصورت سه بعدی ساخته شده که حظ بصر را دو چندان (چه بسا سه چندان) می کند.

 

هوگو کودکی بی مادر است و پدر را هم در همان اوایل قصه از دست می دهد و مجبور است به جای عموی همیشه مست اش در برج ساعت ایستگاه قطار مرکزی کار کند. او یک تنه ساعت های ایستگاه را نگه داری و کوک می کند. در کنار این کار روزانه که در آن استاد است مشغول تعمیر یک عروسک آهنی است که به شکل رازناکی قرار است بعد از تعمیر پیامی از سوی پدر به ارمغان بیاورد. یکی از سرگرمی های هوگو تماشای زندگی در جریان ایستگاه و آدم های آن است. تماشای مغازه ی عروسک فروشی، بازرس قصی و القلب، دختر گل فروش و خانم صاحب قهوه فروشی که همیشه با سگ کوچکی در بغل، مقابل کافه برای موسیو فریک عشوه می پراکند.

 

این فیلم ادای دینی است به سینما، مثل فیلم رویاپروران برتولوچی. جایی در فیلم موسیو ملیه می گوید که پایان خوش فقط مختص فیلم هاست. نمی دانم این حرف چقدر درست است. نمی دانم آخرین باری که در زندگی خودم و اطرافیانم شاهد یک پایان خوش بودم کی بود؟

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها : سینما

انتهای تلخ

یادم هست خانم تهرانی یک بار داشت سیگارش را آتش می زد که دو سه نفرمان در جمع همزمان سرش داد زدیم که نه نه! بعد فهمید که منظورمان سیگاری است که سر و ته در دهانش گذاشته بود و در شرف روشن کردنش بود. بعد گفت ممنون. چون قبلن این کار را کرده و مزه ی فیلتر سوخته مزه ی زهرمار می دهد و به این سادگی از دهان آدم خارج نمی شود.

امروز برای اولین بار خودم همین کار را کردم و حالا آن مزه را نمی توانم از دهانم خارج کنم. راستی اگر روزی توی ماشینتان نشسته باشید و پشت چراغ قرمز منتظر باشید و ناگهان متوجه شوید که راننده ماشین کناری دارد سیگار را از فیلترش روشن می کند چه کار می کنید؟ برای گرفتن پاسخ حتمن این فیلم را ببینید.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳

Starbuck

فیلم استارباک یک فیلم کانادایی است که رد پای گل های پژمرده ی جیم جارموش را می توان در مضمون قصه اش دید. در عین حال فضای فیلم های عامه پسند را تداعی می کند اما لحظات خوب و نابی دارد. یکی از سکانس های آواخر فیلم جایی که بیش از پنجا شصت نفر به طور گروهی همدیگر را در آغوش می کشند و دوربین از نمای بالا تصویر را نمایش می دهد. همبستگی چیز قدرتمند و با شکوهی است به همان نسبت هم ترسناک.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩
تگ ها : سینما

عاشقانه ی آبی

Blue Valentine یک عاشقانه ی تاریک و تلخ است. یک عاشقانه ی خیلی خوب اما عمیقن سیاه و بدبین نسبت به ازدواج. همان ترانه ای که رایان گاسلین با یوکولیلا اجرا می کند و میشل ویلیامز با آن می رقصد نگاه فیلم را در شعرش خلاصه می کند: "You Always Hurt the One You Love" که ازدواج سمی است در رگ های عشق برای کشتن آن. در مصاحبه ای که با سیانفرنس، کارگردان فیلم انجام شده او از انگیزه ساختن این فیلم و نحوه ساخت آن حرف می زند. در دوران کودکی ترس از جدا شدن مادر و پدرش یکی از بزرگ ترین وحشت های زندگی بوده که این اتفاق نهایتن در بیست سالگی رخ می دهد. او تصمیم می گیرد این رنج را در غالب یک فیلم یا قصه بیان کند. از پنج تا شش سال قبل از ساختن فیلم بواسطه دوستی اش با میشل ویلیامز و رایان گاسلین بطور جداگانه با آنها در مورد قصه حرف می زده و آنها در ویرایش قصه او را کمک می کنند تا اینکه روز اول فیلمبرداری فرا می رسد. تا قبل از آن روز هیچ کدام از دو هنرپیشه اصلی فیلم هرگز همدیگر را ندیده اند. کارگردان آن دو را در آن سکانس آزاد می گذارد تا با هم آشنا شوند. او می گوید آن دو چنان در نقش هاشان فرو می روند که می شود دید براستی دارند عاشق هم می شوند (سکانسی که دین با یک دسته گل برای اولین بار به خانه پدری سیندی می رود) بعد فیلم برداری را یک ماه متوقف می کند و از آن دو می خواهد به همراه بازیگر خردسال که نقش دخترشان را بازی می کند در یک خانه، یک ماه بطور تمام وقت با هم زندگی کنند تا به هم عادت کنند (حاصل این همزیستی یک ویدیو خانگی است که در نسخه دی وی دی موجود است). درست شبیه همان کاری که اصغر فرهادی با پیمان معادی و سارینا فرهادی دخترش انجام می دهد. برگردیم به همان سکانس رقص پای میشل ویلیامز و خواندن و نواختن رایان گاسلین: کارگردان فیلم می گوید به طور جداگانه از آنها می پرسد که استعداد فردی هر کدامشان چیست. گاسلین می گوید می تواند یوکولیلا بزند و بخواند و میشل ویلیامز می گوید تپ دنسینگ. در همان اولین برداشت آن سکانس آنچه در فیلم می بینیم اتفاق می افتد بدون هیچ تمرین قبلی. یک چنین اتقاقی با هر بازیگری میسر نیست. بازیگران معدودی صاحب چنین کاریزمای جادویی هستند که بتوانند از انبان استعدادهای شخصی خودشان فالبداهه چیزی چنین جذاب ارائه کنند. در نسخه دی وی دی چند صحنه حذف شده است که آنها هم بسیار بسیار دیدنی هستند.

 

قصه ی دین و سیندی چیز تازه ای نیست. عشق و شکست عشق. چیزی که در این فیلم استادانه به تصویر کشیده شده سرمستی روزهای عاشق "شدن" (falling in love) و تلخی روزهای فارق "شدن" (falling out of love) است. بدبینان به عشق معتقدند عشق مثل زندگی است و روزی مرگش فرا می رسد. خوش بینان اما به عشق جاودانه ایمان دارند. فارق از این که من عضو کدام یک از این دو گروه باشم فکر می کنم روزهای عاشق شدن و عاشق بودن به یک عمر ابدی بدون عشق می ارزند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥
تگ ها : سینما ، عاشقانه

خرده شاعرانگی های زندگی

سریال Mad Men را خوره وار نگاه می کنم. یعنی در هر نوبت سه چهار قسمت آن را. سریال بسیار کند و نفس گیری است. اما همین که معتاد قصه اش بشوی تازه کشف می کنی چقدر خوب نوشته شده و خوب کارگردانی شده. لحظه های ناب زیاد دارد اما زیباترین صحنه ای که تا اینجا دیده ام آنجاست که در یک جشن عمومی مدرسه ی دختر دان دریپر (شخصیت اصلی) خانم معلم زیبا و جوان دارد همراه با شاگردانش برنامه ای را در فضای باز روی چمن ها برای والدین بچه ها اجرا می کند. دان که از معلم خوشش می آید محو تماشای خانم معلم شده. معلم شاد و زیبا دارد با پاهای برهنه روی چمن ها پایکوبی می کند. دان کنار همسرش روی صندلی نشسته و در حین تماشا انگشت هایش را روی چمن می کشد انگار که از این راه می خواهد پوست آن زن را لمس کند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
تگ ها : سینما

Adam و مش حسن و گاو بینوای جهان سومی

ادم خیلی خوب است. ادم ربات نیست. کودک هم نیست اما نمی تواند در برابر رفتارهای اجتماعی و نرم های شهری واکنش درست از خود بروز بدهد. خوانشی از مبادلات اجتماعی ندارد. این ناتوانی در روانشناسی به بیماری سندرم اسبرگر شناخته و نامگذاری شده اما از نگاه عام جامعه فقط یک گونه از "عجیب بودن" تلقی می شود. تا قبل از دیدن فیلم اگر با خود ادم روبرو می شدم با دیدن یکی دو برخورد احتمالن فقط ابرویی بالا می انداختم و در دلم می گفتم "چه عجیب و غریبه این یارو".

یک شب با جوان دلپذیری بنام نیما شوقی توسط فروغ آشنا شدم. آن شب نیما با اعتماد به نفس می گفت که اغلب آدم های جامعه مبتلا به یک فوبیا یا یک بیماری روانی هستند اما خودشان خبر ندارند. آن شب با خودم فکر کردم بعله با همین تمهید پای روانکاوها و روان پزشک ها به زندگی آدم باز می شود و بعد مشت مشت قرص به نافت می بندند و هزار جور پیچیدگی ناشناخته فیزیکی و شیمیایی جدید به تن و روح ات معرفی می کنند و هی اوضاع را خراب تر و خراب تر می کنند. آدم می ماند که حالا کدامش بهتر است این که اسبرگر درون آدم را کشف کنند یا بگذارند مش حسن کارش با گاو و زندگی و اهالی روستایش به جاهای باریک بکشد و بعد یک مهرجویی پیدا شود که از قٍبل دردهای او کلی اعتبار هنری نصیبش شود.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۳
تگ ها : سینما ، انسان

نه جان

گاهی یک قطعه موسیقی، یک بو، یک واژه حتی یک دانه بادام هندی ناقابل آدم را یاد عاطفه ای می اندازد که خاطره اش خوب است. هر کس یقینن چندتایی از این رمزهای حافظه در چنته اش دارد. این رمزها آدم را برمی گرداند به یک لحظه ویژه که حسی یگانه داشته. شاید هم حسی شاعرانه، بی آنکه برایش نقشه ای چیده باشی اتفاق افتاده و خاطره اش با رمزی ابدی در پستوی حافظه ی آدم ثبت شده. فیلم «نه جان» پر است از این شاعرانگی ها و لحظات ناب. گویا باوری قدیمی هست که معتقد است گربه نه جان دارد و به این سادگی نمی میرد. این فیلم برش کوتاهی از زندگی نه زن است که اغلب دشواری بزرگی آنها را رنج می دهد. تا آنجا که من می دانم استعاره گربه برای زن تمثیلی است برآمده از فرهنگ غرب. ایهام در عنوان فیلم گویای این است که قرار است بنشینیم به دیدن یک فیلم خوب.

در اپیزود Ruth، هنری و روث زیر نور مهتاب خوشان خوشان به سمت اتاق متل شان می روند. ناگهان هنری توجه روث را به ماه جلب می کند و می گوید: «هیچ می دونستی مسیح هم به همین ماهی که الان داریم نگاه اش می کنیم بارها نگاه کرده؟ و این یعنی که ما همه به هم وصل ایم...»

چه یک جان داشته باشیم چه نه جان بالاخره نوبت فراخواهد رسید و یک روز برایمان قران خواهند خواند و حجله خواهند گذاشته یا ناقوس کلیسایی را به صدا در خواهند آورد و همه ی هستی ما از بین خواهد رفت، در مقابل زمین و زمان هرگز نخواهند ایستاد. آن لحظه های ناب شاعرانه که جایی از زمین و زمان رخ داده اند اما برای ابد در هوا معلق و ماندگارند فقط باید رمزشان را پیدا کرد تا بتوان مرورشان کرد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
تگ ها : سینما

After School

فیلمبرداری After School با قاب های ثابت اش فضای فیلم را سنگین و بطور دردناکی کند نشان می دهد، چیزی که احتمالن درون ذهن رابرت شخصیت اصلی فیلم می گذرد. صحنه پایانی فیلم و توهم واقع گرایانه ی او درباره اینکه ما، یعنی بیننده های فیلم در حال تماشای او و واقعیتی که او پنهانش می کند هستیم او را به وحشت می اندازد.

یک فیلم در فیلم هم در این فیلم وجود دارد که جالب است. بعد از اینکه رابرت شاهد مرگ دوقلوها بوده ناظم مدرسه به عنوان نوعی تراپی پروژه ساختن یک فیلم یادبود درباره دوقلوها را به عهده رابرت می گذارد. وقتی رابرت نسخه ابتدایی و ناتمام فیلم را به ناظم نمایش می دهد ناظم از دیدن این فیلم کوتاه و آشفته اما بسیار صادقانه خشمگین می شود و تصمیم می گیرد تدوین فیلم را به عده کس دیگری بگذارد. تدوین آشفته و صادقانه ی رابرت بسیار دیدنی است و مقایسه ی آن با نسخه «آبرومندانه» نشانه ی فرق سلیقه عام و خاص در سینماست، فرق میان سینمای گیشه و سینمای مستقل.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥
تگ ها : سینما

زیر درختان زیتون، حسین، طاهره یک دشت سبز

زیر درختان زیتون را دیشب در سینما دوباره دیدم بعد این همه سال. دلم نوبت عاشقی خواست و از جنس حسین بودن. جنسی که فرد اعلاست در عاشق بودن و در زندگی. می داند چه می خواهد و چه نمی خواهد. می داند که برای شنیدن جواب، کلام تنها وسیله نیست. نشانه زیاد است. ورق زدن یک صفحه کتاب هم می تواند کافی باشد. و دست مردد و خجول طاهره هی می روی که ورق بزند و هی تعلل می کند و وانمود که الان ورق خواهد زد اما نمی زند. شاید از سر شیطنت. همین صحنه ی ساده هیجان ایجاد می کند. در دل بیننده، در حسین و در دل خودش.

آقای کارگردان هم که از یک جایی به بعد به مای بیننده ملحق می شود و کاری از دست اش بر نمی آید جز تماشای این قصه.

 

سادگی در کمال عمق از ویژگی های برجسته این فیلم است. و از همه مهم تر هوش و خلاقیت کیارستمی در لایه لایه ی ابن فیلم. او از تمام عوامل پشت دوربین در جلوی دوربین هم استفاده می کند. یعنی صدابردار واقعی فیلم همان صدابردار قصه هم هست. همین طور دستیار کارگردان و الی آخر (چقدر آقای یداله نجفی و جعفر پناهی جوان بودند در این فیلم).

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱
تگ ها : سینما

کارٍ خودی

دو مطلب قبلی را دوباره می خواندم متوجه شدم چقدر تلخ و عصبانی به نظر می رسم. خودم فکر می کنم تلخ و عصبانی نیستم اما ناخوشنودم از خیلی چیزها. ناخوشنودتر بویژه بعد از دیدن فیلم Inside Job. این فیلم مستند درباره حقایق پشت پرده ی مربوط به رکود اقتصادی جهان در سال ٢٠٠٨ و ٢٠٠٩ است که منجر به بیکاری چهل میلیون در سراسر دنیا شد و میلیون ها انسان را به زیر خط فقر کشاند. فساد و حرص بی وجدان سرمایه داری چیز تازه ای نیست اما وقتی به رسوخ این فساد در دولت آمریکا آگاه می شوی و این که «بزرگ ترین دموکراسی» دنیا چگونه از درون گندیده و سرطانی شده تن آدم می لرزد. از این که در شهری که مرکز شرکت های بزرگ نفتی است زندگی می کنم، از این که در یک شرکت نفتی بزرگ که کنترل سقف تولید از جان کارگرهاش مهم تر است کار می کنم و وانمود می کنم از این موضوع بی خبرم، از تناقض هایی به این بزرگی در درون خودم و از این که چشم هایم را به روی همه ی این واقعیت ها و تناقضات بسته ام که راحتی ام به خطر نیافتد و بهانه های ابلهانه ی خوشبختی را از دست ندهم ناخوشنودم. در مثل مناقشه نیست اما حسم مثل آدمی است که توالت رفته و بعد از انجام «شماره ٢» نه آبی در دسترس داشته نه دستمالی که خودش را تمیز کند. همانطور شلوارش بالا کشیده و از توالت بیرون آمده.

 

فیلم Inside Job را چارلز فرگسن کارگردانی کرده است. این فیلم دومین مستند بلند اوست. راوی فیلم نیز مت دمون است.

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
تگ ها : سینما

گربه ماهی

Catfish به معنای واقعی کلمه یک فیلم رئالیستی قرن بیست و یکمی است . در مورد داستانش نمی توان چیز زیادی گفت، هم برای حفظ هیجان و هم به احترام خواسته سازندگان فیلم. یادم هست وقتی خبر ساخته شدن درباره الی منتشر شد تا دیدن خود فیلم چیزی حدود یک سال و نیم طول کشید و من در تمام آن مدت هم دلم می خواست تمام قصه را بدانم و هم نه. بعد یک جایی نوشتم که کاش یک توافق ناگفته ای میان آنها که فیلم را دیده اند شکل بگیرد که در مورد قصه فیلم حرفی نزنند و آن را لو ندهند یا کارگردان در ابتدای فیلم این سکوت را از بیننده ی فیلم طلب کند. این اتفاق در فیلم گربه ماهی رخ می دهد. یعنی خیلی چیزهای دیگر در این فیلم رخ می دهد که شما آن را شخصی می کنید. یعنی فیلم شما را بی آنکه تلاشی بخرج دهد با خود درگیر می کند. همان کاری که کلوزآپ کیارستمی انجام داد. بعد از دیدن کلوزآپ حمید سبزیان را بخشیدیم و تا حد زیادی درک کردیم. انجلا را هم همینطور.

وقتی تلفن اختراع شد تصویر آدمیزاد از حضور او حذف شد و تنها صدا باقی ماند. حالا که فیس بوک اختراع شده صدا هم از حضور آدمیزاد حذف شده و حضور آدم ها همه بر پایه گمانه زنی است و تخیل.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳
تگ ها : سینما

Troubled Water

بهترین هدیه تولدی که در این چند سال گرفتم هدیه ای بود که دیشب در صندوق پستی ام نشسته بود. دی وی دی فیلم Troubled Water. یک فیلم نروژی که چیزی از سه گانه ی کیشلوفسکی یا فیلم های برادران داردن کم ندارد. مرسی میترا جان.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩
تگ ها : سینما

عشق و دواهای دیگر

 Love & other drugs کمدی عاشقانه ی خوبی می تونست باشه اگر که آخرش را لوس نمی کردند و بقول انگلیسی زبان ها عنصر پنیر را به آن اضافه نمی کردند. ان هت اوی بعضی صحنه ها کمی زیادی زور می زد سکسی تر از خودش باشد که لزومی نداشت. بنظر من نقش های اینطوری را خوب بازی می کند نمونه دیگرش نقشی بود که در Rachel Getting Married بازی کرد که بهترین بازی اش بوده تا بحال. دریغ از یک فیلم خوب جدید در سینماها. بجاش چند شب پیش دوباره نشستم به تماشای یکی از آن فیلم های ایندی آمریکایی: We Don't Live Here Anymore که ۲۰۰۴ ساخته شده. با یک قصه خاص و کلی هنرپیشه خوب و کارگردانی خیلی خوب.

با خودم فکر می کردم قصه هایی برای من جذابند که در اونها کسی یا کسانی دچار و گرفتار وضعیتی خاص و اغلب دردناک و رنج آلود شده باشند. چرا عذاب کشیدن کس دیگری برای من بیننده باید گیرا و جذاب باشد حتی اگر آن شخص زاییده تخیل باشد؟ و از اون بدتر این که اگر قصه پایان خوب و خوش داشته باشد کاملن جذابیتش را برای من از دست می دهد. من این سادیسم را چطور می توانم با دلایل زیبایی شناختی توجیه کنم؟ آیا دلیلش این نیست که علیرغم تظاهر من، هنوز رنج برایم فضیلت بشمار می آید؟ (مقصود از این من، من نوعی است)

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤
تگ ها : سینما

ماموت

فیلم ماموت را مدتی بود که می خواستم ببینم. به جشنواره نیامد و دی وی دی اش را هم گیر نیاوردم تا اینکه امشب کانال ساندنس پخش اش کرد. همانطور که فکرش را می کردم خیلی خوب بود. مضمون همان مضمون تنهایی انسان بود و حس و حال فیلم هم مثل بقیه فیلم های ایندی آمریکایی بود. مثل بابل و ۲۱ گرم. چند شخصیت خوب داشت از جمله مادر بزرگ سالوادور. سالوادور پسر ده ساله ی فلیپینی از دوری مادرش غمگین است. مادرش برای پول ساختن به آمریکا رفته و ننی دختر یک خانواده ی پولدار آمریکایی است. سالوادور به مادر از پشت تلفن گله می کند که چرا او و برادر کوچک ترش را رها کرده و رفته. مادر گویا به مادر بزرگ چیزی می گوید. مادر بزرگ یک روز به سالوادور می گوید امروز مدرسه نمی روی. امروز خودم معلم ات خواهم شد. آنروز برای صبحانه جلوی مانوئول برادر سالوادور غذا می گذارد و جلوی سالوادور یک بشقاب خالی. بعد سالوادور را می برد به قبرستان زباله های شهر و بچه هایی را نشان اش می دهد که هم سن او هستند و باید از میان زباله ها چیزهای بدرد بخور پیدا کنند. به او می گوید که اگر مادر برای درآمد بهتر به آمریکا نرفته بود تو الان می بایست مثل این بچه ها اینجا کار می کردی. بعد یک تکه نان از میان زباله ها بر می دارد و می گوید: بیا بخور. حتمن گرسنه ای...

نقش زن خانواده آمریکایی را میشل ویلیامز دوست داشتنی بازی می کند و نقش مرد خانواده را گائل کارسیا برنال مکزیکی. انتخاب موسیقی متن فیلم هم زیباست. یکی از قطعه ها آهنگی از کت پاور است.

این فیلم اکران عمومی و جشنواره ای خیلی محدودی در آمریکای شمالی داشته که چیز جدیدی نیست فقط همچنان اسف بار است.

 

 

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱
تگ ها : سینما

از کجا شروع کنم؟

Inception خیلی خوب بود غیر از لئونارد دی کپریو که بدرد اینجور نقش ها نمی خورد و کلن هنرپیشه نیست اما چون فروش فیلم را تضمین می کند کارگردان ها به خواست تهیه کننده ها یا به خواست خودشان (مثل اسکورسیسی که چهار فیلم آخرش را با دی کپریو خراب کرده) او را انتخاب می کنند. بطور کلی کستینگ یا بازیگردانی در این فیلم خیلی بد بود. این هنرپیشه ها برای بالا بردن فروش فیلم انتخاب شده بودند.

 

این بازی با خواب در خواب در خواب در ... کار جالبی بود اما چیزی که در طول فیلم حواس مرا به خود جلب کرده بود استفاده کاملن هوشمندانه از همه ی المان ها برای پول ساز شدن فیلم بود که البته چیز تازه ای نیست فقط اینجا محاسبه شده تر بود.

- کن واتانابه هنرپیشه ژاپنی بعد از تقریبا یک دهه بازیگری در هالیوود هنوز درست نمی تواند انگلیسی حرف بزند و گفتارش درست مفهوم نیست، انتخاب خوبی برای نقش هایی با دیالوگ های انگلیسی نیست. اما حضور او در فیلم های هالیوود فروش فیلم را در ژاپن و خاور دور چند برابر می کند.

- فیلم های علمی تخیلی بیننده های خودش را دارد دست کم در آمریکای شمالی. این فیلم که قاعدتن باید در دسته بندی فیلم های علمی تخیلی بگنجد قصه اش کاملن زمینی است و از فضاهای عجیب و قیافه های زشت و زمخت فضایی درش خبری نیست و همه جور بیننده را می تواند راضی کند.

- در قصه ی فیلم چندین سئوال عجیب بی پاسخ می ماند که پیچیدگی ایجاد کند و خیلی ها را مجبور به دوباره دیدن فیلم یا در آینده اجاره دی وی دی کند. در صورتی که آن ابهامات در شخصیت ها اصلا اهمیتی در مضمون و قصه ندارد و کریستفر نولان در این فیلم به عمد از شخصیت پردازی متعارف پرهیز کرده است.

 

دیشب هم فیلم بچه ها خوب اند را دیدم. همانطور که انتظار داشتم فیلم خیلی خوبی بود. قصه ی خیلی خوب، کارگردانی خوب و بازی های دلچسب. مارک رافولو و جولین مور و انت بنبنگ مثل  همیشه محشر.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩
تگ ها : سینما

آنتی کاریزماتیک

یک فیلم کوتاه جالب دیگه: Evol اسم فیلم تلفظ معکوس کلمه عشق است. موتیف اصلی فیلم هم وارونه بودن جهان بیرون است. همه آدم ها عقب عقب راه می روند. لیوان آبجو هر بار که با دهان نوشنده اش تماس برقرار می کند پرتر می شود. خلاصه همه چیز جهان معکوس است الا شخصیت اصلی که مردی است رنجیده از تنهایی. فقط اوست که به سمت جلو راه می رود.

وقتی از جلوی کافه ای رد می شود نگاهش به نگاه زنی گره می خورد و متوجه می شود که زن هم رفتار و حرکاتش هم جهت با اوست. لیوان آب پرتغالش به جای پر شدن کم کم خالی می شود. خلاصه این دو عاشق می شوند و باقی ماجرا که خیلی مهم نیست. این فیلم مرا یاد شعری انداخت که ماجرای با نمکی برای من رقم زد. بیست و یکی دو سال پیش شعری نوشته بودم و سال ها بعدش قرار شد در یکی از معروف ترین شب های شعر تهران آن را بخوانم. آن شب خیلی ها بودند. جواد مجابی، حسین منزوی، سید علی صالحی، فرهاد عابدینی، مهرداد فلاح و خیلی های دیگر. شعر را که می خواندم به دور و بر نگاه می کردم. حتی همسر سابق ام و ماهک دوست و همکار آن زمانم که تشویق ام کرده بودند اسم ام را بدهم و برای شعر خوانی هم داشتند با هم حرف می زدند. یعنی غیر از خودم هیچ کس به شعرم گوش نکرد. حقیقت این است که خودم هم گوش نمی کردم و داشتم دور و بر را می پاییدم. از آنجایی که به فقدان کاریزمای خودم واقفم خیلی دلگیر نشدم. الان اما بعد از این همه سال یادآوری ماجرا برای خودم خنده دار بود. چقدر باید ملال آوری باشی که حتی یک نفر هم توجه اش به ات جلب نشود؟

باید بگردم آن شعر را پیدا کنم. شعر بدی نبود.

این کانال MovieOLA عجب کانال جالبیه. شبانه روز فیلم های کوتاه نشون می ده از همه جای دنیا. مستند، داستانی و انیمیشن، همه رقم در هم.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
تگ ها : خاطرات ، سینما

I love Sarah Jane

یک فیلم کوتاه دیدم به اسم من عاشق سارا جین هستم. توش یک مونولوگ کوتاه هست که خیلی خوبه. نقل به مضمون می کنم: هیچ وقت فکر کردی ماهی وقتی که صید می شه اما دوباره می اندازنش توی آب چه حسی داره؟ از دست اونی که دهنش رو با قلابش جر داده عصبانیه؟ یا گیجه؟ یا که باید ماجرا رو پنج ثانیه بعدش به کل فراموش کنه؟

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤

و حکایت همچنان باقی است.

سه تا فیلم دیگه دیدم امروز.

Fish Tank: محشر. دنیایی پر از سیاهی و نامیدی و یا امیدهای واهی اما در انتهای همه ی این سیاهی ها، عشق تنها نوری است که در انتهای دالان سیاه زندگی آدم های قصه دیده می شود. در سکانس آخر میا می خواهد با مادر و خواهرش خداحافظی کند. چمدان اش را می بندد و در آستانه ی در می ایستد. مادر سیاه مست اش سیگار به دست در حال رقصی خنیاگرانه است. به مادرش می گوید دارد آنها را ترک می کند. مادر و خواهر کوچکش را. مادر در عین یاس و بی تفاوتی می گوید خوب منتظر چه هستی؟ چرا گورت را گم نمی کنی؟ میا دیگر خشمگین نیست. بی آنکه چیزی بگوید به او نزدیک می شود و شروع می کند به رقصیدن، همراه و هم پای او و خواهر کوچک هم به آنها می پیوندد.

سینما تقریبا خالی بود. به شکل غمگینی احساس تنهایی کردم در آن لحظه ای که تیتراژ فیلم اسم ها را آرام به بالا سر می داد. با خودم فکر کردم دیدن این دنیای سیاه و پر از نامیدی برای اغلب آدم های دنیا جذابیتی ندارد و فقط دسته کوچکی از ما جذب این طور قصه ها و این آدم ها و این سینمای به اصطلاح هنری یا مستقل می شویم. در صورتی که دنیای این آدم ها بسیار وقعی تر از دنیای مضحک مرد آهنین یک و دو و زهر مار است. نیست؟

 

Ghost Writter: پس رومن پولانسکی محله چینی ها کجاست؟ نکند او همان موقع که زن اش را کشت خودش را هم کشت؟

Brothers: باز هم یک فیلم ضد جنگ. باز هم قصه ی آنها که از عواقب جنگ رنج می برند تا ابد یا رنج می دهند تا ابد. جایی در انتهای فیلم فرمانده ی روانی شده ی از جنگ برگشته می گوید: نمی دانم که بود که گفت فقط آنها که مرده اند پایان جنگ را دیده اند؟ من پایان جنگ را دیده ام. اما نمی دانم از این پس چگونه خواهم توانست به زندگی کردن ادامه دهم.

دختر کوچولویی به نام بیلی مدیسون نقش ایزابل دختر بزرگ خانواده را بازی می کند. بازی این دختر خردسال شاهکار است. نمی دانم آکادمی اسکار کور بوده یا چه؟ این فیلم محصول بازسازی شده ی یک فیلم دانمارکی است به همین نام

عجب عصر شنبه ی آفتابی و گرم اما اندوهناکی شد. هر کسی را که حتی نمه محبتی برایش دارید و در نزدیکی تان حضور دارد بغل اش کنید. جای دوری نخواهد رفت. در بدترین حال فقط در قلب خودتان و در بهترین حالت در قلب هر دوتان.  

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥
تگ ها : سینما

طیاره ی سوزان

الان فیلم Burning Plain را تماشا کردم. قصه خیلی خوب است. نویسنده و کارگردان این فیلم فیلمنامه نویس معروف فیلم های ٢١ گرم و بابل آقای گیرمو آریاگا است. این اولین تجربه کارگردانی فیلم بلند اوست. بعنوان اولین تجربه کارگردانی خیلی خوب است اما حیف که این قصه ی خوب را یار قدیمی اش الخاندرو گونزالس اینیاریتو کارگردانی نکرد. اینیاریتو امسال با فیلم Biutiful را در کن حضور دارد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥
تگ ها : سینما

محدوه های کنترل - جیم جارموش

محدوه های کنترل آخرین فیلم جیم جارموش را دیشب دیدم. فیلم کندی بود اما جذاب بود. یکی دوتا نقد و نگاه خوب به فیلم هست. دی وی دی فیلم حاوی پشت صحنه های فیلم است که یکی از بهترین «پشت صحنه» هایی است که تا بحال دیدم. یکی دوجا آدم واقعا فکر می کنه سر صحنه است و نباید جیکش در بیاید. در همین مستند پشت صحنه جیم جارموش که شیفته ی سویا است (یا بقول طفلکی شاملو: سویل) می گوید سال ها پیش شبی که از سویا به نیویورک بر می گردد، خسته و داغان تلویزیون را روشن می کند و می بیند که دارند با اورسن ولز مصاحبه تلویزیونی می کنند. از ولز می پرسند چه شهری را از همه بیشتر دوست داری و او می گوید بدون شک سویا. گویا او را در همان سویا دفن کرده اند. جارموش می گوید: این ابدا یک اتفاق نبود. من نه دیگر به اتفاق اعتقادی دارم نه به سرنوشت. معتقدم این همه تقابل است.

 

در مورد فیلم نظرهای متناقضی هست. عده ای می گویند یکی از بدترین فیلم های جارموش است و عده ای می گوبند نقطه ی عطفی در کارنامه اوست. فارغ از این اختلاف نظرها من از زیبایی بصری فیلم بسیار لذت بردم. هر صحنه ی فیلم یک تابلوی نقاشی است. جاهایی از قصه (روایت) خیلی نائیو و خام بنظر می رسد. اما رنگین کمان شخیت ها و فرهنگ ها و زبان ها در فیلم شگرد جذاب و پخته ای است. تکرار یکی سری عادات و جملات به زبان های مختلف خیلی کارکرد جالبی دارد و قشنگ روی اعصاب مخاطب می رود (که کیفیت دقیقی از «عادت» و «تکرار» در زندگی است). ولی راستش هنوز درست نفهمیدم حرف حساب جیم جارموش در این فیلم چیست (اگر البته بینوا هدف اش گفتن حرفی بوده باشد) باید دوباره فیلم را تماشا کنم.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧
تگ ها : سینما

عاشقانه ی خون آشامی

این فیلم Twilight چه عاشقانه ی خوبی است. اولین فیلم خون آشامانه ای است که حوصله مرا سر نبرد. فیلم با آهنگ ١۵ قدم ریدیوهد تموم می شه که محشره.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۳
تگ ها : سینما

فیلم های هفته

هفته پیش فیلم منطقه سبز را دیدم. یکی دیگر از فیلم های مربوط به جنگ عراق. قصه ی فیلم بر اساس واقعیت است یک جور تاریخ نگاری شاید. اینکه حمله به عراق و آشغال عراق توسط ارتش آمریکا به بهانه ای کاملا ساختگی و دروغین انجام شد. خوب ما که در این دوران زندگی می کنیم این را می دانیم اما آیندگان چی؟ برای همین است که این قصه ها باید فیلم و کتاب شوند یا به هر شکل ممکنی روایت شوند. اما این فیلم خیلی بد ساخت است. حتا سرگرم کننده هم نیست. فیلم های اعتراضی به جنگ عراق را مقایسه کنید با فیلم های برجسته دهه هفتاد و هشتاد مربوط به جنگ ویتنام: شکارچی گوزن ، جوخه ، جلیقه ضدگلوله ، و اکنون رستاخیز و ...

دیشب فیلم مرد مجرد تام فورد را تماشا می کردم. فیلم، کندی و از نظر ظاهری حال و هوای فیلم های آنتونیونی را داشت، شخصیت های خوش لباس و زیبا در مکان هایی با دکور امروزی (Contemporary) دهه شصت و بطور کلی بسیار استتیک (Aesthetic). حتی ظاهر کالین فرت هم شبیه مارچلو ماستریانی در یادداشت درست شده بود. اما قصه فیلم ملال آور و بی کشش بود، از موسیقی زیبا استفاده مکرر و احساسی شده بود. خلاصه بد بود و به من فرصت خوبی داد برای یک چرت ١۵ یا ٢٠ دقیقه ای.

تام فورد همان طراح لباس نابغه ایست که نام خانواده و برند گوچی را که در آستانه ورشکستگی بود دوباره زنده کرد. این اولین فیلم بلند اوست.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢
تگ ها : سینما

باز هم درباره ی الی

بهترین نقدی که تاکنون بر "درباره ی الی" خوانده ام.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧
تگ ها : سینما

می تونی روی من حساب کنی

چقدر فیلم می تونی روی من حساب کنی قشنگه. چه بازی های فوق العاده ای. بخصوص روری کلکین و مارک رافالوی بی نظیر. طفلکی رودی!

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢
تگ ها : سینما

Cairo Time

بیچاره طارق! سالها عشق یاسمین را در قلب اش به خاک سپرده بود. حالا هم باید عشق ژولیت را؛ به وقت قاهره تا ابد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥
تگ ها : سینما