میدون

احضار روح مرده ای که نیمه جان بود و نمی بایست که بمیرد.

خانه رویایی

وسط هفته است. ایگور همکار اوکراینی برای نصب برنامه ای به دفتر کارم می آید و قرار است تمام روز را با هم کار کنیم. در فاصله نصب برنامه ازم می پرسد چرا خسته بنظر می آیی. می گویم از کارم راضی نیست و از این شهر. می پرسد اگر می خواستی جای دیگری را انتخاب کنی کجا می رفتی. می گویم جزیره مایورکا در جنوب شرقی اسپانیا. بعد تلفنم زنگ می زند. از شرکت فروشنده نرم افزاری که در حال نصب آنیم یک سری سئوال دارند. در حالی که مشغول جواب دادن سئوال ها به آنسوی خط هستم از ایگور غافل می شوم. بعد از بیست دقیقه مکالمه ملال آور گوشی را می گذارم و سرم را بلند می کنم می بینم ایگور ماژیک ها را روی لبه ی وایت بور می گذارد و بر می گردد سر کارش کنار من. روی تخته سفید نقشه ی جزیره ای کشیده با خانه ای قرمز رنگ در گوشه ای. می پرسم این چیه؟ می گوید خانه تو در مایورکا. هروقت دلت گرفت یا خسته بودی به این خانه نگاه کن و
خیال بافی کن که خستگی از تن ات در شود.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها : زندگی

فصل بی فصلی

و این منم، تنی تنها، در آستانه ی هیچ. نه فروغی در درونم هست که به فصل سرد فکر کند نه یونگی که کتاب قرمزی بنگارد. من راز فصل ها را نمی فهمم. من در انتظار نجات دهنده ای نیستم. و خاک، خاکی که مرا پس می زند. ریشه ام را پس می زند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦
تگ ها : هذیانات

ماجرای ما و آقای تانابه

خواب می بینم در ژاپن زندگی می کنم ژاپنی که پیچیده ترین شبکه قطارهای بین شهری و میان شهری را دارد. من و یکی از دوستانم هر دو نوجوان هستیم و خارجی به حساب می آییم. ما در حال مسافرت هستیم (همان که در انگلیسی می گویند بک- پکینگ) در یکی از محله های یک شهر کوچک در حال پیاده رفتن هستیم که به ایستگاه قطار می رسیم و یک کودک چهار پنج ساله را در ایستگاه می بینیم که سرگردان است و گویا گم شده. دستش را می گیریم و با خودمان می بریم و سوار یکی از قطارها می شویم و چند ایستگاه بعدتر او را پیاده می کنیم و خودمان دوباره به مسافرتمان ادامه می دهیم.

 

حالا سالها از آن روزگار گذشته. من و دوستم در دهه ی شصت زندگی مان هستیم. در همان ژاپن زندگی می کنیم. درست نمی دانم کارمان چیست اما گویا یکی از این کارهای خیریه است. رفته ایم به دیدن خانواده ای فقیر که در یک الونک عجیب زندگی می کنند. کل آپارتمان یک راه پله دوار سه طبقه است. من و دوستم دعوت شده ایم به خانه آنها که دردهایشان را بشنویم و ببینیم چطور می توانیم به آنها کمک کنیم. که در همان لحظه میهمان دیگری از راه می رسد. میزبان در را باز می کند و من می توانم از میانه های راه پله در ورودی را که زیر پایم است ببینم. مردی چهل و چند ساله که با عصا راه می رود و شل می زند وارد می شود. او بیمار و نزار است. میزبان می گوید: به به آقای تانابه! بفرمایید. خیلی خوشحالیم که دعوت ما را پذیرفتید. همین که او شل شل زنان از پله ها بالا می آید میزبان او را به ما معرفی می کند: بعله! این آقای تانابه داستان زندگی غریبی دارد. در کودکی دو نوجوان خارجی برای خنده و شوخی او را می دزدند و می برند در یک شهر دیگر رهایش می کنند. آقای تانابه در آن شهر توسط چند گنگستر مورد آزار جنسی قرار می گیرد و تا سرحد مرگ آسیب جسمی و روانی می بیند. او هنوز در جستجوی خانواده است و بارها توسط کانال های تلویزیونی و رادیویی در سراسر ژاپن مصاحبه شده است.

بالا را نگاه می کنم. چند پله بالاتر دوستم نشسته و دارد سرتکان می دهد به این معنی که حرفی نزن! و من دارم فکر می کنم الان چه چیزی به آقای تانابه بدهم که جبران کننده چنین رنجی باشد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
تگ ها : خواب

بازی با ترس های درون

من معمار این معمایم

وقتی از این دیوارهایی که ساخته ام بالا رفتی

نام ات را می گذارم دلیر تنگستان

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
تگ ها : شعر

بمانی

بهار است اما هوا هوای ابری و خاکستری پاییزی است. مرا یاد اولین پاییزم در تورنتو انداخت. آن موقع آن دل گرفتگی که آسمان به من القا می کرد توام بود با غنج رفتن دل از بزرگی ناشناخته های یک فرهنگ تازه، توام بود با امید و خیال و رویا. اما این یکی حس عمیق غربت دارد و تنهایی و سکوت و بن بست، این که زندگی همین است، همین سفر بی معنایی که روز را شب کنی و شب را روز و هی در این میان دست و پا بزنی در معنا دادن به زندگی، به آدم ها و رفتارشان. رسیدن به این درک سیاه دردناک است و یک نوع محکومیت است. محکومیتی که خودت قاضی و مجرم آنی.

تنها چیزی که دل آدم را خوش می کند همین لذت های خرد زندگی است. دیدن توله سگی که دیگر با تو غریبه نیست و بویت را می شناسد و از  دور دم-جنبان می دود و می آید روی زانوهایت می نشیند، بوسیدن لب های جوان و شاداب او، نگاه کردن به عمق روحی که کنار تو دنبال جای امن می گردد و تو می دانی که نمی توانی آن امنیت را فراهم کنی اما داری تقلا می کنی آغوش امن باشی و او می گوید به همین دل خوش کرده اما ته دلش امیدوار است که زمان آغوش را بازتر و امن تر کند.

 

با تمام این حرف های تاریک نمی دانم چرا همه اش فکر می کنم کندن و رفتن و زیر همه چیز زدن هم چاره ی کار نیست. عبث است. دل آنها که دوست ات دارند را خواهی شکاند و بی مرامی است.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤

درد دلهره ی وجودی و کلارینت درمانی

 وسط هفته پیش ساعت چهار صبح به من زنگ می زند. کمی مست است. می گوید احساس می کند بی حاصل است و زندگی اش خالی و بی معناست. می گویم خبر داری ساعت چهار صبح است و من فردا باید بروم سرکار و تو مرا از خواب بیدار کردی؟ گوشی را قطع می کند. از دست خودم عصبانی می شوم که چرا باهاش همدردی نکردم و به حرف هایش گوش ندادم. من که خوابم به گا رفته است با این زنگ تلفن و فرقی در کسر خواب احمقانه من نمی کند. چهار صبح است که هست؟ اصلن تمام لطف ماجرا در این است که یک نفر پیدا شده با تو احساس راحتی کرده و چهار صبح بهت زنگ زده تا درد وجودی اش را با تو در میان بگذارد. چرا گوش نکردم به حرف هایش؟

فردا شبش کنارش دراز کشیده بودم و صورتش را میان دست هایم اسیر کرده بودم. به چشم های زیبایش نگاه می کردم. به پوست بلوری اش دست کشیدم و آنهمه زیبایی را تحسین می کردم. گفتم بگو دردت چیه! بگو غمت چیه! نگاهش را دزدید و گفت چیز مهمی نیست و رفت زیر لحاف و مرا برد به خلسه ای خوب. وقتی هم که از ماموریت زیر لحاف برگشت دور دهانش را پاک کرد و سرش را گذاشت روی سینه ام. دیگر خبری از آن گمگشتگی در نی نی نگاهش نبود. باورم نمی شد که به این سرعت خود را پیدا کرده باشد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤

To Settle

عید هم آمد و سال نود هم تمام شد. من هم چنان همان روح گم شده ام مثل خیلی از این ارواح گم شده ای که هر روز از کنار هم رد می شویم و لبخند می زنیم و به روی هم نمی آوریم که چیزی کم است، چیزی گم است.

ستل شدن در انگلیسی دو معنا دارد. یکی اینکه جاگیر بشوی و جا بیافتی، مثلن بعد از اسباب کشی زندگی آدم روتین عادی خودش را پیدا کند یا مثلن کسی ازوداج کند و زندگی اش سر و سامان بگیرد. یک معنی دیگرش هم این است که به یک چیزی که پایین تر از سطح توقع ات بوده قانع شوی و بپذیری که همین است که هست. بیشتر از این، توقعی نباید داشت. مدتی بود که فکر می کردم برای یارگیری دیگر باید از خیر پیدا کردن آن زن اثیری امروزی که در خیال می پروراندم بگذرم، زنی با نیمه ای تاریک از جنس تاریکی های خودم، زنی هم قد خودم. فکر کردم توقع ام بی جا بوده شاید. فکر کردم دیگر باید به هرچه دم دست هست قناعت کنم. قناعت کردم. کمی از سر واقع بینی کمی هم از سر خشم. اما می بینم نمی شود. جور در نمی آید. من اهل اش نیستم. اهل اینکه تمام زندگیم بشود پارتی کردن های بی مغز از جنس جماعت سفید پوست بی درد اینجا. درست است که به آدم خیلی خوش می گذرد. همان طور که این سه ماه گذشته خوش گذشته و اگر اینهمه خوش گذارانی و الواتی نبود فشار کار دیوانه ام می کرد اما در نهایت یک چیزی کم است.

من هنوز فکر می کنم قانع شدن هم جواب کار نیست. فکر می کنم تنها ماندن بهتر از بی حواس شدن و خود را به کوچه علی چپ زدن است.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤

رکوئیم برای یک خیال

کارد را فرو کردی در قلبم گذاشتی بماند همان تو بعد دسته ی کارد را چرخاندی و پیچاندی با لبخندی بر لب - لطف کردی که لااقل در چشم هایم نگاه نکردی - و همچنان پیچاندی و پیچاندی. فکر نمی کردم اینطور شکنجه شوم. فکر می کردم به سادگی تمام می شود. تمام شد. تمام! اما هیچ چیزش ساده نبود.

حالا بزرگواری کن و دست بکش از این کارد. خودم یک کاریش می کنم. لطف کن به بهانه نجاتم و در آوردن کارد از سینه ام سراغم نیا.

آن سالی که به تو بر خوردم تصادفی، در برهه ای از زندگی ام بودم که در جستجوی رویایی کودکانه و ساده لوحانه داشتم سفر می کردم. درست همزمان با آن سفر و غیبت من، زنی وارد این شهر شد. نه من او را هیچ وقت دیدم و نه او مرا. ما دوستان مشترکی داشتیم و درباره ی هم از این دوستان می شنیدیم. همیشه فکر می کردم کاش با او آشنا می شدم. اما دیگر دیر شده بود. امروز او را برای اولین بار دیدم. وقتی دست می دادیم نگاه مان گرهی عجیب خورد. انگار که یک تاریخچه ای بین مان بوده باشد و آن لحظه ی گره خوردن نگاه ها آن تاریخچه در مقابل چشم های هر دومان مرور شد. این همه درست همین امروز اتفاق افتاد. همین امروز که تو این طور دردناک تمام شدی. من نمی توانم به خودم بقبولانم که همه ی اینها یک تصادف بی معنی بوده است.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢

کپی برابر اصل

هشدار:  این نوشته بخش هایی از قصه ی فیلم کپی برابر اصل را برملا می کند. اگر این فیلم را هنوز ندیده اید خواندن این متن توصیه نمی شود.

زن، شخصیت ژولیت بینوش که در شناسنامه فیلم هم "او" (مونث) خطاب می شود از جیمز که یک نویسنده انگلیسی است و برای معرفی کتابش به تاسکانی ایتالیا سفر کرده دعوت غیابی می کند که بعد از جلسه معرفی کتاب با هم دیداری داشته باشند. جیمز بعد از جلسه به عتیقه فروشی زن می رود و بعد هر دو به یک سواری بی هدف می روند. در طول این سواری نقطه نظرات جیمز درباره اهمیت یا عدم اهمیت مفهوم اصل یا کپی را می شنویم و این که سادگی و ساده بودن کار آسان و ساده ای نیست. زن اما با اغلب نقطه نظرات جیمز مخالف است. بعد زن او را به موزه ای می برد که در آن یک کپی از یک نقاشی اصل زمان رنسانس نگه داری می شود. آن کپی چنان دارای ارزش والای هنری بوده که مدیریت موزه در دهه پنجاه میلادی تصمیم می گیرد آن را همچون یک اثر هنری در موزه نگه داری کند. زن وقتی با بی تفاوتی جیمز در این باره مواجه می شود تعجب می کند. جیمز هم می گوید این چیز غریبی نیست. تابلوی مونالیزای دوانچی هم در واقع یک کپی از صورت ژوکند است و داوینچی هم به نوعی یک کپی سازی از یک اصل دیگر انجام داده.

آنها به یک کافه می رسند. نوشیدنی ها را سفارش می دهند و در حال حرف زدن هستند که تلفن جیمز زنگ می زند و او به بیرون از کافه می رود. زن کافه چی به زن می گوید به نظر شوهر خوبی می آید. زن بی دلیل تصمیم می گیرد «اصل» واقعیت را که آن دو زن و شوهر نیستند را آشکار نکند و با «کپی» واقعیتی که صرفن برداشت زن کافه چی است همراهی کند. از همین جاست که این بازی بین او و جیمز شروع می شود و تماشاگر با دو روایت اصل و کپی این دو شخصیت همراهی می کند. هر دو شخصیت چنان در نقش زن و شوهر غرق می شوند که دیگر تا انتهای فیلم باور کردن این که این دو زن و شوهر نیستند برای بسیاری غیرممکن می شود. در ادامه این بازی آن دو به کلیسایی می روند که عروس و دامادها برای مراسم ازدواج شان به آنجا می آیند. زن که تا اینجای این بازی ذهنی در نقش اش عمیقن فرو رفته و نقش همسری ناراضی را بازی می کند، این که مردش آدم خودخواهی است و فقط به خودش و کارش فکر می کند و از این ازدواج دل خوشی ندارد با دیدن این عروس و دامادهای خندان و سرخوش دوباره مست سرخوشی توهمی دیگر می شود و در برابر یکی از همین عروس و دامادها وانمود می کند که ازدواج او و جیمز پانزده سال است که دوام آورده و آنها هنوز هم زوج خوشبختی هستند. یعنی زن یک وژن غیر اصل هم از داستان تقلبی زوج بودن خودشان می سازد. یعنی کپی از کپی که در لحظاتی از اصل هم واقعی تر و باورپذیرتر به نظر می رسد مادام که ما خود را قانع کنیم به باور کردن.

در جایی از این مکالمات زن از پسرش به جیمز شکایت می کند که او مثل همه بچه ها در برابر واقعیت و مسئولیت درک درستی ندارند. زن می گوید همین چند روز پیش پسرم زیر باران ایستاده بود. گفتم بیا تو خیس می شوی. او گفت خوب بشوم. چه اهمیتی دارد. من هم گفتم خوب مریض می شوی. او دوباره گفت خوب بشوم چه ایرادی دارد. من هم گفتم خوب ممکن است از مریضی بمیری و او در کمال بی مسئولیتی گفت خوب بمیرم مگر چه می شود. جیمز در جواب می گوید ما آدمها فراموش کرده ایم که زندگی را راحت بگیرم و صرفن از آن لذت ببریم. انگار کیارستمی اصرار دارد بگوید همه چیز به دریافت ما از دنیای بیرون بستگی دارد. هرآنچه ما را قانع کرده است بدل می شود به واقعیت. حرف، حرف می آورد و فکر، فکر و خیال و هذیان. معادل کلمه قانع یا متقاعد شدن فعل "کانوینس" است در انگلیسی. در کنار این، کلمه کانویکشن که از همین خانواده است یعنی باور و اعتقاد. معنی دیگر کانویکشن حکم و محکومیت نیز هست. یعنی مادام که آدمی به تعبیر و دریافت خاصی از واقعیت متقاعد شده باشد محکوم است به یک کپی از اصل واقعیت. اصلی که ما نمی دانم کجاست اگر "اصلن" وجود خارجی داشته باشد. 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
تگ ها : سینما

در این زندان...

توی صف غذا ایستاده ام، فودکورت یکی از ساختمان های تجاری مرکز شهر. اغلب چهره ها در فکر فرو رفته اند. مثل زندانی های یک زندان بزرگ منتظر گرفتن غذاییم. فقط لباس هامون راه راه نیست. وگرنه حس و حال همان است. ما همه برده های یک ماشین پول سازی عظیم هستیم.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
تگ ها : انسان

باز هم یک خوانش درخشان از محسن آزرم

 

 به درباره‌ی الی... که فکر می‌کنیم، به یاد می‌آوریم که محفلِ دوستان با حضورِ غریبه‌ای به‌نامِ الی دست‌خوشِ تغییر می‌شود؛ غریبه‌ای که قرار است با یکی از این دوستان آشنا شود و این آشنایی مقدّمه‌ی زندگیِ بعدی‌شان باشد. امّا با ورودِ این غریبه، یا درست‌تر بنویسیم، با حضورِ این غریبه در محفلِ دوستان چه پیش می‌آید؟ حضورِ غریبه‌ای به‌نامِ الی‌ جمعِ کوچک‌شان را هم متّحد می‌کند و هم متفرّق. الی که هست متّحدند و الی که نیست متفرّقند و، باز، وقتی پای الی در میان باشد و ماجرای گم‌شدنش، اتّحاد پابرجاست و وقتی به الی فکر نمی‌کنند، تفرقه را، آشکارا، می‌شود در رفتارشان دید؛ از دعوای زن‌ و شوهری گرفته تا دعواهایی که، لابد، ریشه در گذشته دارند؛ گذشته‌ای که الی نقشی در آن ندارد، امّا به‌واسطه‌ی حضورِ الی‌ست که این گذشته احضار می‌شود، به حال می‌آید و سایه‌اش را برِ آینده‌ای که در راه است می‌گستراند. حال تداومِ گذشته است و آینده بی حال معنا ندارد.

   در غیابِ غریبه‌ای به‌نامِ الی، تعادلِ اوّلیه کاملاً به‌هم می‌ریزد و از این‌جا به بعد اعضای محفلِ دوستان اوّل سعی می‌کنند گناه را به گردنِ دیگری (فرقی نمی‌کند چه‌کسی) بیندازند. یکی حرف‌های پیرزن را درباره‌ی عروس‌ و داماد یادآوری می‌کند، یکی از کِل‌کشیدنِ شُهره می‌گوید و یکی‌دیگر ماجرای نمک‌دان و خنده‌‌ی بی‌وقفه در حضورِ اِلی را به‌یادِ جمع می‌آورد. همه‌ی این‌ها، انگار، شکل‌های مختلفی از سلبِ مسئولیتند و حالا که غریبه‌ای به‌نامِ الی در جمع‌شان نیست، آن‌ها چهره‌ی حقیقی‌شان را نشان می‌دهند.

   دوباره به جمله‌ای از ابراهیم گلستان برگردیم که، انگار، راه را بهتر نشان می‌دهد؛ جایی که نوشته است «خاموش ننشستن تصمیمی دشوار نبود؛ کاری دشوار بود.» و مگر در صورتِ تک‌تکِ اعضای این محفلِ دوستان نمی‌شود این دشواری را دید؟ آخرین صحنه‌ی فیلم، انگار، همه‌چیز را به ‌روشن‌ترین شکلِ ممکن نشان می‌دهد؛ چرخ‌های عقبِ یکی از سواری‌ها در شن‌های خیسِ ساحلِ طوفانی گیر کرده. همه دارند این سواری را هُل می‌دهند، ولی فایده‌ای ندارد؛ سواری از شن‌های خیس از طوفان درنمی‌آید. همان‌جا مانده. کاری، انگار، نمی‌شود کرد و بینِ این آدم‌های از نفس افتاده‌ جایِ غریبه‌ای به‌نامِ الی کاملاً خالی‌ست. نیست؟

 

مطلب کامل

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
تگ ها : سینما

سبکی تحمل ناپذیر هستی

همه چیز تودرتو و بهم گره خورده است. به هم ربط دارند این چیزهایی که فکر می کنیم اتفاق هستند یا تصادف. انگار یک نیرویی اینها را به هم سوق می دهند که زندگی یک ربط و ریتم معلومی داشته باشد. یک نیروی پنهان، نه از آن نیروهای آسمانی و اخروی، نه! من فکر می کنم نیرویی برآمده از ناخودآگاه تک تک ما و در نهایت ناخودآگاه جمعی ما.

می دانم این حس خودویرانگرانه ای که در این یک ماه گذشته به سراغ من آمده بی دلیل در کمین ننشسته. اتفاقی نیست این آشفتگی ها و شوریدگی های غیرعاشقانه درون. سبکی تحمل ناپذیر هستی است که گریبانم را دارد می گیرد. بنظر شاید شعارگونه بیاید این حرفها، چه می دانم، "بوهیمین" و خیال بافانه اما راستش را بخواهید همه مان با این سبکی در چالشیم. اکثر آدمها چنان درگیر واقعیت و دشواری هستند که فرصتی برای رنج کشیدن در برابر این سبکی ندارند، بعضی ها اما مثل من از سر بی عاری همیشه یاد این سبکی تحمل ناپذیر هستند، آنقدر که این سبکی آنها را از زمین بلندشان می کند می برد بالا، بالای بالا، گاهی تا حوالی ابرها، گاهی تا دم دمای مالیخولیا و گاهی هم تا آستانه جنون.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤

تشنگی کوکو و خودکشی دبیری

خواب دیدم دارم میان وسایل و خرت و پرت هایی می چرخم و چشمم می افتد به یک کیسه سیاه. چیز زنده ای دارد درون اش تکان می خورد. سر کیسه را شل می کنم. کوکو سرش را از توی کیسه بیرون می آورد. عرق سرد می نشیند روی پیشانیم. یادم می افتد که همسایه ام قبل از رفتنش به آفریقای جنوبی (یعنی دو هفته پیش) این توله سگ را سپرده بود به من که ازش نگه داری کنم. من هم همان موقع دستم پر بود و کوکو خیلی وول می خورد، انداختمش توی کیسه ی سیاه. به خانه که آمدم به کل کوکو از یادم رفت. حالا این زبان بسته اینطور لاغر و پژمرده سرش را از کیسه بیرون آورده و دارد از فرط تشنگی و گشنگی انگشت هایم را لیس می زند. زود می برمش دم سینک آشپزخانه و شیر آب را باز می کنم. انگشتم را نم می کنم و می گذارم آن را بلیسد. از دست خودم عصبانیم. چقدر بی مسئولیتی آخر؟ کوکو معصومانه نگاهم می کند و من دارم مثل یک دختربچه خطاکار گریه می کنم. در همان حال گریان از خواب می پرم. به تاریکی دوروبر نگاه می کنم. دست می اندازم به میز کنار تختم و ساعت موبایلم را می خوانم. ساعت سه و سیزده دقیقه صبح است. صدای زمزمه ی عزت اله انتظامی در سرم تکرار می شود (بذار بگن دیوونتم آره دیوونتم من...) بلند می شوم از جایم. از آستانه در اتاق خواب که بیرون می روم می بینم دبیری آنجا با یک کیف سامسونت ایستاده. می آید به سمت من. یک سیلی آرام می زند به صورتم و می گوید "این قیافه انی منی چیه به خودت گرفتی. یوخده به خودت برس." با همان ته مانده ی هق هق در صدایم می گویم "داشتم کابوس می دیدم. اعصابم خرابه". دوباره می آید طرفم و انگشت می گذارد روی قلبم: "نکنه ریده شده به قلبت باز؟" یک نگاه مغضوب می اندازد به سرتاپایم. نفس کشیدنش تندتر و تندتر می شود. انگار که خشم، در درونش دارد تصاعدی و نجومی انباشت می شود. با غیض می رود به سمت پنجره ی بزرگ پذیرایی. کیف اش را می گذارد زمین و پنجره را که باز می کند می گوید: اصن خودمو از اینجا پرت می کنم پایین. و در کمال ناباوری می پرد. و می پرم. از خواب می پرم. با نفسی که دیگر بند آمده. فکر می کنم همین حالاست که خفه شوم. روی تخت می نشینم و چند نفس عمیق می کشم. حالم کمی جا می آید. دست می اندازم به میز کنار تختم و ساعت موبایلم را می خوانم. ساعت سه و سیزده دقیقه صبح است.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤
تگ ها : خواب

مرا کشتم بی آنکه قصد خودکشی داشته باشم.

من یک برنامه نویس متوسط هستم. نه از آنها که سیستم های بزرگ و شبکه های بانکی را هک می کنند و نه از آن فسیل هاش که هنوز با زبان های برنامه نویسی دهه هشتاد میلادی کار می کنند. یک چیزی در میانه. متوسط. برنامه ای که در یکی دو سال اخیر با آن کار می کنم برنامه مدیریت الکترونیکی اسناد و مدارک است. برنامه بزرگ و گرانی است و خرید و نگهداری آن میلیون ها دلار برای شرکت آب خورده است. یک تیم سه نفره این برنامه را پشتیبانی می کند. من و وینستون و ریک. ریک مدیر پروژه است. من و وینستون منابع فنی این تیم.

یکی از قابلیت های این برنامه این است که یک کیو (Queue) مجازی دارد. اسنادی که نیاز به پردازش شدن دارند در آن قرار می گیرند و به ترتیب اولویت یا زمان ورود، پردازش می شوند. اگر به هر دلیلی کامپیوتری که این کیو بر آن قرار دارد ارتباطش با شبکه قطع شود یا خاموش شود اقلام در حال پردازش در کیو تبدیل به اقلام خراب (Corrupted Items) می شوند و بعدن کیو نمی داند با آنها چه کار کند. برای رفع چنین مشکلی یک برنامه دیگر را می توان اجرا کرد تا اقلام خراب درون کیو را شناسایی و آنها را از بین ببرد یا به اصطلاح فنی بکشد. 

تمام آخر هفته ای که گذشت را مجبور شدم کار کنم. تیم ما داشت ورژن جدید برنامه مدیریت الکترونیکی اسناد را نصب می کرد. به مشکلات فراوانی برخوردیم که توصیف اش از حوصله ی این متن خارج است. چیزی که مرا به نوشتن این متن واداشت یک خواب بود. دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که وینستون از من می خواهد که برنامه تمیز-سازی کیو را اجرا کنم. اجرای آن برنامه ابتدا یک گزارش و لیست از مشخصات اقلام خراب ارایه می دهد بعد این امکان را می دهد که جزییات تک تک اقلام خراب را مشاهده و بررسی کرد و بعد آن ها را کشت. در خواب نشسته ام جلوی کامپیوترم. روی صفحه گزارش لیست بلند بالایی از اقلاب خراب مقابل چشمانم قرار دارد. سه قلم ابتدایی گزارش اما غریب هستند. اسم خودم، وینستون و ریک . روی اسم ریک کلیک می کنم صفحه ای باز می شود که در آن زندگی نامه او نمایش داده می شود و در انتهای گزارش علت خرابی او توصیف شده است. روی اسم خودم کلیک می کنم. تاریخچه دقیق زندگی خودم را می بینم. علت خرابی را نامعلوم زده. تمام تنم خیس عرق است. به صفحه اصلی گزارش بر می گردم. در کمال ناباوری پایین صفحه فقط یک کلید می بینم تحت عنوان Kill All. نه کلید خروج از این لیست وجود دارد نه کلید انتخاب اقلام خراب برای کشتن دانه به دانه آن ها. بالای صفحه هم یک ساعت دیجیتال قرار دارد که شمارش معکوسی را شروع کرده. فقط ۵۹ ثانیه باقی مانده است. وحشت تمام تنم را دارد خرد می کند. از جا بلند می شوم و بر می گردم. وینستون و ریک پشت سرم ایستاده اند. وینستون اسلحه ای روی شقیقه ی ریک گذاشته و ریک اسلحه ای به سمت من نشانه گرفته. ریک می گوید جرات داری کلید Kill All را فشار بده. مغزت را روی صفحه مانیتور متلاشی خواهم کرد. 

از خواب می پرم. می پرم؟

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

To Do List

فهرست برای-انجام و نیت سال نو

 

- خرید یک دفتر جلد چرمی

- نوشتن صد برگ شعر عاشقانه

- شنیدن Idioteque صدبار بی وقفه

 

نیت می کنم در این شب های فکر می کنند عزیز

که بیایی ناغافل 

در بزنی 

و همانجا در آستانه بگویی

که می مانی

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱
تگ ها : شعر

هوگو

هوگو فیلم اخیر اسکورسیسی خوب است. کاری است برای کودکان اما برای همه ی سنین دلپذیر است. قصه در نیمه ی اول قرن بیستم اتفاق می افتد. در قلب پاریس رویایی آن سال ها. شخصیت های قصه اما همه با لهجه ی گوش نواز بریتانیایی حرف می زنند. فیلم بصورت سه بعدی ساخته شده که حظ بصر را دو چندان (چه بسا سه چندان) می کند.

 

هوگو کودکی بی مادر است و پدر را هم در همان اوایل قصه از دست می دهد و مجبور است به جای عموی همیشه مست اش در برج ساعت ایستگاه قطار مرکزی کار کند. او یک تنه ساعت های ایستگاه را نگه داری و کوک می کند. در کنار این کار روزانه که در آن استاد است مشغول تعمیر یک عروسک آهنی است که به شکل رازناکی قرار است بعد از تعمیر پیامی از سوی پدر به ارمغان بیاورد. یکی از سرگرمی های هوگو تماشای زندگی در جریان ایستگاه و آدم های آن است. تماشای مغازه ی عروسک فروشی، بازرس قصی و القلب، دختر گل فروش و خانم صاحب قهوه فروشی که همیشه با سگ کوچکی در بغل، مقابل کافه برای موسیو فریک عشوه می پراکند.

 

این فیلم ادای دینی است به سینما، مثل فیلم رویاپروران برتولوچی. جایی در فیلم موسیو ملیه می گوید که پایان خوش فقط مختص فیلم هاست. نمی دانم این حرف چقدر درست است. نمی دانم آخرین باری که در زندگی خودم و اطرافیانم شاهد یک پایان خوش بودم کی بود؟

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها : سینما

چارلز بوکفسکی

 

فکر می کنم باید همیشه برای مرگ آماده بود. در این لحظه نه وسوسه ای برای خودکشی دارم نه نیازی و نه علاقه ای به آن اما فکر می کنم باید مرگ را از رو برد. جا زدن در برابر مرگ چیزی را عوض نمی کند و او را به عقب نشینی وا نمی دارد.

صحنه ی پایانی مستند بوکفسکی جایی که لیندا همسر او دارد آخرین نفس های شاعر را توصیف می کند به چیزی اشاره می کند که به ساده ترین وجهی عمیق است. او می گوید در آن لحظات از دهان چارلز خرده فوت های بیرون می آمد حاکی از این که این ها آخرین نفس های او هستند و او هر آن ممکن است دنیا را ترک کند. لیندا به بالین اش می رود و آن لحظات را از صمیمانه ترین فاصله تماشا می کند. همین که آخرین نفس را می کشد ناگهان چهره اش (آن چهره ی پر از چین و چروک و خال و زخم جا مانده از جوش های جوانی) صاف می شود. انگار دیگر لزومی برای نگران بودن نیست. حالا من و شما هم! بی خیال رفیق. آسان بگیر زندگی را و هر وقت آسان گرفتیش به من هم یادآوری کن.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
تگ ها : زندگی ، مرگ

عددی نیستیم

ما در دنیای بنگاه های بزرگ سرمایه داری زندگی می کنیم. همه مان برای دسترسی به محل کارمان از کارت های مغناطیسی استفاده می کنیم. بعضی ها کارتشان را با گیره ای به کمربندشان وصل می کنند، بعضی ها دور مچشان، بعضی ها هم به بند شلوار یا دامنشان. امروز زنی را دیدم که کارتش را با گیره ای به لبه ی چکمه بلندش وصل کرده بود. آن صحنه مرا به فکر فرو برد. اینکه ما بردگان این بنگاه های پول سازی مثل حیوانات اهلی با این شناسنامه های مغناطیسی که به قلاده مان وصل می کنند قابل شناسایی هستیم. ما عمله های قالب 5-9 نه آن یک درصدیم که صاحب این بنگاه ها هستند نه آن نود و نه درصدی که در این چند هفته گذشته وال استریت را اشغال کرده اند، نه عضو این گروه ایم نه عضو آن یکی گروه. یعنی اصلن عددی نیستیم. بعلاوه خیلی در بین این قشر نه تا پنج می شنوی که می گویند "این اشغالگرها یک مشت آدم تنبل و بی استعداد و کم هوش هستند که بدلیل شکست اجتماعی می خواهند از هر راهی که شده خودشان را نشان بدهند..."

 

امروز روز قبل عید شکرگذاری مسیحیان آمریکا بود. روی استتوس صفحه فیس بوک جنبش اشغال وال استریت نوشته بودند: عید شکرگذاری مبارک! چه چیزی را شکرگذارید؟

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
تگ ها : نافرمانی ، جامعه

انتهای تلخ

یادم هست خانم تهرانی یک بار داشت سیگارش را آتش می زد که دو سه نفرمان در جمع همزمان سرش داد زدیم که نه نه! بعد فهمید که منظورمان سیگاری است که سر و ته در دهانش گذاشته بود و در شرف روشن کردنش بود. بعد گفت ممنون. چون قبلن این کار را کرده و مزه ی فیلتر سوخته مزه ی زهرمار می دهد و به این سادگی از دهان آدم خارج نمی شود.

امروز برای اولین بار خودم همین کار را کردم و حالا آن مزه را نمی توانم از دهانم خارج کنم. راستی اگر روزی توی ماشینتان نشسته باشید و پشت چراغ قرمز منتظر باشید و ناگهان متوجه شوید که راننده ماشین کناری دارد سیگار را از فیلترش روشن می کند چه کار می کنید؟ برای گرفتن پاسخ حتمن این فیلم را ببینید.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳

دیدم که نشدیم

 

مقدمه:

متین چهار ساله از کلگری: دیدم که ندیدم.

ترجمه :متوجه هستم که ندیدم. آنالوژی: وقتی می خواهیم به طعنه ای مهربانانه کوتاهی کسی را به او یادآور شویم طعنه را با "دیدی" شروع می کنیم. مثلن می گوییم: دیدی حواست نبود. وقتی متین کوچولو در طعنه زدن به خودش از همه پیشی می گیرد و با منطق دقیق زبانی، الگویی از شنیده هایش می سازد و بنا به موقعیت، الگوی زبانی را موقعیتزه می کند، نتیجن می گوید "دیدم که ندیدم!"

 

 

دیده های من و ندیده های تو

 

دیدی که ما اتفاق نیافتادیم؟!؟ یعنی رخ ندادیم؟!؟ یعنی پا نداد که باشیم. یعنی پا و دل و دماغش را نداشتیم که کنار هم باشیم. چون وقتی رودر رو هستیم می طلبیم هم را دست کم می توانم بگویم من می طلبم تو را. یعنی دیدن رخسارت کمک می کند به رخ دادنمان. همین جمله ی "حالا الان که نمی شود"، "ببینیم بعد چه پیش می آید" خودش ریشه همه ی امور است. وجه دیدن در آن مهم است. مهم ترین وجه شاید. آدم را متوجه می کند که او با آدم های دیگر فرق می کند، یعنی معاشرت با او، دیدن رخسارش در آدم کیمیایی ویژه تولید می کند. تو را متوجه کیفیتی در خودت می کند که با دیگران میسر نیست و اصلن آن کیفیت تنها در حضور او و با او ممکن است. اصلن حضورش اوج کیف است و نهایت کیفور شدن.

بگذارید یک مثال بزنم تا قضیه روشن نر شود.

فرهاد در یک کافی شاپ شیرین را می بیند و دو سه جمله ای هم رد و بدل می شود بین شان. فرهاد در همان نگاه اول عاشق شیرین می شود. اما شیرین متوجه چیزی نمی شود و دیدار که به پایان می رسد هر کس پی کارش می رود. این که می گویم عاشق اشاره به همان "کیفیت" ویژه ای است که بالاتر درباره اش نوشتم. وگرنه که با معیارهای مسخره ی عشق های امروزی اصلن گناه کبیره است (شما بخوانید حماقت و بلاهت) کسی را درست نشناسی و عاشقش شوی، حتمن باید کثافت و لجن آدم ها را از اعماقشان بکشی بیرون و به آنها شناخت و بصیرت پیدا کنی تا بتوانی عاشقشان شوی. حالا شیرین در ذهن فرهاد حضور فعال دارد. خیلی فعال. چنان که هر کاری که فرهاد می کند در ذهنش با شیرین تعاملی عاشقانه برقرار می کند و از خودش می پرسد راستی اگر شیرین اینجا بود چه رفتاری می داشت... یا مثلن آیا از این ترانه ای که الان گوش می دهم خوشش می آمد و الخ. این یعنی حضور فعال اما صرفن متافیزیکی شیرین در زندگی فرهاد. روح شیرین جایی در غیاب خودش حضور فعال دارد اما جسمش از این موضوع بی خبر است. این یعنی سینک نبودن روح و جسم...

دیده ی فرهاد مدتی است به دوردست ها خیره می شود و دلش پیش نسخه ای اختراعی از شیرین است و با آن نسخه کلی کیف می کند و گاهی حتا غمک شیرینی هم می خورد بابت این داستان. شادمان هم می شود گاهی و لازم نیست کلی عمر بسوزاند که به اعماق وجود شیرین دست بیابد.

همه ی اصرار من بر دیدن و درباره اش زبان درازی کردن برای این است که یادداشت وار از خودم آن ضربالمثل را پرسیده باشم که آیا "آن که از دیده برفت از دل برفت"؟ وگرنه تو که اصلن این زبان را بلد نیستی بخوانی، بلانسبت اصلن این زبان را نمی فهمی و روحت هم خبر ندارد که من حواسم به تو بوده تمام این روزها، یعنی حتا یک روز هم نبوده که تو در ذهنم نباشی.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳
تگ ها : زبان

در باب زبان مادر شوهر با ضمیمه ای از یک گوز فیلسوفانه

دیشب خواب دیدم یک جارو دستی بزرگ دست گرفته ام و دارم توی جمجمه ی خودم را جارو می کنم. یه سری عکس و کاغذ روی زمین ریخته بود که من همه رو جارو کردم یک گوشه و دست آخر یک کپه بزرگ آن گوشه جمع شد. بعد رفتم یک کیسه زباله سیاه گشاد آوردم و نشستم روی چهار پایه کنار کپه و همین که آمدم کپه را توی کیسه بریزم هی یکی یکی چشمم می آفتاد به جزییات کاغذها و عکس ها. هر کدام را که نگاه می کردم با خودم فکر می کردم این یکی حیفه. بهتره نگهش دارم و می گذاشتمش یک گوشه. یک کم که گذشت دیدم کیسه سیاه هنوز خالیه و کپه ی زباله ها تقسیم شده به سه چهار تا کپه ی کوچک تر و مرتب تر.

بعد یک جای دیگه ی خواب دانیلا از در آمد تو چشمش افتاد به گیاه "زبان مادر شوهر" که چند وقت پیش به من داده بود تا آپارتمانم کمی سبز شود. برگ های زردش را که دید عصبانی شد و نچ نچ کنان به من خیره شد. سعی کردم بهانه ای برایش بیاورم. گفتم سرم خیلی شلوغ بوده این دو سه ماه اخیر بابت امتحانات این تک درس لعنتی. گفتم امتحانات را که دادم آنوقت می روم سراغ گیاه عزیز و به اش می رسم و ازش نگه داری می کنم. خیلی صریح و ناغافل گفت عشق را نمی توانی برای مدتی تعطیل کنی به بهانه اولویت هایت. چشم ازش برداری می میرد و زرد می شود. وقتی هم که مرد دیگر خیلی دیر است. اینها را گفت و راهش را کشید برود  که ناغافل یک باد صدادار از نمی دانم کجایش صادر شد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢
تگ ها : خواب

Starbuck

فیلم استارباک یک فیلم کانادایی است که رد پای گل های پژمرده ی جیم جارموش را می توان در مضمون قصه اش دید. در عین حال فضای فیلم های عامه پسند را تداعی می کند اما لحظات خوب و نابی دارد. یکی از سکانس های آواخر فیلم جایی که بیش از پنجا شصت نفر به طور گروهی همدیگر را در آغوش می کشند و دوربین از نمای بالا تصویر را نمایش می دهد. همبستگی چیز قدرتمند و با شکوهی است به همان نسبت هم ترسناک.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩
تگ ها : سینما

از قدم اول تا قدم چهل و دوم و افکار ما بین.

اینها کی هستند؟ چرا این جا مثل یک سیاره ی غریبه است؟ لعنت به این خلا. انگار یک سیاه چاله وسط دلم جا گرفته و همه چیز را در خودش فرو می دهد. زمان را، مکان را و نور را، ابعاد بودن را تمام و کمال. این تاریکی درون را شاید بشود اینگونه توجیه کرد. این تاریکی وخیم و این خلا بی انتهایی که هستی من را دارد به نیستی بدل می کند، به هیج به پوچ. کجاست اینجا؟ خیابان هفتم؟ کاش این خیابان ها اسم نداشتند. دست کم می شد گمگشتگی را،  گم شدن را انداخت گردن بی نام بودن خیابان ها. خیابان های بی نام؟ چقدر آشناست این عبارت؟ ...همم..... ها!؟! یوتو! ترانه ی معروف یوتو! "آنجا که خیابان هم بی نام اند". اسم درستش همین است... اما حس آن ترانه فرق می کند با حس حالای من. شاعر آن ترانه می خواهد به آزادی برسد، می خواهد همه ی بندهای درون اش را پاره کند و از درون بیرون شود، می خواهد رها شود! من اما حس حالایم غریبگی است، بریدگی است از درون و بیرون. از جهان پیرامون. چه بوی الکلی می دهد این مرد! Spare change sir! کاش پول نقد داشته باشم. به خدا هرچه توی کیفم باشد می دهم به او. صبر کن ببینم....تف! تف به این شانس. I am so sorry buddy, I have no cash on me. نگاهش دارد فریاد می زند که باورم نکرده. کیف پول را به اش نشان می دهم. I am not lying man. Here! Take a look!  نزدیک تر می آید. نفس کشیدن برایم سخت می شود. You don't owe me, so no need to bullshit me sir. دست اش را می گیرم. Here is an idea. You see that liqure store over there? I am gonna buy you a huge bottle of Jack Daniel. That's right mother fucker! I am not going to buy you a hot meal or coffee. I want you to enjoy your misery. دست هایش را به هم می مالد و تلو تلو خوران دنبالم راه می افتد.

چند دقیقه بعد: مرد بی خانمان بطری به دست از ضد قهرمان قصه ی ما جدا می شود و بلند فریاد می کشد: Lets go party people! Drink is on me! Come on people! Ha ha ha!

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
تگ ها : قصه

قصه ای کوتاه درباره قصه ی کوتاه

داشتم دور خودم چرخ می زدم گیج و منگ و به این فکر می کردم که چرا رفتم سراغ قفسه کتاب ها. آرام زد روی شانه ام و فرهنگ لغات لاتین به انگلیسی را داد دستم. گفتم دمت گرم! از کجا فهمیدی دنبال این می گشتم. فکرم را خوب خواندی.

لبخند زنان رندانه گفت قصه ی کوتاه را زود می شود خواند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦
تگ ها : هویجوری ها

عاشقانه ی آبی

Blue Valentine یک عاشقانه ی تاریک و تلخ است. یک عاشقانه ی خیلی خوب اما عمیقن سیاه و بدبین نسبت به ازدواج. همان ترانه ای که رایان گاسلین با یوکولیلا اجرا می کند و میشل ویلیامز با آن می رقصد نگاه فیلم را در شعرش خلاصه می کند: "You Always Hurt the One You Love" که ازدواج سمی است در رگ های عشق برای کشتن آن. در مصاحبه ای که با سیانفرنس، کارگردان فیلم انجام شده او از انگیزه ساختن این فیلم و نحوه ساخت آن حرف می زند. در دوران کودکی ترس از جدا شدن مادر و پدرش یکی از بزرگ ترین وحشت های زندگی بوده که این اتفاق نهایتن در بیست سالگی رخ می دهد. او تصمیم می گیرد این رنج را در غالب یک فیلم یا قصه بیان کند. از پنج تا شش سال قبل از ساختن فیلم بواسطه دوستی اش با میشل ویلیامز و رایان گاسلین بطور جداگانه با آنها در مورد قصه حرف می زده و آنها در ویرایش قصه او را کمک می کنند تا اینکه روز اول فیلمبرداری فرا می رسد. تا قبل از آن روز هیچ کدام از دو هنرپیشه اصلی فیلم هرگز همدیگر را ندیده اند. کارگردان آن دو را در آن سکانس آزاد می گذارد تا با هم آشنا شوند. او می گوید آن دو چنان در نقش هاشان فرو می روند که می شود دید براستی دارند عاشق هم می شوند (سکانسی که دین با یک دسته گل برای اولین بار به خانه پدری سیندی می رود) بعد فیلم برداری را یک ماه متوقف می کند و از آن دو می خواهد به همراه بازیگر خردسال که نقش دخترشان را بازی می کند در یک خانه، یک ماه بطور تمام وقت با هم زندگی کنند تا به هم عادت کنند (حاصل این همزیستی یک ویدیو خانگی است که در نسخه دی وی دی موجود است). درست شبیه همان کاری که اصغر فرهادی با پیمان معادی و سارینا فرهادی دخترش انجام می دهد. برگردیم به همان سکانس رقص پای میشل ویلیامز و خواندن و نواختن رایان گاسلین: کارگردان فیلم می گوید به طور جداگانه از آنها می پرسد که استعداد فردی هر کدامشان چیست. گاسلین می گوید می تواند یوکولیلا بزند و بخواند و میشل ویلیامز می گوید تپ دنسینگ. در همان اولین برداشت آن سکانس آنچه در فیلم می بینیم اتفاق می افتد بدون هیچ تمرین قبلی. یک چنین اتقاقی با هر بازیگری میسر نیست. بازیگران معدودی صاحب چنین کاریزمای جادویی هستند که بتوانند از انبان استعدادهای شخصی خودشان فالبداهه چیزی چنین جذاب ارائه کنند. در نسخه دی وی دی چند صحنه حذف شده است که آنها هم بسیار بسیار دیدنی هستند.

 

قصه ی دین و سیندی چیز تازه ای نیست. عشق و شکست عشق. چیزی که در این فیلم استادانه به تصویر کشیده شده سرمستی روزهای عاشق "شدن" (falling in love) و تلخی روزهای فارق "شدن" (falling out of love) است. بدبینان به عشق معتقدند عشق مثل زندگی است و روزی مرگش فرا می رسد. خوش بینان اما به عشق جاودانه ایمان دارند. فارق از این که من عضو کدام یک از این دو گروه باشم فکر می کنم روزهای عاشق شدن و عاشق بودن به یک عمر ابدی بدون عشق می ارزند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥
تگ ها : سینما ، عاشقانه

ارتکاب به ذهنیت

شیفته ی ناشناخته ها شدن کیف دارد. بعد جاده ای که برای کشف و شناخت باید بپیمایی و چالش های کشف و شناخت. و این جاده هرچه ناهموارتر و آن ناشناخته هر چه دست نیافتنی تر، عطش بیشتر و کیفش بیشتر اما توام با اندوهی که کیف ناک است و نه دردناک. و البته گور پدر دست نیافتن که چیز تازه ای نیست. مهم دل به دریا زدن و خود را در دام این حس انداختن است. تا پا در این جاده ی کشف نگذاری بزرگ نمی شوی، پوست کلفت نمی شوی. و این کشف، بیش از آنکه کشف بیرون باشد کشف درون است و کشف خود.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩
تگ ها : انسان

اندر فواید میوه خواری

اشوینی چند ماهه که به تیم ما ملحق شده. اهل حیدرآباد هندوستانه. یک دختر بیست و چند ساله قهوه ای رنگ که گلوله ی نمکه بخصوص وقتی که تو چشات نگاه می کنه و در حین حرف زدن با گردنش قر می ده. جمعه به همراه تمام اعضای تیم برای تقویت روحیه تیمی به یک مکان ورزشی رفته بودیم. بعد از دو سه تا کار گروهی و فردی و یک تیرک نوردی اساسی خسته به رستوران همان مجموعه رفتیم و نوبت غذا خوردن شد. حرف از گیاه خواری شد چون اشوینی گیاه خوار است. یکی از همکاران گفت جلوی یک گیاه خوار نباید راجع به سلاخی حیوانات حرف زد. من گفتم فکر نمی کنم چنین باشد. گیاه خوارها هم به نوعی همان کار را با گیاه انجام می دهند در واقع بجای سلاخی ریشه کن می کنند. سیب زمینی را، هویج را کلم را تقریبن بیشتر گیاهان را. گفتم تعجب می کنم که تا به حال میوه خوارها چینی ادعایی نکرده اند. چون میوه ها اغلب خواسته یا نا خواسته قربانی جاذبه ی زمین می شوند و در بسیاری موارد اصلن روحیه ای انتحاری بهشان دست می دهد. در نتیجه برای مصرفشان تلاش زیادی نباید کرد.

اشوینی سرش را کج کرد و با لبخندی گفت اتفاقن اسم فروترین را به وجترین ترجیح می دهد چون خوش آهنگ تر است.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱
تگ ها : هویجوری ها

تاثیر عدم پشتیبانی پس از تولید/سوزاندن اعتماد بنفس کالا/نهایتن: نامرغوبیت کالا

درس اول:

پنج یا شش سالم بود. یک روز با پدرم پیاده می رفتیم برای خرید، از کوچه پس کوچه های چهار صد دستگاه حوالی خیابان ژاله داشتیم می رفتیم تره بار خیابان شهرستانی نزدیک میدان فوزیه. در یکی از این کوچه ها عده ای بچه داشتند بازی می کردند یکی شان یک سنگ در دست داشت و سنگ را پرت کرد به سمت من. من حرکت سنگ را تماشا کردم و دیدم همینطور دارد به من نزدیک تر و نزدیک تر می شود بالاخره در لحظه آخر تصمیم گرفتم از مسیر فرود سنگ کنار بروم، سرم را کج کردم اما دیگر دیر شده بود و سنگ به گردنم خورد و خراشی بر آن انداخت. پدرم وقتی متوجه این صحنه شد به خراش نگاهی انداخت، انگشتی بر آن کشید و خون خفیفی که از آن می آمد را پاک کرد. دستم را گرفت و به راهش ادامه داد. ما از کنار پسرک خطاکار گذشتیم. او نگاهی به من انداخت و پوزخندی زد. من هم ناباورانه نگاهم را از او دزدیدم. وقتی برگشتیم خانه مادرم پرسید گردنت چی شده. تا آمدم دهان باز کنم و داستان را تعریف کنم پدر گفت بچه ها توی کوچه بازی می کردند تصادفن یک تکه سنگ کوچک هم به این بچه خورد. چیز جدیی نیست. یک چسب زخم بزن درست می شود. همانجا معنای روایت های مختلف و زاویه دید و چند نسخه بودن حقیقت را آموختم و فهمیدم در این زندگی گویا خودمم و خودم و از پشتیبانی پدرانه خبری نخواهد بود.

درس دوم:

روز اول مهر بود و من نیمه دومی بودم. درون گرا و خجول هم بودم، و تا دلتان بخواهد ترسو و منفعل. صد متر آنطرف تر از خانه مدرسه ی ابتدایی ادب بود، درست روبروی نانوایی نون مشدی که از پنج سالگی روزی دوبار تنهایی برای خرید نانٍ تازه، به آنجا می رفتم، حالا اما رسیدن به مدرسه ادب دور و طاقت فرسا بود. با مادرم جلوی در مدرسه ایستادیم. دست مادر را محکم گرفته بودم. مادرم گفت برو تو! چیزی نگفتم اما می دانستم آن در خاکستری آهنی و آن زن فراش با روپوش خاکستری که یک خال غول پیکر کنار دماغش نشسته بود مجموعه جذابی برای من نبودند. هی مادر به زبان آدمی زاد گفت برو پسرم نترس و هی من سرجام ایستادم و هی و هی و هی تا اینکه زن فراش کلافه شد و دستم را گرفت و مرا با تمام قوا کشید به داخل حیاط مدرسه. هم سرم خورد به در آهنی، هم تنم خورد به شکم بزرگ زن فراش و هم دستم ماند در دست مادر اما گریه نکردم، نه از سر غرور، بلکه ترسیدم زن فراش بخاطر گریه دوباره دست به خشونت بلند کند. همانجا از داخل حیاط به مادرم نگاه کردم و خشمگین بودم از اینکه چرا مادرم از من در مقابل این کشش وحشیانه دفاع نکرد. مادر راهش را کشید و رفت. همانجا اهمیت کشش در ایجاد علاقه را درک کردم و فهمیدم در این زندگی گویا خودمم و خودم و از پشتیبانی مادرانه خبری نخواهد بود.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
تگ ها : کودکی

کنج کاویدن های بی سبب

اگر در صفحه گوگل اسم کالایی را تایپ کنید آگهی های مرتبط به آن کالا در سمت راست صفحه ردیف خواهند شد. مثلن تایپ کنید Snickers، در زمانی کمتر از دو ثانیه کلی تبلیغ مربوط به فروش کفش های ورزشی در محدوده محل زندگی و شهرتان خواهید دید. (این آزمایش را اگر به فارسی انجام دهید نتیجه ای نخواهد داشت. دلیل؟ تحریم و کوتاه بودن دست گوگل از بازار ایران) ایراد الگوریتمی که این تبلیغات را فراهم می کند این است که از یک جستجوی ساده در بانک اطلاعاتی فراتر نمی رود. اگر کلمه ای که تایپ می کنید یک مفهوم و معنا باشد چه؟ مثلن اگر تایپ کنید Surreal چیزی برای تبلیغ کردن وجود نخواهد داشت. حال این که ساده ترین کار این است که یک دسته بندی کلی تر انجام بدهند تحت عنوان جسم (tangible)‌ و معنا (intangible) و برای معناها می توانند تبلیغ کتاب های مرتبط را نمایش دهند. که البته معناها هم باید از یکی دو فیلتر ساده بگذرند که مثلن حروف اضافه و کلمات دستوری مشابه نادیده گرفته شوند و الخ.

گوگل دیگر فقط موتور جستجو باقی نخواهد ماند. اگر تا به حال این اتفاق نیفتاده باشد (که بعید است) بی شک در آینده ای نزدیک گوگل تبدیل خواهد شد به موتور تفتیش ذهن آدم ها. یعنی هربار که چیزی را جستجو می کنی به شکل پنهانی و مستتر یادداشت هایی برداشته خواهد شد و با استفاده از الگوریتم های هوشمند بر اساس الگوی جستجوهای مکرر شما (مستقل از این که در صفحه گوگل باشید یا نه)  ذهن و چشم شما را با تبلیغاتی معین و تاثیرگذار نشانه خواهند گرفت.

دیگر هر سلول (pixel) صفحه نمایش قیمت دارد و استفاده نابجا از آن یعنی ضرر. این موضوع وقتی جدی شد که یک نوجوان انگلیسی هر سلول وب سایتش را یک دلار فروخت و یک شبه ره صد ساله رفت و البته انقلابی در دنیای تبلیغات مجازی به راه انداخت. البته این نوجوان زیرک به ایده ی ساده یک میلیون سلول راضی نشد و با یک بازی ساده تر، ظرف مدت کوتاه تری پول بیشتری به جیب زد.

حالا چرا من این ها را اینجا می نویسم خدا می داند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤
تگ ها : مجازیات

قهبه ی تلخ (غلط دیکته نگیرید لطفن! عمدی است)

نا امیدی، گاهی به خشم منتهی می شود گاهی هم فراتر می رود و به خشونت منتهی می شود. در آدم های منفعل اما خشم بعد از مدتی تبدیل می شود به تلخی. من تلخ شده ام و این تلخی خوشایند نیست. من از تلخی بدم می آید، دلم نمی خواهد اینطور باشم. گاهی وسوسه می شوم برای اینکه از این وضعیت در بیایم به اطراف و به آنچه که سهل الوصول است رضایت بدهم، به قولی به دم دست چنگ بیاندازم. شاید اصلن همینه، چیزی فراتر از این ها نیست و "فراتر" فقط در تخیلات ما آدم های بلندپرواز و خیال پرداز بوده.

چارلی را دوباره دیدم یکشنبه. شوخی می کرد. از زندگی خصوصیش بیشتر حرف زد این بار. حتا سن واقعیش را گفت. شصت و دو ساله است نه پنجاه و اندی. شوخی های کلامی اش تمامن جنسی بود ایندفعه و با وجود خنده دار بودن اصلن برازنده اش نبود. این قضاوت من در مورد چارلی ارزشی نیست یعنی به "خوبی" یا "بدی" قضاوت نمی کنم او را. قضاوتم زیبایی شناسانه است. بنظرم شوخی هایش در این سن بدگل و نازیبا آمد. نوع نگاهش به زن ارزان بود و مبتذل. مثلن می گفت تا بحال بیور* جوگندمی ندیده بود که جمعه شب گذشته دید ... تکرار کردن ابتذال از خود ابتذال بدتر است ولش کن! گویا با یک زن شصت ساله که در اینترنت پیدا کرده بود قرار هرزگی گذاشته بود.

چارلی مرد خوبی است اما دوست ندارم بیست سال دیگر وجناتم مثل وجنات چارلی نازل و نازیبا بشود. 

* Beaver در انگلیسی شهری به عضو خصوصی زن می گویند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱

وقتی کری برد شا و سیکس اندر سیتی مشاور شخصی شما در رابطه شوند!

ترو خدا، مرگ من که شاید عزیزترین دشمنتون باشم اینو به خودتون نگیرین! این بعد از یک مکالمه با رفیقی به ذهنم رسید که داشت می گفت ببین فلانی و فلانی چه بلایی سر هم آوردند! اگرچه به خاطر جهان-شومبول بودن متن ممکنه فک کنید خطاب به اشخاص خاصی نوشته شده! به خاک قبر پدر پسرم خطاب به شما نیست!

 

 

پست مدرن تر از این حرفاست که بره تو روی طرف بگه "بابا من ازت خوشم میاد. دوست دارم باهات همنشین باشم." تو این روزگار انگار خوردنٍ خواسته ها فضیلت بحساب میآد. نه اینکه بگم کسی سراغ خواسته هاش نمی ره ها؟ اصلن چنین ادعایی نمی کنم. اتفاقن فکر می کنم آدم ها حریص تر و مسلح تر برای شکار و تحصیل خواسته های شخصی شون عمل می کنند. فقط توی رابطه های عاطفی است که -به ظاهر- ادب به خرج می دن. عرض کردم به ظاهر. اصل قضیه ترس از روفوزه شدنه، تو این روزگار وقتی به یکی مستقیمن ابراز علاقه می کنی اغلب موارد طرف (همین آدمی که اگه بشینی پای درددل هاش بدتر از من یک بند داره چس ناله می کنه بابت تنهایی) خودش رو رسمن و محضرن گه می کنه طوری که شما با صورت می خوری تو دیوار، به قول انگلیسی ها ریجکت می شی یا ریفیوزد می شی خلاصه روفوزه می شی. بعد دیگه دفعه ی بعد عقلن و حتا جمجمتن حساب کار باید بیآد دستت که دیگه از این غلطا نکنی. آما شینودیگانی عزیز!!!! دوباره که باهاش چشم تو چشم می شی، حالا که فهمیده می تونه برات ناز کنه گاهکی یه انگولکی می کنه و ...- تو هم که بند دلت شل، باز سست می شی- یه نمه نرم و لطیف نگاهش می کنی و بهش می گی می دونستم اینا همش توی سر من نبوده که واقعن یک کیمیایی بین ما وجود داشته، اونوقت طرف دست به کمر، یه چیزی تو مایه های شمسی و قمر، تیریپ تیریپٍ پست مدرنی جلوت در میاد که چخه چخه ایکبیری خز! بعد تو سکوت می کنی و توی دلت صداتو کلفت می کنی و عین سلیم هندونه فروش می گی "توی ذلتت بپوسی و بپیری و بمیری. الاهی که تو تنهایی مطلق جان بدی ای جانده خانم!"

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩

تصادف

بدانید و آگاه باشید که این نوشته شاید به بعضی چشمها خشن و آزاردهنده بیاید. پرهیز از خواندنش را اگر که با خشونت متنی میانه ای ندارید اکیدن توصیه می کنم. نوشتن این متن نه از سر فتیش تصادف (از نوع تصادف دیود کروننبرگ) است که تکرار غیرقابل کنترل خطور این صحنه های آزاردهنده در ذهن من باعث شد بنویسمشان، مگر نه این که می گویند نوشتن ذهن را پاکیزه می کند و رها؟

 

هم در بیداری هم در خواب همه اش حس می کنم استخوان هایم و تنم دچار صدمه ای جبران ناپذیر خواهد شد. صحنه هایی جلوی چشمم می آیند که آزار دهنده اند و سیل هجومشان غیرقابل توقف اند. می بینم که تیزی نامعلومی با کشک زانویم برخورد می کند و آن را می کند. انگشتهای پاهایم در جهت بالا خم می شوند و خرد، ساعد از ناحیه آرنج در جهت نامعقول خم می شود و می شکند و صدای شکستن مفصل در سرم می پپچد. از کنار ساختمان های بلند که رد می شوم همه اش انتظار دارم ببینم یک شی بزرگ و سنگین می افتد روی سر یک پیر زن بی نوا و همانجا جلوی چشم های من او را مثل ورقه ای از گوشت به زمین می دوزد. این پارانویا اولین بار چند سال پیش آمدم به سراغم وقتی که بعد از سالها به ایران می رفتم. همه اش در بیداری صحنه ای می آمد جلوی چشم هایم که کسی وسط خیابان انقلاب با کارد قصابی شکمم را جر می دهد طوری که دل و روده ام در حال بیرون ریختن است و من با دو دست سعی می کنم جمع شان کنم. نمی دانم درمانش چیست. چطور می شود از شر این تصاویر آزاردهنده خلاص شد؟

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤

مرگ شخصیت

من از برنامه سازی در تلویزیون چیز زیادی نمی دانم اما از تماشای معمولی سریال های تلویزیونی اینجا این را فهمیده ام که اغلب سریال های پرطرف دار متکی به هنر پیشه و شخصیت هستند. مدتی است دارم سریال اسپوکز را تماشا می کنم. یکی از مشخصه های عجیب این سریال کشتن یا حذف بی وقفه شخصیت های قصه است. آدم های اصلی سریال تقریبن یک یا دو فصل بیشتر دوام نمی آورند. در طی چهار فصلی که تماشا کرده ام شش شخصیت قصه یا مجبور به ترک قصه شده اند یا کشته شده اند. شخصیت هایی که جذاب اند اما بی دوام. به جایشان شخصیت جدیدی وارد قصه می شوند که جذاب تر از شخصیت قبلی است. این روش روش زیرکانه ایست. با این ترفند تهیه کنندگان سریال مجبور نیستند با ناز و ادای یک هنرپیشه تا آخر عمر سریال کنار بیایند و زیربار دستمزدهای نجومی آنها بروند. تام، زویی، دنی، فیونا و روث یا کشته شده اند یا مجبور به فرار. شخصیت هایی که هر کدام به تنهایی می توانستند کشش سریال را ادامه دار کنند. اما حذف شدند. و حذف شان چیزی از جذابیت قصه کم نکرده است.

 

علاوه بر این موضوع تماشای این سریال به من ثابت کرد که برداشت من از سیستم  امنیتی بریتانیا درست بوده. بریتانیا صاحب یکی از مخوف ترین نظام های امنیتی جهان است.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱
تگ ها : تلویزیون

کاش بونوئل فارسی بلد بود

مراسم خاکسپاری بود. برای آقای سماواتی. نه این که او را به خاک بسپارند. نه! می خواستند خاک را به او بسپارند. سماواتی را که همه می دانستند اهل سماوات بود. همیشه هوایی بود. سر به هوا، چشم به آسمان. همیشه ی خدا یک سر در ابرها داشت و هزار سودا در میانه های اتمسفر.

خاک را در یک جعبه ی عتیقه ی قهوه ای رنگ بزرگ ریخته بودند. چهار مرد چهار گوشه ی جعبه را با احترام گرفته بودند و آن را آرام به سوی آقای سماواتی که روی تکیه ای ابر دراز کشیده بود آوردند. جعبه را تا روی سینه ی آقای سماواتی با متانت پایین آوردند. روی سینه ی او یک گودال بزرگ باز شده بود کمی بزرگ تر از جعبه ی عتیقه. جعبه را آرام آرام در داخل سینه جا دادند. بعد لایه لایه روی جعبه را با گوشت و پوست آقای سماواتی پوشاندند. صدای گروه کری با شکوه در فضا شنیده می شد. نور خیره کننده ای از زیر ابری که آقای سماواتی بر آن دراز شده بود فضا را پر کرد. همه ی حضار در مراسم از فرط شکوه آن منظره به وجدی آسمانی آمدند و شیون های قهقهه وار کشیدند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧

خرده شاعرانگی های زندگی

سریال Mad Men را خوره وار نگاه می کنم. یعنی در هر نوبت سه چهار قسمت آن را. سریال بسیار کند و نفس گیری است. اما همین که معتاد قصه اش بشوی تازه کشف می کنی چقدر خوب نوشته شده و خوب کارگردانی شده. لحظه های ناب زیاد دارد اما زیباترین صحنه ای که تا اینجا دیده ام آنجاست که در یک جشن عمومی مدرسه ی دختر دان دریپر (شخصیت اصلی) خانم معلم زیبا و جوان دارد همراه با شاگردانش برنامه ای را در فضای باز روی چمن ها برای والدین بچه ها اجرا می کند. دان که از معلم خوشش می آید محو تماشای خانم معلم شده. معلم شاد و زیبا دارد با پاهای برهنه روی چمن ها پایکوبی می کند. دان کنار همسرش روی صندلی نشسته و در حین تماشا انگشت هایش را روی چمن می کشد انگار که از این راه می خواهد پوست آن زن را لمس کند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
تگ ها : سینما

مچ گیری

می بخشید اگر روزتان را خراب می کنم با این نوشته. فقط دوست دارم به او یادآوری کنم که هیچ چیز را به فرض ابدی بودن بی ارزش و سهل الوصول نگیرد.

 

دست ها و صورتش به قدری سرخ و گل انداخته است که می شود حدس زد جریان خون در بدنش بی نقص است. لاغر است اما نحیف نیست. فشار خونش تقریبن همیشه هشت روی دوازده است. چربی خون و کلسترول و قند خون، همه و همه در محدوده های نرمال هستند. هفته ای سه بار هر بار 60 تا شنا می رود و 200 تا شکم. دست هایش لرزش ندارند. وقتی مجبور می شود برای رسیدن به اتوبوس بدود اصلن احساس خستگی یا تنگی نفس نمی کند. در حالی که روزی پنج شش سیگار هم می کشد و آخر هفته ها دو سه تایی نوشیدنی به تن می زند. نبضش دقیق می زند. این را با هیچ دستگاهی اندازه گیری نمی کند بلکه می تواند به چشم ببیند. یعنی وقتی دستش را آویزان و بی حرکت نگه می دارد می تواند تپش زیر پوست را روی مچ دستش ببیند. قدش 185 سانتیمتر است و وزنش 75 کیلو. یعنی در یک کلام خوب که فکر کنی می بینی محال است این آدم بیماری بگیرد یا بدون دخالت عوامل بیرونی دچار نقص فنی در جسمش شود اما ...

 

این را از روز اولی که هشیاری در آدم متولد می شود به او نمی گویند اما حقیقت مطلقی است که خیلی نادیده گرفته می شود: زندگی اتفاقی است که باختن در آن اجتناب ناپذیر است. یعنی همه بالاخره یک روزی می میرند و مرگ بی آنکه چیز بدی باشد در بازی زندگی مترادف باختن است. اما وقتی به کسی می گویند که بیماری مهلکی در حال رشد سرطانی در درون توست، همه ی آدم ها (بدون هیچ استثنایی) غافلگیر می شوند و طوری رفتار می کنند که انگار هرگز قرار نبوده مرگ به سراغ آنها برود. دلم می خواهد مرگ را غافلگیر کنم. یعنی اگر روزی از دل تاریکی ناگهان بپرد جلو رویم، از جا نپرم و در چشم هایش خیره شوم و بگویم "فعلن بیا اینو بخور!"

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤

حالا حکایت ماست

- سرخآب سفیدآب می کند، سرمه می کشد، چشم ما اما جز آن پرده ی لاجوردی* که اندرونی را از ما رو می گیراند چیزی نمی بیند. خدا خیرش دهد مخیله را که دست کم می توانیم به چشم خیال تکیه کنیم و با کرشمه های صدایش و عشوه های باد بر پرده، رخسار تهمینه سلطان را در خیالمان صورتگری کنیم و با او تا اوج حظیظ سفر کنیم.

 

- زن بودن خوب است، کیف دارد، درد هم دارد، کیفش دردناک است و دردش کیفناک. می فهمم که چرا خاطره حجازی در اندوه زن بودن ما مردها را نفرین کرده است که زن باشیم اما نفرینش بیشتر از آنکه نفرین تلخ باشد نفرینی مادرانه است. درست شبیه نفرینی که مادرم در کودکی همیشه نثار ما می کرد. وقتی عاصی می شد می گفت الاهی بی مادر بمیری!

 

- مادر دوستی خوب از دنیا رفت. زنی بود مهربان و بغایت دوست داشتنی. مغرور بود با دلی بزرگ. گویا با پای خودش به بیمارستان می رود برای یک جراحی. بعد از جراحی به کما می رود و چند روز بعد با زندگی خداحافظی می کند، در نهایت آرامش و سربلندی. روحش شاد!

 

* پرده ی لاجوردی را می توانید هرچه خواستید فرض کنید. از من اما بپرسید می گویم چت باکس جی میل!

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۳
تگ ها : پیری ، زن

راست به چپ پایین به بالا

خواب روشن و واضحی دیدم دیشب. کنار ساحل نشسته بودی آب داشت باهات بازی بازی می کرد. هی موج می فرستاد تا دم انگشتای پات و گه گداری قلقلک وار انگشتات رو ناز می کرد اما اصلن از خودش وقاحت نشان نمی داد که بیاید جلوتر و خیست کند. من کمی آن طرف تر داشتم می آمدم به سمتت. می خواستم بیایم کنارت بشینم اما هرچه راه می رفتم نمی رسیدم. راه رفتن روی اون شن ها سخت و تقریبن غیر ممکن بود. همه اش در جا می زدم و هیچ وقت نزدیک نشدم. از دور صدای آهنگ مردی که دنیا را فروخت با صدای کرت می آمد و من داشتم با سوت همراهی اش می کنم و اصلن متوجه نمی شوم مدت هاست دارم در جا می زنم.

 

وقتی خواب آدم به این سطح از سادگی و کلیشگی برسد می شود گفت که ملال در درون ذهن آدم دارد جا خوش می کند و مغز بغرنجی خاصی برای ارائه کردن ندارد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥

از هر دری

فامیل های نزدیک بودند تمام سال های کودکی، بعد سختی های دهه شصت شکل عوض کردند و به سختی های دهه هفتاد بدل شدند. فامیل ها از هم دور شدند.

سالهای دبیرستان با او هم کلاس بودم اما به هیچ وجه چیزی از او به یاد نداشتم. تا اینکه وارد شد به همراه همسرش که فامیل دور و نزدیک ماست. گرم و صمیمی آمد دستم را فشرد. وقتی دست می دادیم به شکل عجیبی آشنا بنظر رسید. بعد که چیزی جز برخورد یک غریبه از من ندید گفت محسن جان من را اصلن یادت نمی آید گویا. قیافه شیرینی دارد. به مغزم فشار آوردم. نمی خواستم دلش را بشکنم. آمدم دروغی سرهم کنم که کمی فرصت خریده باشم اما نشد. فهمید و خودش کمک کرد. گفت دبیرستان البرز. کلاس دوم و سوم. گفت حتا یادش هست من روی کدام نیمکت می نشستم. داشتم از خجالت بخار می شدم. اعتراف کردم که حافظه ام بی مصرف است. خندید. چند دقیقه ای که با هم حرف زدیم همه چیز تازه شد. بعد برایم گفت که از سال های دور با فامیل ما آشنا شده. از هم کلاسی های مشترک حرف زدیم. او همین طور اسم ردیف می کرد و من می گفتم نه یادم نیست یکی دو تایی هم برای خالی نبودن عریضه گفتم آهان فهمیدم کی را می گویی اما فقط خودم را خر می کردم و طفلک چقدر در دلش به من خندیده لابد، به بلاهت من.

 

در این که حافظه ی فجیع بی مصرفی دارم شکی نیست اما کارکرد ذهن من این طور است که هر چه یک دوره و آدم هاش در من بیشتر اثر کنند حضور خودشان در حافظه ام گریزان تر است. دبیرستان البزر از آن دوره هاست. آن محیط درندشت در بلبشوی سال های شصت اثرات خوب و بد بزرگی در من داشت اما وقتی دانشگاه رفتم خودخواسته می خواستم خاطرات دبیرستان را از ذهنم پاک کنم. بُر خوردن من بین یک مشت بچه مرفه بافرهنگ و بی فرهنگ (بچه هایی از خانواده های بزرگ فرهنگی بودند، بچه هایی از خانواده های بشدت مذهبی و خیلی پولدار بازاری هم بودند و بچه هایی هم بودند از جنوب جنوب های شهر) و من پسر یک کارمند و یک خانه دار بودم که بی آن که به هیچ سیستم دفاعی مجهز باشد در آن جنگل رها شده بود و بیماری قلبش هم از نظر فیزیکی او را بی دفاع تر کرده بود. باید همه چیز را به روش خطا و خطا (آخر سعی ای در کار نبود) یاد می گرفتم. زور که می شنیدم فرار نمی کردم و گریه نمی کردم و التماس نمی کردم، فقط می ایستادم و توسری و کتک هم می خوردم اما در دلم خدا خدا می کردم که طرف خودش خسته شود یا حوصله اش از دستم سر برود و برود پی کارش. به عکس من پسری بود به نام میرحکمت که او هم از طبقه غیرمرفه به البرز آمده بود. ثلث اول کلاس اول راهنمایی بود اگر اشتباه نکنم او بعد از ا. طباطبایی و علیرضا از بین دوازده کلاس معدلش از همه بهتر شده بود یعنی روزی که قرار بود سر صف سه نفر هر دوره را اعلام کنند او انتظار داشت اسمش را بشنود. اما وقتی اسم کوروش به جای اسم او اعلام شد خونش به جوش آمد. جنگید. چند روز جنگید. کاشف به عمل آمده بود که کوروش پدر خیلی با نفوذی داشت و از نفوذش استفاده کرده بود که رتبه سوم را برای کوروش بخرد. میرحکمت اما نگذاشت این بی عدالتی باقی بماند. رتبه سوم را که شایسته اش بود گرفت با چنگ و دندان. میرحکمت آن نبرد را برد. اما در زندگی بدبیاری هایی آورد. زمان سربازی در یک منطقه جنگی در کردستان در یک درگیری تیر خورد اما باز برای زندگی اش جنگید. بعد از سال هفتاد و یک دیگر از او خبر ندارم. لابد هنوز هم دارد می جنگد که حق اش را بگیرد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳
تگ ها : خاطرات

آنکه گفت آری آنکه گفت کوفتکاری!

می گوید دیگر مقیم مرکز نیست. به خارج هجرت کرده، خارج از مرکز به خرج تمام تنهاییش. به خرج همه ی عواطف یک انسان میانسال. می گویم چطور هجرت کردی؟ آهسته، و در تاریکی یا گریختی؟ می گوید گریختم. هجرتم نه از سر دافعه که از جاذبه ی بسیار بود. گریزاندند مرا. اصلن خود جاذبه ی گریز از مرکز بود به معنای واقعی کلمه. می گویم چطور؟ می گوید اول، همه عشق بود به مرکز. هر قدمی که بر می داشتم برایش از سر عشق بود. بعد ناگهان انحصار روی سگش را نشانم داد. پاچه گرفت. و من گرخیدم. [صدای غمگین سهیل نفیسی در پس زمینه می گوید: گریخوم نهوندن.] بعد گریستم. بعد گریختم. حالا کرختم مثل یک کهنه پارچه ی دستمالی شده. چروک و خسته، چرک های خارج از مرکز را به خود می گیرم یعنی به من می گیرانند. می گویم پس در خارج از مرکز جاذبه ای در کار نیست. می گوید نه همه دافعه است. می گویم پس باز در کار رانده شدن به مرکزی؟ می گوید نآری! می گویم یعنی چه؟ می گوید یعنی هم نه هم آری. چیزی ندارم بگویم. می گوید مغناطیس! دو حوضه ی مغناطیس در کنار هم شده اند اینجا و آنجا برای من. از آنجا رانده از اینجا مانده ام. در عین حال از ماندن هم وامانده ام. یعنی در درون خودم آواره مانده ام. می گویم حالا چه کار باید کرد؟ می گوید هیچ! واماندن از ماندن برای خودش یک وضعیت سومی است که دچارش شدن بیچارگی نیست. دنیا که به آخر نرسیده.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠

قصه کوتاه: شب گردی موش کور و جنیسی که جاپلین نیست اما بودن را دوست دارد

جنیس نگاه مهربانی دارد. دارد برایم از مردی حرف می زند که از او 9 سال جوان تر است و جنیس دوستش دارد اما نمی تواند به او بگوید چون فکر می کند کاری است نشدنی. جیمی و کریسشن آن طرف روی مبل دارند مغازله می کنند و اصلن حواس شان به ما نیست. جنیس پیپ فیروزه ای رنگ شیشه ای که شکل عجیب و غریبی دارد را از روی میز بر می دارد و بر دهانش می گذارد. در حال فندک زدن به آن به من نگاه می کند و به اشاره ای می پرسد که آیا من هم می خواهم. می گویم اذیتم می کند اما اگر دود دست دوم بگیرم مشکلی نخواهم داشت. کمی اخم می کند و اخم به خنده ای کاشفانه بدل می شود وقتی منظورم را می فهمد. یک کام بزرگ می گیرد و می آید به سمت لب هایم.

کرخت روی مبل لمیده ام. می آید سراغم سرش را می گذارد روی سینه ام و با نقش برجسته ی پیراهنم بازی می کند. روی کلمه ی بارسلونای پیراهنم انگشت می کشد. با دست به نقطه ای میان پنجره بزرگ روبرو اشاره می کنم. می گویم آن ساختمان بلند سیاه رنگ را می بینی؟ بین آن دو ساختمان سفید؟ طبقه ی چهارم از بالا، پنجره ی منتها الیه سمت چپ، آنجا دفتر کار من است و از اینجا که اتاق نشیمن توست می شود آن جا را با یک دوربین شکاری مناسب دید. نگاهم می کند و می گوید: و ما تا همین پنج شش ساعت پیش همدیگر را نمی شناختیم. چه بسا بارها دوربین هایمان چشم توی چشم شده باشند یا در خیابان از کنار هم رد شده باشیم. چه چیز عجیب و بازیگوشی است این زندگی، نه؟ به پنجره های ساختمان محل کارم خیره می شود و می گوید: یک ایرانی که برای چنین شرکت اسم و رسم داری کار حرفه ای می کند. لابد خیلی به خودت می بالی نه؟ خانواده و دوستانت که حتمن به تو می بالند. پوزخند می زنم: ببینم این تعریف بود یا تحقیر؟ ضربه ای به کف سینه ام می زند و می گوید تعریف مطلق بود ابله! چرا نباید به خودت ببالی؟ سینه ام را محافظت می کنم: اوی! چرا اینقدر خشن؟!؟ چه چیزش بالیدن دارد. همه اش قلابی و گول زنک است. آن برجی که بالایش می نشینیم و آن دفتر و دستک. ظاهرهای اتو کشیده با آن لیوان های قهوه ی استار باکس مسخره یک شکل شان که دست می گیرند. همه اش دهاتی خر کن است. بعلاوه چیزی نیست که من برایش اشتها داشته باشم. این بار ضربه ای آرام تر می زند: حالا داری مثل بچه لوس ها حرف می زنی ها!

در دلم می گوید گور پدرت که باور نمی کنی اما این غذا به دهان من مزه نمی کند.

سرش را کمی بالا می آورد و لب هایم را می بوسد و سفت بغلم می کند. به جیمی نگاه می کنم. کریسشن نیست. گویا رفته بخوابد. جیمی به من چشمک می زند و با شصت بزرگش بهم شادباش می دهد انگار که فتح بزرگی کرده باشم. بعد بدون صدا و با حرکت لب هایش به من می فهماند که می خواهد برود. به کووآلایی که محکم اسیرم کرده اشاره می کنم: این را چکار کنم پس؟

با موهای جنیس بازی می کنم و سرم را به گوشش نزدیک می کنم. زمزمه وار می گویم جیمی می خواهد برود. ساعت پنج و نیم صبح است. محکم تر بغلم می کند سرش را به سمت جیمی می چرخاند و می گوید: آهای مرد گنده! من هنوز با این رفیقت کار دارم. خودت تاکسی بگیر برو. پولش را من می دهم. جیمی می خندد: نه. من خودم می روم و مزاحم شما کبوترهای عشق نمی شوم.

این را که می گوید یک چشمک دیگر می زند. بی آنکه جنیس ببیند انگشت وسطی را بهش حواله می کنم.

صدای بسته شدن در را که می شنوم سر جنیس را از سینه ام بلند می کنم و در دست هایم می گیرم و می بوسمش. احساس می کنم گونه هایم خیس شده.  چشم هایم را باز می کنم می بینم دارد اشک می ریزد. همین که می خواهم دوباره ببوسمش از تنم جدا می شود و پشت به من روی مبل می نشیند. بلند می شوم: چی شد؟

صورتش جدی می شود: تو با کسی هستی؟ جواب سر بالا می دهم که یعنی نه اما به زبان بی زبانی بهش می فهمانم که مشترک مورد نظر (که من باشم) در دسترس نیست. پوزخند می زند و به موکت زیر پایش چشم می دوزد. می روم نزدیکش اما دستم را پس می زند. می گویم تو مگه نمی خواستی کمی بیشتر بمانم؟ می گوید فایده ای ندارد. فکر می کنی بمانی چه اتفاقی می افتد. کمی همدیگر را می چلانیم و بعدش سرت را می اندازی پایین و راهت را می کشی می روی. به چشم هایم خیره می شود. لبخندی می زنم. دستش را می گیرم و می بوسم: نمونه ی واقعی یک زن که نمی داند چه می خواهد یا می داند اما نمی گوید چه می خواهد. دوباره دستش را می بوسم و بلند می شوم: جنیس از آشنایی باهات خوشحال شدم. Good luck with life. به سمت میز ناهار خوری می روم و کلاه گاوچرانی که شهرام و مهرناز از استرالیا برایم هدیه آورده اند را بر سر می گذارم. دوباره نگاه اش می کنم و بر لبه کلاه به نشانه ی احترام انگشت می کشم و به سمت در می روم.

از خروجی ساختمان بیرون می زنم. خیابان خلوت است. چیزی به ساعت شش صبح نمانده. هوا تازه و دلپذیر است. قدم زنان در غیبت شهر پشت به خورشید به سمت ماشینم می روم.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧

Adam و مش حسن و گاو بینوای جهان سومی

ادم خیلی خوب است. ادم ربات نیست. کودک هم نیست اما نمی تواند در برابر رفتارهای اجتماعی و نرم های شهری واکنش درست از خود بروز بدهد. خوانشی از مبادلات اجتماعی ندارد. این ناتوانی در روانشناسی به بیماری سندرم اسبرگر شناخته و نامگذاری شده اما از نگاه عام جامعه فقط یک گونه از "عجیب بودن" تلقی می شود. تا قبل از دیدن فیلم اگر با خود ادم روبرو می شدم با دیدن یکی دو برخورد احتمالن فقط ابرویی بالا می انداختم و در دلم می گفتم "چه عجیب و غریبه این یارو".

یک شب با جوان دلپذیری بنام نیما شوقی توسط فروغ آشنا شدم. آن شب نیما با اعتماد به نفس می گفت که اغلب آدم های جامعه مبتلا به یک فوبیا یا یک بیماری روانی هستند اما خودشان خبر ندارند. آن شب با خودم فکر کردم بعله با همین تمهید پای روانکاوها و روان پزشک ها به زندگی آدم باز می شود و بعد مشت مشت قرص به نافت می بندند و هزار جور پیچیدگی ناشناخته فیزیکی و شیمیایی جدید به تن و روح ات معرفی می کنند و هی اوضاع را خراب تر و خراب تر می کنند. آدم می ماند که حالا کدامش بهتر است این که اسبرگر درون آدم را کشف کنند یا بگذارند مش حسن کارش با گاو و زندگی و اهالی روستایش به جاهای باریک بکشد و بعد یک مهرجویی پیدا شود که از قٍبل دردهای او کلی اعتبار هنری نصیبش شود.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۳
تگ ها : سینما ، انسان

چشم ها را ببند و به انتهای تونل فکر کن

با بچه ها نشسته ایم در سالن غذاخوری (فود کورت) یک ساختمان بزرگ در مرکز شهر و ناهار می خوریم. ایوان از دور برای آریا دست تکان می دهد و با صدایی رسا با او احوال پرسی می کند. مکالمه ای کوتاه رد و بدل می شود و تمام. یک ربع بعد ایوان خودش بی دعوت به ما ملحق می شود. معارفه ای و بعد شروع می کند به قصه گفتن. قصه های واقعی از گذشته دور و گذشته هایی نزدیک. اهل کرواسی است. بیست و دو سال پیش مهاجرت کرده به کانادا. چند سال هم در آمریکا کار و زندگی کرده است. در آن سالهایی که در حومه واشینگتن زندگی می کرده به دیدن یک مرکز اسناد تاریخی می رود و در می یابد که آنها نسخه اصل (علاوه بر میکروفیلم) دفتر اصلی اردوگاه داخاو را در آن مرکز نگهداری می کنند. به آنها توضیح می دهد که پدرش در زمان جنگ در دآخاو اسیر بوده است. تقاضا می کند که اصل دفتر را ببیند. می گردد و اسم پدرش را در آن پیدا می کند. چند ماه بعد سفری را برای پدر و مادرش به آمریکا ترتیب می دهد و آنها را به همان مرکز اسناد می برد. دوباره از مدیریت مرکز می خواهد که دفتر را به پدرش نشان دهند. ایوان می گوید چهره پدرش در حینی که آن دفتر بزرگ را ورق می زد و اسم های آشنا را می دید دیدنی بود. به صفحه ای که اسم خودش در آن بود می رسد. بر روی حروف اسم خودش انگشت می کشد. کسی نمی داند در آن لحظه چه افکاری از ذهن پیرمرد گذشته. ایوان می گوید گردانندگان اردوگاه زیر بعضی از اسامی تازه واردینی که در دفتر ثبت می شد دو ردیف خالی می گذاشتند. اگر اسیری به هر دلیلی دوام نمی آورد و کلک اش کنده می شد شماره اش را به یک تازه وارد دیگر می دادند. آن دو سطر خالی زیر نام پدر ایوان برای همیشه خالی ماند. این یعنی مقاومت، یعنی شکست دادن یاس و نامیدی.

در همان سفر ایوان پدر و مادرش را به نیویورک می برد. سال 1999 میلادی. می روند به طبقه 107 یکی از برج های تجارت جهانی که یک رستوران معروف در آن بوده. آنجا غذا می خورند و منظره شهر را تماشا می کنند. ایوان می گوید اگر روزی کسی به من می گفت عمر پدرت از عمر برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی طولانی تر خواهد بود هرگز باور نمی کردم.

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦
تگ ها : انسان ، خاطرات ، امید ، مرگ

یک تصویر ساده

مش ابراهیم و الیاس تسبیح به دست پای چنار قدیمی نشسته اند و سیگار دود می کنند. حرفی در میان نیست. دم نماز مغرب است و هر دو سنگین از بارهای روی سینه شان. الیاس فکر می کند کاش سکه یک چرخ بیشتر می خورد و ... مش ابراهیم اما دیگر باور کرده سایه اش از خودش در زندگی جلو زده و به بود و نبودش کسی دیگر کاری ندارد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٩

آدم خوانی در اماکن عمومی

در فیلم انی هال یک صحنه هست که الوی و انی هال در آن یک بازی می کنند. در یک مکان عمومی نشسته اند و به رهگذرها نگاه می کنند و راجه به شان گمانه زنی می کنند. دیروز با جرج نشسته بودیم کنار پنجره ی یک بار و داشتیم همین کار را می کردیم. یک زن سی و چند ساله که یک جعبه کامل لوازم آرایش را روی صورتش خالی کرده بود توجه جرج را جلب کرد و گفت این از آنهایی است که تو را شب می برد خانه اش و بازیگوشانه مجابت می کند که خودت را در اختیارش بگذاری. دست هایت را به نرده ی تخت می بندد و در همان حال چند کشیده به صورتت می زند. بعد کمی دور تخت راه می رود و دکمه های پیراهن اش را تا نیمه باز می کند و انگشت اشاره اش را دور لبش می مالد. یک دفعه اما حالت چهره اش عوض می شود و  می گوید حوصله ندارم و دلم می خواهد پیاده روی کنم. بعد در همان حال رهایت می کند و می گوید که هر وقت برگشتم دست هایت را باز می کنم و راهش را می کشد و می رود.

بعد یک مرد چهل و یکی دو ساله با سر تراشیده و بر و بازوی خالکوبی شده از آنجا رد شد. لباس پوشیدن محتاطانه اش با خالکوبی ها و ترسناک بودن نگاهش هم گونی نداشت. گفت این هم کسی است که سال های نوجوانی و دهه بیست زندگی اش یک گنگستر بوده و با یک مافیای ایتالیایی/ایرلندی در مونترال کار می کرده و دو نفر را هم در آن زمان ها برای پول ناچیزی کشته. همه جور مواد مخدر را امتحان کرده و روسپی باز بوده و تا خرخره مشروب می خورده اما یک بار تا پای مرگ پیش می رود و یک دفعه متحول می شود. به کل زندگی اش را از این رو به آن کرده و حالا مدتی است سر براه و مودب، یک زندگی آرام برای خودش جور کرده است.

یک زن سی و یکی دو ساله سر چهار راه ایستاده بود و منتظر سبز شدن چراغ عابر بود. گفتم این یکی خیلی خوشگل و ملیح است. اما تنهاست. موهای قزمرش هم مال خودش است، رنگ مو نیست. از آنهایی است که همه فکر می کنند یک همسر یا دوست پسر خوش قیافه دارد اما اینطور نیست. برای آن که از هفده هجده سالگی همه اش مردهای عوضی به تورش خورده اند و او اصلن فقط جذب مردهای عوضی می شده تا این که زیر خشونت یکی از آن به این نتیجه می رسد که از مردهای عوضی چیزی در نمی آید و بهتر است برود سراغ بچه مثبت های ملال آور که نه مشروب می خورند نه سیگار می کشند نه هیچ کار خلاف دیگری. اما از زمانی که این تغییر سلیقه را در زندگی اش اعمال کرده دیگر مردی سراغ او نمی آید. برای همین است از پشت آن ملاحت غمکی سرک کشیده. غمک را نمی دانستم چطور باید به انگلیسی گفت. همان موقع ترکیب baby sarrow را ساختم. جرج متعجب نگاهم کرد. بعد گفت ترکیب خوبی است این که گفتی. گفتم به نظر من اندوه آدم ها عمومن دو دسته اند، اندوه بزرگ و رنج آور که با افسردگی و خستگی کمر فرد اندوهگین را می شکند و بعد همین غمک که شیرین و  دلچسب است، شکل خودآزارانه ای دارد اما عمق دارد و امید می دهد. ابهامش فردا را مثبت جلوه می دهد، انگیزه می دهد. مثلن مادری که پسرش را فرستاده سربازی و هر چند ماه یک بار منتظر مرخصی او می شود و در فاصله بین مرخصی ها دلش برای پسرش تنگ می شود اما غصه نمی خورد چون می داند بالاخره پسر بر می گردد. اگر جرج ایرانی/آذری بود برایش ترانه "کوه لر سو سپ می شم" را می خواندم که بفهمد دوری موقت یار هم غمک است، امید آمدنش اما چه شیرین است.

 

شب شده بود. دیگر پرنده پر نمی زد. گفتم می بینی جرج؟ فرق میان این شهر مرده و نیویورک را می بینی؟ الوی و انی هال هنوز هم که هنوز است نشسته اند روی یکی از نیمکت های جرج واشینگتن اسکئور و دارند همان بازی را ادامه می دهند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٩
تگ ها : هویجوری ها

نمای تقریبن خیلی نزدیک

نیگاش کن چه ذلیل افتاده کنار دیوار، نیگا نهر تفی که از گوشه لبش راه افتاده چقدر خوارترش کرده. چی می گفتم؟ ها! آره کسی نمی دونه مرتضی چطور اسیر شد. باید نیم ساعت پیش می دیدیش. معلوم بود که گیر آورده. آمد همینجا پای دیوار نشست قاشق رو از جیب پشت شلوار در آورد و سرنگ رو از جیب جلو و مثل سگ به دندون گرفت. پودر رو توی قاشق خالی کرد زیرش فندک گرفت. با یه فشار ظریف انگشتا قاشق خالی شد و سرنگ نیمه پر. باز سرنگ رو به دندون گرفت و شیلنگ لاستیکی باریک را بست دور آرنج. محکمٍ محکم. رگ پایین بازو ور قلمبید، انگار هوار می کشید که تشنه ی نیش سرنگه. سوزن رفت زیر پوست و انگتشتای مرتضی سیلندر بیرونی سرنگ رو هل دادند. باید می دیدی اون لحظه رو. اگه بگم به شکل دردناکی شاعرانه بود باورت نمی شه. هارمونی اعضای تنش، پوف! عدسی چشما گشاد شد، ماهیچه های صورت همه شل و تن اش کش اومد، آخه مگه توی اون رشته ای که از توی سوزن شره کرد توی رگ و قاطی خون شد و بعد اثرش به سرعت برق رفت رسید به مغز چی بوده؟

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧
تگ ها : هذیانات

سق ضخم و دیکته ی بد من

دوباره بعد از سه سال دو شب ماموریت آمدم سایت جایی در شمال ایالت. دیشب ساعت پنج شام خوردم. ساعت شش مسواک کرده جلوی تلویزیون دراز کشیدم و تصادفن گرینبرگ داشت پخش می شد. اصلن نفهمیدم کی خوابم برد و نتوانستم بفهمم بر سر رابطه شدنی/ناشدنی گرینبرگ و فلورانس چه آمد. بعد خواب دیدم. یک خواب زبانی مسخره. در خواب به کشف ابلهانه ای نایل گشتم که صبح کلی بابت اش خندیدم. در خواب داشتم به اشتراک ریشه ای کلمات Maintain و Contain و Certain و حتا Entertain پی می بردم. از همان ریشه یابی هایی که در عربی انجام می شود و من داشتم این را برای یک نفر توضیح می دادم و او از این همه دانش من انگشت به کان مانده بود.

صبح اما هم به زبانشناس ابلهی که شب ها در درون من بیدار می شود می خندیدم و هم غمگین بودم برای گرینبرگ. رابطه ی او با آن دختر از آن رابطه هایی است که هم بودن اش ناممکن است و هم نبودن اش. قضیه همان ماهی است که بر قلاب ماهیگیر گیر می کند و ماهیگیر او را دوباره در آب رها می کند اما دیگر سق ماهی ضخم شده و تا ابد جایش درد خواهد کرد حتا اگر آزادی اش به وسعت اقیانوس باشد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢
تگ ها : هذیانات

با خویش خویشی کردن.

از ژاک دریدا درباره ی عشق می پرسند او می گوید دوباره باید به همان پرسش «که» و «چه» خودمان برگشت. (نقل به مضمون). یعنی ما یا عاشق فردیت یگانه معشوق ایم یا عاشق چیز(هایی) از او. من فکر می کنم حالتی هم هست که آدم، عاشق با «او» بودن می شود. یعنی بودن با «او» تو را به کیفیتی می رساند که خودت را بیشتر دوست می داری. حالا در غیاب «او» تو خودت هستی و نه اینکه خودت بد باشی اما دیگر آن کیفیت ویژه را در خود نمی بینی بعد همین که این را درک می کنی دلت برای «او» تنگ می شود غافل از اینکه دلت برای «با او بودن» تنگ شده و این توهم برایت پیش می آید که عاشق «او»یی و بدون «او» بودن برایت سخت تر از با «او» بودن است. بعد اصلن فراموش می کنی از او بپرسی که آیا حس او به تو چگونه است. زمان می گذرد و تو در خاک گرم و نرم سرزمین خیالی «با او بودن» فرو و فروتر می روی. بعد که تا خرخره و گردن فرو رفته ای تازه به فکرت می رسد از او استعلام عشق کنی، آیا او هم تو را دوست دارد یا با تو بودن را یا عاشق چیزی در توست یا نه اصلن هیچ کدام. اگر هرگز چیزی نشنوی یا دست به سر شوی، می پذیری دوست ات ندارد، آن طور و آن اندازه که تو. و یا روی همه چیز ملافه ای می کشی و می گذاری بماند در ذهنت. همان طور قشنگ و یگانه. در هر دو حالت، شاید دیگر وقت گذشتن است. وقت بستن آن فصل از زندگی. شاید لابد وصل را در جایی دیگر باید جست، در همان نزدیکی خودت، نزدیک تر از آن که اصلن باورت شود. در درونت. با خودت.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥
تگ ها : انسان ، هذیانات

عادل و سرنوشت آدل

 این را که خواندم یاد بهمن ۶٩ افتادم و صف بلندی که جلوی سینما سپیده دراز شده بود و تا خیابان باریکی که اسم اش حالا یادم نیست خزیده بود. همان که آتلیه آیدین آغداشلو هم زمانی آنجا بود (خدا می داند شاید الان هم همانجا باشد). با عادل ر (ر برای روحانی) توی صف ایستاده بودیم که فیلم سرنوشت آدل ه (ه برای هوگو) را به روایت تروفو ببینیم. سردمان بود اما به روی خودمان نمی آوردیم. آن زمان خبری از دی وی دی نبود. کجا می شد الاهه ی زیبایی مثل ایزابل آجدانی را دید؟

نوشته/گردآوری رمانتیک آزرم درباره نامه هم خیلی خوب است.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩
تگ ها : دیگران

شاعرانگی و شعریت اشیا و حالات

شعر بانو مدوسا و مارهای مویش زیر روسری را برای گراناز موسوی یکی از شاعران مورد علاقه ام  فرستادم. در جواب نوشت:

 

محسن جان 
شعرت پر از حس های قویه و چند تصویر بسیار خوب و پخته ..... هرچند که به نظرم با مستقیم گویی در میانه های شعر، "گفتن" را به "شعریت"  چربانده ای  ! ....من جسارتا با استفاده از پیشنهاد های شعر خودت و راهی که به بینامتنیت می داد ، نقبی زدم به متون کهن و تصویری قرض گرفتم و به شعر تو کشاندم که به نظرم شعر را با خود شعر جمع می کند و به منظور می رساند. خودت ببین چی فکر می کنی. ضمن این که چند سطر را به همان دلایل بالا دیگر منظور نکردم. به نظرم پایان شعرت  درخشان است.

 

 

 


دختر! تو لکه ننگی...

ابر بر فراز این شهر شلوار به تن می کند
که مبادا...
سربلند باشید و به آسمان نگاه کنید


ریشه و ریش زنگیان مست 

تیغ و دست 

و رانهای کبود گستاخی که خود را به باتوم  می کوبند

آه ای نهنگان افسرده! 
تا صخره های سنگی و انتحار 

یک موج بیش تر  نمانده

 

همیشه برای من سئوال بوده که شاعر چطور شعرش را باز نویسی یا ویرایش می کند و اصلن آیا چنین کاری در شعر منطقی است؟ اگر هست تا کجا باید پیش رفت یا کجا باید گفت که این دیگر شعرتر از این نمی شود و نباید بیش از این دست کاری اش کرد. فکر می کنم فقط یک ذهن تربیت شده ی شاعرانه قوه تشخیص این موضوع را دارد.

 

خود این مفهوم شاعرانگی دنیای وسیعی است برای خودش. نزدیک یک سال است دارم با کتاب شاعرانگی در سینما (شاید هم شعریت سینما) لاس می زنم و حلزون وار هفته ای دو سه برگ از آن کتاب را می خوانم. دوست ندارم این کلمه شاعرانگی را دست مالی کنم و بی جهت و نابجا آن را بکار بگیرم اما بنظرم در هر چیزی می توان شاعرانگی یافت اگر دوربین ذهن ات را درست و هشیار در کمین گذاشته باشی. و این تمام کار نیست. تازه بعد از شکار یا کشف آن شاعرانگی برای بازنمایی آن شاعرانگی باید زبانی بکار برد که "شعریت را بر گفتن بچرباند." اگر بخواهم از سینما مثال وام بگیرم اولین چیزی که به ذهن ام می رسد صحنه ای است از فیلم زیر درختان زیتون. آنجا که حسین و طاهره در ایوان دارند با هم صحنه را تمرین می کنند و حسین به طاهره می گوید برای جواب پیشنهاد ازدواج می تواند کتابی که در دست دارد را ورق بزند. آنجاست که طاهره با حس حسین و تماشاگر بازی می کند، شیطنت و لوندی می کند که به غایت تغزلی و اروتیک است.

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩
تگ ها : شعر ، شاعرانه

ماتریالیست های معناگرا

شخصیت های این قصه ابدن تخیلی نیستند و هرگونه تشابه شان با آدم های حقیقی کاملن عمدی است.

 

یوسف روی مبل ولو شده بود و فقط داشت گوش می کرد. حس اش را نداشت توی مکالمه جمعی شرکت کند که برای اولین بار ملاقات شان می کرد. ترجیح می داد مشاهده کند و به بعضی ارجاعات شخصی میان مکالمات آنها در ذهن خودش فکر کند و تخیل اش را رها کند و در کل حالش را ببرد. اما غلامحسین از این سکوت تعبیر احمقانه ای کرده بود و فکر کرده بود یوسف اصلن مکالمه شان را قابل نمی داند و دارد توی دل اش به ریش آنها می خندد و از این که دوست دخترش مهگل این غریبه را با مهربانی تحویل می گرفت راضی نبود. طبیعتن گارد دفاعی آدم ها در شرایط این چنینی بالا می آید. غلامحسین فقط منتظر یک فرصت بود، و بقول کیروش مربی تیم ملی چه دفاعی بهتر از حمله؟ او فرصتی می خواست که با یک طعنه تند و تیز یوسف را سکه یک پول کند.

 

ثریا که البته یوسف را آورده بود به خانه آن دو، همان نیم ساعت اول با سه چارتا شات یک ضرب و مستقیم هم سرش گرم شده بود و هم سرگرم شده بود. غلامحسین داشت هموسکشوالیته ی یکی از دوستان مشترکشان را با تحلیلی روان پزشکانانه  می شکافت که یک دفعه با یوسف چشم توی چشم شد و رشته افکارش پاره شد. به ثریا گفت: این چرا انقده تنگه؟ یا نکنه یهویی می خواد بترکونه؟ ثریا خندید و آمد چیزی بگوید. یوسف که ماه ها بود از هرگونه تماس بدنی با موجودات زنده محروم مانده بود دلش خواست آن لحظه پشت دست ثریا گونه اش را نوازش کند و مثل یک گربه خانگی باهاش رفتار شود. در عوض ثریا مودمش را بسته بود و امواج وای-فای یوسف را نمی گرفت و در حالی که تخم هایش را می خاراند بی مقدمه گفت: بچه ها راستی یوسف شاعر هم هست ها.

با این حرف ثریا انگار روح مرده ای در درون غلامحسین زنده شد . فرصت را دو دستی چسبید و گیر مبرم به یوسف داد که باید یک شعر بخواند. یوسف لب و لوچه آویزان کرد که بابا آخه این وقت شب کی حال شعر شنیدن داره و نمی خورم و نمی دم و ... اما محال بود غلامحسین این فرصت طلایی را از دست بدهد. قلاب را گیرانده بود به سق یوسف و خیال رها کردن هم نداشت. یوسف از موقعیتی که ثریا او را در آن قرار داده بود راضی نبود . معذب شده بود. سکسکه ای کرد. بعد مکثی و بعد گلویش را صاف کرد که یعنی آماده شعر خواندن است اما سکسکه ی بعدی مجال نداد. دو سه باری به سینه اش کوبید و در آمد که: بانو مدوسا و مارهای مویش زیر روسری!/دختر تو لکه ن...(سکسکه)...نگی بر دامن این شهر...

غلامحسین کمی به جلو خم شد و گفت: چی جانم؟ لکه ی نهنگ؟ لکه ی نهنگ دیگه  چیه؟ یوسف با صبوری خندید و به سینه اش مشتی زد و سرش را به معنی مخالفت تکان داد و گفت نه بابا ن...(سکسکه)...نگ. غلامحسین گفت مسخره کردی ما رو داداش؟ دوباره می گه لکه نهنگ! بعد انگار که یوسف صدای او را نمی شنود، به ثریا رو کرد: این حالش مناسبه؟

این کلکل کردن میان یوسف و غلامحسین در دور تسلسل افتاد. اصرار از این و انکار از آن. یوسف از جا بلند شد و به سمت رخت آویز رفت که ژاکتش را بردارد. حالا پشت اش به هر سه آنها بود. با صدای بلند بی اعتنا شروع کرد به خواندن شعرش بدون سکته و سکسکه:

بانو مدوسا و مارهای مویش زیر روسری!

دختر تو لکه ننگی

ابر بر فراز این شهر شلوار به تن می کند
که مبادا...
سربلند باشید و به آسمان نگاه کنید
خدای را صدهزار مرتبه شکر

باور، ریشه و ریش
و مردان تبغ به دست
در آرزوی اصلاح جنبشی
جنبش تار مویی یا مارهای زیر روسری
خیابان پر از چماق های چاقیست
که مردان غیور را به دست گرفته اند
و رانهای کبود گستاخی که خود را به باتون می کوبند

آه ای ن.(سکسکه)..نگان افسرده!
تا صخره های سنگی و انتحار یک موج بیش نمانده

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩

دختری که مادرش مرد

شعری که زندگی است:

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
تگ ها : دیگران ، جز بلوز

نه جان

گاهی یک قطعه موسیقی، یک بو، یک واژه حتی یک دانه بادام هندی ناقابل آدم را یاد عاطفه ای می اندازد که خاطره اش خوب است. هر کس یقینن چندتایی از این رمزهای حافظه در چنته اش دارد. این رمزها آدم را برمی گرداند به یک لحظه ویژه که حسی یگانه داشته. شاید هم حسی شاعرانه، بی آنکه برایش نقشه ای چیده باشی اتفاق افتاده و خاطره اش با رمزی ابدی در پستوی حافظه ی آدم ثبت شده. فیلم «نه جان» پر است از این شاعرانگی ها و لحظات ناب. گویا باوری قدیمی هست که معتقد است گربه نه جان دارد و به این سادگی نمی میرد. این فیلم برش کوتاهی از زندگی نه زن است که اغلب دشواری بزرگی آنها را رنج می دهد. تا آنجا که من می دانم استعاره گربه برای زن تمثیلی است برآمده از فرهنگ غرب. ایهام در عنوان فیلم گویای این است که قرار است بنشینیم به دیدن یک فیلم خوب.

در اپیزود Ruth، هنری و روث زیر نور مهتاب خوشان خوشان به سمت اتاق متل شان می روند. ناگهان هنری توجه روث را به ماه جلب می کند و می گوید: «هیچ می دونستی مسیح هم به همین ماهی که الان داریم نگاه اش می کنیم بارها نگاه کرده؟ و این یعنی که ما همه به هم وصل ایم...»

چه یک جان داشته باشیم چه نه جان بالاخره نوبت فراخواهد رسید و یک روز برایمان قران خواهند خواند و حجله خواهند گذاشته یا ناقوس کلیسایی را به صدا در خواهند آورد و همه ی هستی ما از بین خواهد رفت، در مقابل زمین و زمان هرگز نخواهند ایستاد. آن لحظه های ناب شاعرانه که جایی از زمین و زمان رخ داده اند اما برای ابد در هوا معلق و ماندگارند فقط باید رمزشان را پیدا کرد تا بتوان مرورشان کرد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
تگ ها : سینما

سبکی تحمل ناپذبر زندگی و لق تنهایی

یادم هست اولین باری که اصطلاح نسل سوخته را از زبان یک دهه چهلی شنیدم با خودم گفتم عجب عنوان شاعرانه ای. کمی بعدتر این اصطلاح را از زبان متولدین دهه پنجاه و حتی شصتی ها هم شنیدم. این حس بازنده بودن و جوانی از کف دادن فقط متعلق به هم سن و سال های من نیست و ربطی به یک نسل ندارد و کم کم دارد وارد شناسنامه ملی ما می شود.

در عوض اینجا آدم ها (مقصودم بیشتر سفید پوستان است و البته معدود غیرسفیدهایی که با مصرف کردن وایتکس به مقدار لازم خودشان را با جامعه میزبان تطبیق داده اند) همه اش دنبال هیجان های جدید می گردند. میان این سفیدپوستان، هم نسلی های زیادی را می بینم که مدتی آلوده غواصی شده اند یا صخره نوردی یا سقوط آزاد، چه می دانم سفر به آمازون و نوردیدن کلیمانجارو و فتح قله هیمالیا (بقول یکی از این سفیدها تف بر قبر بن لادن که خلبانی را از این تفریحات حذف کرد.) این آدم ها غر نمی زنند و از جوانی از دست رفته نمی نالند. می روند و هیجان می سازند برای خودشان. با این کار هم ساعت های تنهایی اشان را کم می کنند و هم برای جمع های آخر هفته شان قصه ای برای تعریف کردن دارند.

شنیدن توصیفات این تجربه های شخصی اما برای خودش ماجرایی است که من درست نمی توانم بفهممش. تجربه ی چیزی که کاملن شخصی است و «بودن» در آن مهمترین وجه آن است خیلی نمی تواند توصیف کردنی باشد و طبعن شنیدنش چندان هیجانی ندارد. درست مثل این است که کسی بنشیند از یک تجربه هم خوابگی اش برایت حرف بزند.

 

 

یک بار دوستی حرف خوبی زد و گفت ماها (هر کس خواست به این ما ملحق شود هر کس نخواست نشود. اختیاری است اجباری نیست، جمع بندی هم در کار نیست.) یک مشت لیبرال های تلخ هستیم. توصیفی کلی از آن عده ای که سعی می کنند بر پایه مجموعه ای از اصول خود آموز، آدم های انسان گرای صحیحی باشند اما در همه چیز یک منفی گرایی نق زنانه ای را دخالت می دهند که سهل گرایی و خرسند بودن را محال می کند. به اختلاف طبقاتی می توپند اما به بی خانمان های خیابان یک شاهی هم کمک نمی کنند، نژاد پرستی را اکیدن می کوبند اما به شکل برابری از نوع بشر سرخورده و مایوس اند، دموکراسی را ترویج می دهند اما خرده خودکامه های شهری اند، انفعال سیاسی را محکوم می کنند اما ترسوی اند، تبعیض جنسی را تاب نمی آورند اما از معاشرت با همجنس گرایان خودداری می کنند، یکی از بزرگ ترین مشکلات فرهنگی را در تیراژ پایین کتاب و سی دی و دی وی دی می دانند اما اغلب مواد فرهنگی را یا امانت می گیرند یا فقط اخبارشان را دنبال می کنند  بی آنکه اقدام به تهیه  آنها کنند. وطن پرستی را تحقیر  می کنند اما دلشان برای هیچ جا جز شهر خودشان تنگ نمی شود.

 

 

کاش می توانستم هر به گاهی یک کوزه شیر شتر، سر راه از یکی از روستاهای نزدیک گنبد بخرم و در راه برگشت از سرکشیدن اش لذت ببرم. بعد بی دغدغه آروغ بلندی توی ماشین بزنم و با صدای جان وینی بگویم: «...اسبارو زین کن بریم» و با این کار بقیه سرنشینان ماشین را عصبانی کنم. بعد همه با هم بخندیم، دور هم و با صدای بلند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢
تگ ها : یواشکی ها

تئوری متن پسا مدرن و رقص بندری رولان بارت تون به تون شده

جری توی دل مبل جمع شده و با صورتی بی حس کتاب «زندگی دیگران» را در دست دارد و تمام حواس اش روی آخرین صفحه کتاب است. ناگهان کتاب را پرت می کند به سمت دوربین (به سمت من و تو که داریم این صحنه را می بینیم) و بلند می شود تا دم در بالکن می رود و آن را باز می کند و سیگاری آتش می زند. کام عمیقی از سیگار می گیرد و بر می گردد و باز به دوربین نگاه می کند و با خشم می گوید:

- فاک یو! فاک......یو! (مکث) فکر می کنی می تونی توی خلوت خودت بنشینی و چشم هات رو ببندی و در افکار خودت معمای زندگی من و بقیه دور و بری هات را در بیاری و به عنوان ادبیات تحویل خواننده ها و منتقدها بدی؟ به همین راحتی؟ یعنی من و دور و بری هات تا این اندازه قابل پیش بینی هستیم دیگه! ف....اک یو!

یک کام دیگر می گیرد و بعد بقیه سیگار را در بالکن پرت می کند.

- بی شرف! تو اگر یک همچین دانای کلی هستی، که تونسته سر و ته زندگی رفقاشو تو صد و چند صفحه بچپونه...ای بر فلان خواهر شیطان رجیم!...چرا یه فکری به حالا زندگی نکبت بار خودت نمی کنی پس؟ ها؟ جواب بده! می دونی با من چیکار کردی؟ تو اصلن می فهمی چی کار کردی؟

 

ما بلند می شویم به سمت مینی بار گوشه ی اتاق می رویم و مشروب برای خودمان می ریزیم. جری دوباره جا گرفته در کنج مبل و دارد به ما نگاه می کند. ما بر می گردیم سرجایمان. کمی در سکوت به او خیره می شویم و او به ما. در این میان لیوان ما گاهی بالا می آید و تشنگی مان را رفع می کند.

- تو این فیلم Incendies رو دیدی؟

به علامت نه سر تکان می دهیم.

- قصه اش آرام آرام می بردت یک جایی و ناگهان در آخر فیلم چنان به تو شبیخون می زند و شوک وارد می کند که...تا یک ساعت بعد از دیدن فیلم داشتم نفس نفس می زدم. بگذریم. توش یک شخصیت عرب هست که در مونترال زندگی می کنه. ظاهری کاملن آرام و معقول داره اما واقعیت اینه که او در گذشته یک شکنجه گر آدم کش بوده و حالا در کانادا با یک هویت جعلی خودش را به موش مردگی زده و سرش را انداخته پایین مثل یک شهروند سربراه کار می کند و چه و چه و چه.

واکنشی که از ما می بیند بیشتر جری...(این جری به فتح جیم است و ربطی به اسم شخصیت این متن ندارد) می شود. بعبارت دیگر جری (به کسر جیم) جری (به فتح جیم) می شود.

- که چی؟ که چی و زهرمار. لابد می خوای بگی اون قصه فیکشنه و قصه ی تو بیوگرافی یک مشت مال باخته ی غربتی واگن خواب عوضی سفیدپوسته! فاک یو داداش فاک یو!

 

اگر در این قسمت از متن دچار سردرد شده اید دلیلش این است که جری یک جسم سنگین به سمت ما پرت می کند که به جمجمه ی ما اصابت می کند. جری قابل معاشرت نیست. همان بهتر که فقط قصه زندگی اش را بخوانیم یا بنویسیم.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢
تگ ها : هذیانات

از عرفان پسامدرن تا تئوری رشته و حوالی بن بست سهروردی

از سر به دامان

تا سر به داران

سیر و سرکه 

که قل قل می جوشد

دل

هی تاب و عتاب

در مکتب سهرورد و

سحر کلام و نور نور

تا نار و انار

بی ریشه بی رگ و بی پی

پی در پی

پرنده در پرواز

کدام حافظه کدام پر؟

کلاغ پر شه پر دکتر پر

 

پر که واز می شود

دیگر ماندنٍ مانی*

محال می شود

که حٍول الحالنا...

یا مکدر الکدور!!!

 

 

* این مانی همان مانی شخصیت کالبدشناسی... است که از ناخود-ناآگاه نویسنده پا به این هذیانچه گذاشته

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥
تگ ها : هذیانات

تک تیراندازهای شهری

خیلی معمولی می گوید که دوست پسر فلانی بعد از چند سال زندگی با او یک روز رفت سر کوچه سیگار بخرد و هیچ وقت برنگشت. نه اینکه برای او بازگویی رنج یک دوست عادی باشد، بس که این قصه زیاد اتفاق افتاده شاید دیگر تلخی تراژیک اش را از دست داده انگار. وقتی آدم خودش درگیر جدایی یا از دست دادنی این چنینی است (که تقریبن فرقی با مرگ معشوق ندارد) تمرکزش را برای مدتی از دست می دهد. صبح ها با درد عظیمی در سینه و سر از خواب بیدار می شود. همه ی دردها غصه های روز قبل برای اش تازه می شود. در این شرایط بعضی ها به الکل رو می آورند بعضی ها به ورزش دیوانه وار بعضی ها خودشان را زیر تلی از کار دفن می کنند اما همه به هر حال یک جا در یک نقطه از این روند جدایی از پا می افتند. آن «نقطه» نقطه رویارویی با تنهایی است. رویارویی با یک حفره ی بزرگ در هستی خود.

چارلی یک مرد پنجاه و چند ساله کانادایی است. با هم در این باره حرف می زدیم. نمی خواست اعتراف کند اما به تعبیری می گفت برای او آن «نقطه» سالهاست تبدیل شده به یک خط ممتد. یعنی از تکرار جدایی ها و از دست دادن های یار و دوره های درمان بعدش دیگر خسته شده و قبول کرده که انسان شهری امروزی دارد توانایی هم زیستی را کم کم از دست می دهد. چارلی سالهاست به عواطف گذری یا کوتاه مدت بسنده کرده است. سالی دو سه بار به جایی دور از شهر و خانه اش می رود و عشق می دهد و عشق می گیرد و یکی دو هفته بعد برمی گردد سر خانه و زندگی اش و صبح ها بعد از حمام و ورزش صبحگاهی فنجان قهو ه اش را دست می گیرد و از کنار پنجره اتاق نشیمن به بیرون نگاهی می اندازد و کمی به آن حفره  فکر می کند و یک آه می کشد و روزش را شروع می کند.

 

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠
تگ ها : انسان ، میانسالی

خط فاصله

میان این همه فاصله

نشد.

میان این همه خط فاصله

نه این هم نشد.

میان این همه وصل و فصل های خط خورده ی عمر من

تو از همه فارق تری

تو از همه دورتر

تو از ترین هم دورتری

دورترین را هم تاب آورده ام اما

دارد از همین حالا

دلم می گیرد از این همه احتیاطی که خرج می کنی

و از این همه واهمه های عاقلانه ی من

منی که تا همین دیروز نمی دانست

عقل و علاقه از یک ریشه نیستند.

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩
تگ ها : شعر

ماجرای سفر و یک جدایی همیشگی و چیزهای دیگر

یک سفر دیگر هم تمام شد. خوب بود. خیلی ها را دیدم. دوستان خیلی قدیمی و چند دوست جدید و نسبتن جدید. به دیدار بانوی بزرگ ایران رفتم. دیدنش خوب بود اگر چه لحن اش تلخ بود. نه با من. با من فقط خیلی صریح بود و بی پرده، و تلخی اش قابل درک بود. سرزمین اش در اشغال است و کارش را از او گرفته اند. حق دارد.

دلم می خواست درباره فیلم جدایی نادر از سیمین بنویسم اما نمی شود. یک سکوت جمعی درباره لایه ی عمیقن سیاسی فیلم اتفاق افتاده که من هم به آن احترام می گذارم و چیزی نمی گویم. چشمی که بیناست خودش آن لایه را خواهد دید. جدایی یک ملت از پاره های خودش. یک جدایی همیشگی. فیلم را به فاصله چند روز دوبار دیدم و هر بار با بغض و خستگی مفرط اما دلپذیر ذهنی از سینما بیرون آمدم. سینمای خوب قدرتش شگرف و حیرت انگیز است. بعد از دیدن این فیلم حس می کنی انگار با یک کامیون ١٨ چرخ از روی جمجمه ات رد شده باشند.

یک جدایی دیگر هم برایم قطعی شد. من و آنهایی که به من زندگی داده اند. راه مان به تمامی و برای همیشه از هم جدا شده و دیگر بازگشتی هم در کار نیست و این جدایی دلم را به بدرد می آورد. از اینکه نمی توانم عشق شان را برگردانم. فقط وانمود می کنم که دوست شان دارم. این جدایی دقیقن از همان جنسی است که در بالا به آن اشاره (ن)کردم. فکر و خیال زیاد است اما حصارها بلنداند و نمی گذارند این افکار به حرف بدل شوند و به صراحت زده شوند. یک دلیل اش هم شاید سن باشد. ملاحظه کاری «عاقلانه» شده مثل فیلتر و فیلترشکنی برای اش ندارم.

پ.ن. دیدن خیلی ها خیلی خوب بود و اما کم. احمد و اولی و زورم و فروغ و مهدی (ها) و وحید و سحر و علی و پژمان و آنا و لون و خا-پو و سم سم و لیلا و جواد، و خواهر زاده های ماه ام که کشف دوباره ی هر کدامشان لذتی بود وصف ناشدنی. افسون نقاش و آذین باهوش و آنتا با آن سکوت تودار و عمیق اش که عشق می فرستاد برایم و مبینای شش ساله که مادرش او را پارسال گذاشته بود کلاس قران و وقتی شنیدم خشمگین بودم اما همین که می نشست برایم بی غلط و روان همشهری می خواند و «و»های بین کلمات را به شیرین ترین شکل ممکن حذف می کرد خشمی در میان نبود و همه عشق بود و یک سرخوشی عجیب که تابحال نداشته ام. فکر می کنم این سرخوشی پدرانه است. دلم یک دختر بچه می خواهد که از روز اول خودم بزرگش کنم.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۸

جدایی نادر از سیمین

جدایی نادر از سیمین خیلی خوبه. از هر نظر به هر نظر. حالا می نویسم درباره اش.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
تگ ها :

سه گانه ای برای یگانه

- هر شب از دم خانه اش رد می شوم. می بینم چراغ اش روشن است. می دانم خانه است. گاهی حتا می توانم حس اش کنم که پشت پنجره ای که از آن پرده پوشی شده نشسته و دارد بیرون را نگاه می کند اما جرات نمی کنم سری تکان بدهم یا دستی به نشانه ی سلام. همان یک بار که ازم خواست نه سراغی ازش بگیرم نه کاری به کارش داشته باشم دیگر فایده ای در این خویشی نمی بینم اگرچه غمگینم می کند این غریبگی اجباری.


- در هر گفتار عاشقانه میمِ «ما» از «من» می آید و الف اش از «او». در کلام او وقتی که در متن هم بودیم هیچ وقت ضمیر «ما» بکار گرفته نشد.


- طفلکی «تو»! اگر فارسی بلد بود و می توانست دیوارت را بخواند چقدر غصه می خورد از دیدن آن جمله بیرحمانه.


پی نوشت: نوشتن این پست سخت بود. انتشارش بسی سخت تر. قصد و غرضی در کار نیست، بی رحمی و کنایه ای هم در کار نیست، که این آخری اصلن هیچ وقت نه موجب خنکی دل من شده نه خواهد شد. فقط یک سری مشق های ساده ی عاشقی است و درس های کوچک عاشقی کردن یا دوست داشتن. گاهی نمی فهمیم کی،  چطور و چرا فاصله افتاد و گم شدیم. همین خم هایی ریز و فوت و فن های کوچک است که عشق را نگه می دارد. این که می گویند عشق یک هنر است حرف بیراهی نیست.

حتا منی که از عشق نامید شده ام هم باور دارم عشق تنها راه نجات آدمیزاد است از این فاک فنایی که در کار آنیم.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩

After School

فیلمبرداری After School با قاب های ثابت اش فضای فیلم را سنگین و بطور دردناکی کند نشان می دهد، چیزی که احتمالن درون ذهن رابرت شخصیت اصلی فیلم می گذرد. صحنه پایانی فیلم و توهم واقع گرایانه ی او درباره اینکه ما، یعنی بیننده های فیلم در حال تماشای او و واقعیتی که او پنهانش می کند هستیم او را به وحشت می اندازد.

یک فیلم در فیلم هم در این فیلم وجود دارد که جالب است. بعد از اینکه رابرت شاهد مرگ دوقلوها بوده ناظم مدرسه به عنوان نوعی تراپی پروژه ساختن یک فیلم یادبود درباره دوقلوها را به عهده رابرت می گذارد. وقتی رابرت نسخه ابتدایی و ناتمام فیلم را به ناظم نمایش می دهد ناظم از دیدن این فیلم کوتاه و آشفته اما بسیار صادقانه خشمگین می شود و تصمیم می گیرد تدوین فیلم را به عده کس دیگری بگذارد. تدوین آشفته و صادقانه ی رابرت بسیار دیدنی است و مقایسه ی آن با نسخه «آبرومندانه» نشانه ی فرق سلیقه عام و خاص در سینماست، فرق میان سینمای گیشه و سینمای مستقل.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥
تگ ها : سینما

کالبدشناسی یک رفتار مشترک در متن های متفاوت

بر سینه کوبیدن:

- مانی اگر زنده می ماند و با عشقش ازدواج می کرد حاصل پیوندشان دختری بنام کیانا می شد. گیریم بعد از شش سال روزی کیانای شیرین زبان در را به روی بانو باز می کند. بانو از دیدن نوه اش ناخودآگاه مشتش را چند بار بر سینه اش می کوبد و می گوید: الاهی من قربون تو عسلم برم... - تعبیر: شادی یا بطور عام تر حظ روحی

- مانی اگر زنده می ماند و بیست و یک ساله می شد و درگیر درس دانشگاه و کار نیمه وقت و رفیق بازی های متداول آن سن و سال، همیشه غذایش را عجله دستی می خورد . گیریم یکی از این مواقع تکه بزرگی از سیب زمینی پوره را قاشق گرفت و در دهان گذاشت و همان موقع موبایلش زنگ زد. عجله در فرو دادن لقمه و جواب دادن موبایل لقمه را به معنای واقعی کلمه گلوگیر کرد. راه نفس مانی بسته شد. در حین برداشتن گوشی با کف دستش چند بار محکم بر سینه اش کوبید که شاید غذا از باریکه راه گلو عبور کند...- تعبیر: تنگی راه گلو بی دخالت بغض.

- مانی دو شب به خانه نیامد. بانو اول از دوستان نزدیکش آرش و محمد و سیاوش سراغش را گرفت. بعد در به در از این بیمارستان به آن کلانتری و از پزشک قانونی تا این و آن اداره روزهاست به دنبال او گشت و دست آخر بعد از سی و چند روز جلو چشم های ده ها دوربین موبایل وقتی خبردار شد که او را دستگیر کرده اند و بعد از شکنجه کشته اند با دست های خسته اش بر سینه اش کوبید و شیون که ... تعبیر: ناله و نفرین توامان زنی که عمیق ترین رنج مادری را تجربه کرده باشد.

- مانی را با دست های بسته روی صندلی نشانده اند و مدام تهدیدش می کنند و بر سر و صورت اش مشت و لگد می کوبند تا آنکه از هوش می رود. او را به درمانگاه می برند. دکتر با کف دو دست بر سینه اش فشار می آورد تا قلب جوانی که از کار افتاده را دوباره زنده کند اما...تعبیر: گذار یک روح جوان از آستانه

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٦
تگ ها : یواشکی ها

قصه های اجباری

اغلب میانه های روز فقط یک بار می روم بیرون از دفتر کارم برای کشیدن سیگار در هوای باز. برای در امان ماندن از باد و باران و برف همیشه می خزم زیر یک سر پناه. خیلی های دیگر در طول روز به همان نقطه می آیند. مکالمه هایی که رد و بدل می شود گاهی جالب اند گاهی تهوع آور گاهی هم غیرقابل دسته بندی کردن ... مکالمه ای که امروز شنیدم:

زن بلند قد میانسالی خطاب به دو زن دیگر: خواهرم و شوهرش یک خانه در لندن برای تابستان بعد اجاره کرده اند به مدت سه هفته برای المپیک. خانه متعلق به یک زوج آمریکایی است. پانزده هزار پوند یعنی هفته ای پنج هزار پوند. گفتم سگ ها و گربه تان را در طول آن سه هفته چه کار خواهید کرد؟ گفت جا رزرو کرده ایم برایشان در یک ریزورت (استراحت گاه) حیوانات، همینجا در شهر. ریزورت حیوانات؟ حیوانات هم برای تعطیلات به ریزورت فرستاده می شوند؟

جمله اش که تمام شد ابروها را بالا داد و سیگارش را زیر لگدش بی جان کرد. سیگاری که لابد چند دقیقه بعد توسط یک بی خانمان برداشته شده و باقیمانده اش کشیده شده است.

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤
تگ ها : جامعه

زیر درختان زیتون، حسین، طاهره یک دشت سبز

زیر درختان زیتون را دیشب در سینما دوباره دیدم بعد این همه سال. دلم نوبت عاشقی خواست و از جنس حسین بودن. جنسی که فرد اعلاست در عاشق بودن و در زندگی. می داند چه می خواهد و چه نمی خواهد. می داند که برای شنیدن جواب، کلام تنها وسیله نیست. نشانه زیاد است. ورق زدن یک صفحه کتاب هم می تواند کافی باشد. و دست مردد و خجول طاهره هی می روی که ورق بزند و هی تعلل می کند و وانمود که الان ورق خواهد زد اما نمی زند. شاید از سر شیطنت. همین صحنه ی ساده هیجان ایجاد می کند. در دل بیننده، در حسین و در دل خودش.

آقای کارگردان هم که از یک جایی به بعد به مای بیننده ملحق می شود و کاری از دست اش بر نمی آید جز تماشای این قصه.

 

سادگی در کمال عمق از ویژگی های برجسته این فیلم است. و از همه مهم تر هوش و خلاقیت کیارستمی در لایه لایه ی ابن فیلم. او از تمام عوامل پشت دوربین در جلوی دوربین هم استفاده می کند. یعنی صدابردار واقعی فیلم همان صدابردار قصه هم هست. همین طور دستیار کارگردان و الی آخر (چقدر آقای یداله نجفی و جعفر پناهی جوان بودند در این فیلم).

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱
تگ ها : سینما

گیبزگمیش

 

گیبزگمیش (Gybzgamisch) یک ستاره دریایی است از نژاد سوماترایی که عمر جاودان دارد و میلیون ها سال است که تاریخ بشریت را نظاره می کند. کسی از نحوه ی تولدش یا تاریخ دقیق آن مطلع نیست. این موجودِ تنها همه ی مشاهداتش را در دفترچه ای یادداشت می کند. توجه شما را به تکه ای از این یادداشت ها جلب می کنم:

...برداشت همه شان اشتباه بوده. و سالیان سال بر اساس همین برداشت های غلط و فرضیات بی اساس علوم و فنون مختلف را پایه گذاری کرده اند. مثلن این ابله ها فکر می کنند وقتی باریدن رخ می دهد قطرات آب یا برف هستند که به سمت زمین سقوط می کنند غافل از این که آن تکه از زمین که مفعول بارندگی است دچار کم وزنی می شود و به سمت جو زمین بالا می رود تا خودش را به قطرات باران یا برف بکوبد و مکرر این اتفاق رخ می دهد تا بارندگی موقف شود. در همین مثال تلقی آنها در تمام سالیان «هشیاری» انسان بر اساس فرضیه ای نادرست پایه گذاری شده، فرضیه ای بنام جاذبه. در اصل این مفهوم باید دافعه نامیده می شد و آنچه که سقوط نام گذاری شده در واقع عروج است با شدت تمام. یعنی وقتی می گویند هواپیمای مسافربری سقوط کرد و باعث مرگ دلخراش ده ها انسان شد التقاط در خبر رسانی است. در حقیقت تکه ای از زمین دچار عروج شده است و خودش را به هواپیمایی در آسمان کوبیده و الخ. این وارونگی در درکیات انسان را می شود به همه چیز نسبت داد. هستی و نیستی. آن چه هست در حقیقت نیست در جهان نیستی. پیری جا ماندن از قطار زمان است و ربطی به کهنگی و فرسودگی ندارد. من از نوع بشر بیزارم. وقتی خودشان را تن آن لباس ها مضحک می کنند و کف اقیانوس را به سمت خودشان می کشند تا مثلن مرا از نزدیک مشاهده کنند، وقتی چشم توی چشم می شویم چیزی که بیش از همه مرا متوجه خود می کند بلاهت آنهاست. من در کمال بیزاری، ازشان می ترسم، بی اعتمادم به حضورشان، معذبم از همسایگی شان. وقتی دورم جمع می شوند بیش از همیشه احساس تنهایی می کنم. خنده و شادی و بحث و جدیت شان همگی تقلبی است...

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۳
تگ ها : هذیانات

آن یک پشه هم تو!

بالاخره فهمیدم این از کجا آمده: در احوالات شیخ ابوسعید ابوالخیر آمده است عالمی که با شیخ احساس رقابتی داشته کسی را پیش او می فرستد که من مثل یک فیل هستم و شما مثل یک پشه و شیخ جواب می دهد که به او بگوئید «ما هیچ نیستیم و آن پشه هم تو هستی». با تشکر از آقای میرحسین موسوی.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
تگ ها : ارجاعات

عجالتن

- مالیخولیای آن جای دیگر که شاید وطن* باشد یا وطن شود روزی و ترس و دلهره ی شیرین کوله به دوش گرفتن و رفتن برای یک سفر. اگر چه می دانم پایم را که بر زمین اش بگذارم و بوی گازوئیل سوخته اش که به ریه هایم حمله کند یاد چیزهایی خواهم افتاد که نمی خواستم شان. سیاه و سفیدی این رابطه چرا عوض نمی شود؟ رابطه عشق و نفرت میان من و آن شهر و آن مردم. 

* وطن برای من نه مفهومی برای پرستیدن است و پز فرهنگش را دادن، و نه چیزی که هویت مرا تعریف کند یا من نماینده اش باشم. برای من وطن جایی است که احساس خانه بودن کنم در آن، بی ترس. که بتوانیم آشنای هم باشیم.

- یکی از روشنفکرها یک مقاله ای در باره خودکشی شاهزاده جوان ایرانی نوشته و تحلیل هایش بنظر بعضی ها حیرت انگیز آمده. او حتا نقل قول کرده که محسن مخملباف هم که طعم شکنجه های رژیم پهلوی را چشیده از شنیدن خبر این خودکشی شب ها نمی تواند بخوابد. کسی که خودش تشخیص داد این زندگی لطفی ندارد یا فایده ای برایش نداشت یا گیرم اصلن خواست با مرگ خویش یک پیام سمبلیک به «جهانیان» ارسال کند چرا باید برایش چنین چس ناله سر داد؟ خودش خواست تمام اش کند، دمش گرم که دل این کار را داشت. روح اش شاد. خلاص! تراژدی واقعی در سرتاسر این کره ی خاکی زیاد است. اسطوره سازی* نکنید بابا جان.

* با اجازه صاحب این عبارت

- قبول دارم و اعتراف می کنم! شده ام مثل کنیز کفگیر خورده ی تلخ مزاجی که پاچه ی عالم و آدم را می گیرد. هاف هافوئیت ما را ببخش دیگه مادر جان.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
تگ ها : هویجوری ها

کارٍ خودی

دو مطلب قبلی را دوباره می خواندم متوجه شدم چقدر تلخ و عصبانی به نظر می رسم. خودم فکر می کنم تلخ و عصبانی نیستم اما ناخوشنودم از خیلی چیزها. ناخوشنودتر بویژه بعد از دیدن فیلم Inside Job. این فیلم مستند درباره حقایق پشت پرده ی مربوط به رکود اقتصادی جهان در سال ٢٠٠٨ و ٢٠٠٩ است که منجر به بیکاری چهل میلیون در سراسر دنیا شد و میلیون ها انسان را به زیر خط فقر کشاند. فساد و حرص بی وجدان سرمایه داری چیز تازه ای نیست اما وقتی به رسوخ این فساد در دولت آمریکا آگاه می شوی و این که «بزرگ ترین دموکراسی» دنیا چگونه از درون گندیده و سرطانی شده تن آدم می لرزد. از این که در شهری که مرکز شرکت های بزرگ نفتی است زندگی می کنم، از این که در یک شرکت نفتی بزرگ که کنترل سقف تولید از جان کارگرهاش مهم تر است کار می کنم و وانمود می کنم از این موضوع بی خبرم، از تناقض هایی به این بزرگی در درون خودم و از این که چشم هایم را به روی همه ی این واقعیت ها و تناقضات بسته ام که راحتی ام به خطر نیافتد و بهانه های ابلهانه ی خوشبختی را از دست ندهم ناخوشنودم. در مثل مناقشه نیست اما حسم مثل آدمی است که توالت رفته و بعد از انجام «شماره ٢» نه آبی در دسترس داشته نه دستمالی که خودش را تمیز کند. همانطور شلوارش بالا کشیده و از توالت بیرون آمده.

 

فیلم Inside Job را چارلز فرگسن کارگردانی کرده است. این فیلم دومین مستند بلند اوست. راوی فیلم نیز مت دمون است.

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
تگ ها : سینما

خواب های خشک و کویری در برابر خواب های خیس و اثیری

سه تایی با هم بودیم. قدم می زدیم و حرف می زدیم. خواب دیشب را می گویم. تمام این چند روز گذشته ام را خاکستری کرد با آن خبر احمقانه اش، پسره ی الاغ. همین است که دیشب بالاخره به خوابم آمدی. طبق قواعد بازی باغ وحش انسانی، با بلاهایی که سرم آوردی نه یک بار که چند بار، نباید ککم بگزد بابت هر چه مربوط به تو می شود اما بنده که آدم نیستم و قواعد بازی را بلد نیستم. ککم می گزد و بد جور هم می گزد. چنان نیش دار و سوزنده که آه ...

دیشب در خواب، تد هیوز و سیلویا پلات هم بودند. انگار ناخودآگاهِ من دارد هشدار می دهد که این تعامل بیمارگونه ی ما (چه ذهنی چه عینی و حتا چه مجازی) عاقبتی شوم مثل عاقبت آندو خواهد داشت (اگر چه نه از لحاظ ادبی فقط از جنبه شوم بودن). باید دست برداشت شاید. باید فراموش کرد شاید. فکر می کردم برداشته ام، دست. فکر می می کردم کرده ام، فراموش.

 


  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩

ضد شعر

تمام شد تمام

من و تو پیش از آغازمان تمام شدیم

حرام شدیم 

 

این در وقیح 

به روی هر کسی باز شد الا تو

 

آن پرده ی توری برای تزیین نبود

برای پرده پوشی هم نبود که آویزان شده بود

پرده ی توری سمبل عشق اثیری ما بود که هرگز کنار نرفت

دریده هم نشد

پوشیده ماند این خواستن

 

یادت هست گفتی 

آدمی که بیش از یک بار عاشق می شود دروغ گوست؟

عاشق دروغ گوست فارغ از بار و مرتبه اش

برای عاشق بودن باید چشم هایت را ببندی

در عشق مشاهده ای در کار نیست

هرچه هست ملاحظه است ملاحظه

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٧
تگ ها : هذیانات

سرکار خانم...اگر این را خواندی اسمت را یادآوری کن

خرده ریزهای ته ذهن و کارهای کوچک عقب افتاده، از پر کردن فرم های مالیاتی پنج سال پیش گرفته تا ساختن یک موزیک ویدیو و یکی دو تا فیلم کوتاه که ایده هاشون در ذهن همینطور کش آمده اند و هر چه بیشتر کش آمده اند دوباره سراغ شان رفتن دشوارتر. نگرانی برای دردهای این دوست و آن دوست و آنهایی که تا مغز استخوان براشون نگرانی اما ممنوع الاحوال پرسی شده ای و ... همه ی این خرده پُرده های ذهن وقتی تل انبار می شوند دچار یک خستگی مستتر می شوی و نمی دانی که از کجا داری می خوری. می اندازیش گردن ورزش نکردن و سیگار کشیدن و خواب نادرست و این مزخرفات و چهار قلم نگران کننده دیگر به آن خرده پُرده ها اضافه می کنی. بعد به شکست های یکی دو برنامه بزرگ اخیرت فکر می کنی و بالطبع احساس دل چرکینی می کنی، دلت می خواهد یک سیم ظرف شویی زبر بگیری دستت و بیافتی به جان چرک های دل اما دستت از این کار هم کوتاه است. (آخه آدم عاقل هم به استعاره دل می بنده؟) خراب می شوی. خسته و خراب. یک بطری ش.ر.ا.ب بر می داری و بساط سیگار را هم می آوری می گذاری کنار شومینه ی روشن و در سرمای منهای سی درجه در تراس را چارتاق باز می کنی. (باز ته دلت شدیدن احساس ناراحتی می کنی که چرا داری بی دلیل اینطور اسراف انرژی می کنی) یک جرعه، یک پک و مرور گذشته های دور و نزدیک. آدم ها و قصه هاشان، مکان ها و بوها همینطور رژه می روند جلوی چشمت. جایی در این رژه ی همایونی یاد کسی می افتی که سه شب پرماجرا با او بودی، و او با یک احساس خویشی غریب و یک طرفه ای، چیزهایی از زندگی اش برایت گفت که هیچ غریبه ی دیگری برایت نمی گوید. تمام آن سه روز و شب را شفاف و روشن بیاد می آوری اما یک چیز را نه: اسم طرف را (بسط نشینی  در مستراح هم کمکی نکرده هنوز).

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦

گربه ماهی

Catfish به معنای واقعی کلمه یک فیلم رئالیستی قرن بیست و یکمی است . در مورد داستانش نمی توان چیز زیادی گفت، هم برای حفظ هیجان و هم به احترام خواسته سازندگان فیلم. یادم هست وقتی خبر ساخته شدن درباره الی منتشر شد تا دیدن خود فیلم چیزی حدود یک سال و نیم طول کشید و من در تمام آن مدت هم دلم می خواست تمام قصه را بدانم و هم نه. بعد یک جایی نوشتم که کاش یک توافق ناگفته ای میان آنها که فیلم را دیده اند شکل بگیرد که در مورد قصه فیلم حرفی نزنند و آن را لو ندهند یا کارگردان در ابتدای فیلم این سکوت را از بیننده ی فیلم طلب کند. این اتفاق در فیلم گربه ماهی رخ می دهد. یعنی خیلی چیزهای دیگر در این فیلم رخ می دهد که شما آن را شخصی می کنید. یعنی فیلم شما را بی آنکه تلاشی بخرج دهد با خود درگیر می کند. همان کاری که کلوزآپ کیارستمی انجام داد. بعد از دیدن کلوزآپ حمید سبزیان را بخشیدیم و تا حد زیادی درک کردیم. انجلا را هم همینطور.

وقتی تلفن اختراع شد تصویر آدمیزاد از حضور او حذف شد و تنها صدا باقی ماند. حالا که فیس بوک اختراع شده صدا هم از حضور آدمیزاد حذف شده و حضور آدم ها همه بر پایه گمانه زنی است و تخیل.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳
تگ ها : سینما

معنای متن بی حس یا حس متن بی معنا

درخت انار ...و عزلت سار...و دردی در تیره ی پشت سمند سرکش...و شیهه های شبانه... در پس آن شک و شبهه و آه!... 

اینها را جابجا روی کاغذ نوشت با فلاصله هایی خالی یکی در میان، این جا و آن جا، هر جا که اندیشه خالی می شد. باید پر می کرد آن جای های خالی را که معنا دهد و ربط که مبادا تنها صفی از کلام موزون شود، که متن او شایسته معنایی و حقیقتی می بایست. اما نشد. آن لحظه با همیشه فرق می داشت، آن شب برای او آتش این گونه نویسی با معنا گرم نشد، که حسی ناب از درون سقلمه اش می زد: که قلم را بی اختیار بر تن کاغذ بجنبان! گویی معاشقه ی عاشق و معشوقی است در جنگلی خلوت و شبی پر ستاره، گیریم کاغذ زن است و قلم مرد. قلم می رقصد بر تن کاغذ هر جا که انحنای آن تن، او را با خود و بر خود بر کشد، هر جا که سپیدی آن تن، جوهر طلب کند. قلم می رقصید بر پوست زن، لبان مرد انحنای «های» شیهه را بر کاغذ می بوسید و جیغ جیغ! چه آتشی چه آتشی بر پا بود.

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠
تگ ها : متن ، نوشتن

خواب ارشمیدسی

یک خواب عجیب

در دایره ی قسمت می چرخی و می چرخی و می چرخی. می دانم دشوار است. می دانم. زخم سیاه و چرکین پایت آزارت می دهد. در این دایره کنجی نیست که پنهان شوی. اما چهار نقطه را نشان می کنی و مربعی می سازی. با چهار ربع دایره در بیرون چهار گوش. چهار گوش را می پیمایی. شمال تا جنوبش را. شرق تا غربش را. دو گوش را تا ارتفاع بالا می روی و به میانه ی ضلعی می رسی و مثلثی می سازی. از راس مثلث به پایین نگاه می کنی. تنها یک نقطه می بینی. یک نقطه در مرکز. می دانم که می دانی. آن نقطه مقصد توست در دایره ی قسمت. درون آن نقطه دایره ای هست به وسعت یک تردید بزرگ. 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠
تگ ها : خواب ، هذیانات

Troubled Water

بهترین هدیه تولدی که در این چند سال گرفتم هدیه ای بود که دیشب در صندوق پستی ام نشسته بود. دی وی دی فیلم Troubled Water. یک فیلم نروژی که چیزی از سه گانه ی کیشلوفسکی یا فیلم های برادران داردن کم ندارد. مرسی میترا جان.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩
تگ ها : سینما

یک روز از زندگی جماعت هم وطن.

الان این فراخوان را دیدم. یک ایده ی ساده هم به ذهنم رسیده اما فردا باید برم سرکار و بعدش هم برای گرفتن فیلمش به یک نفر احتیاج خواهم داشت. لعنت به این خبررسانی ضعیف.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸
تگ ها : دیگران

عشق و دواهای دیگر

 Love & other drugs کمدی عاشقانه ی خوبی می تونست باشه اگر که آخرش را لوس نمی کردند و بقول انگلیسی زبان ها عنصر پنیر را به آن اضافه نمی کردند. ان هت اوی بعضی صحنه ها کمی زیادی زور می زد سکسی تر از خودش باشد که لزومی نداشت. بنظر من نقش های اینطوری را خوب بازی می کند نمونه دیگرش نقشی بود که در Rachel Getting Married بازی کرد که بهترین بازی اش بوده تا بحال. دریغ از یک فیلم خوب جدید در سینماها. بجاش چند شب پیش دوباره نشستم به تماشای یکی از آن فیلم های ایندی آمریکایی: We Don't Live Here Anymore که ۲۰۰۴ ساخته شده. با یک قصه خاص و کلی هنرپیشه خوب و کارگردانی خیلی خوب.

با خودم فکر می کردم قصه هایی برای من جذابند که در اونها کسی یا کسانی دچار و گرفتار وضعیتی خاص و اغلب دردناک و رنج آلود شده باشند. چرا عذاب کشیدن کس دیگری برای من بیننده باید گیرا و جذاب باشد حتی اگر آن شخص زاییده تخیل باشد؟ و از اون بدتر این که اگر قصه پایان خوب و خوش داشته باشد کاملن جذابیتش را برای من از دست می دهد. من این سادیسم را چطور می توانم با دلایل زیبایی شناختی توجیه کنم؟ آیا دلیلش این نیست که علیرغم تظاهر من، هنوز رنج برایم فضیلت بشمار می آید؟ (مقصود از این من، من نوعی است)

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤
تگ ها : سینما

ب مثل بهانه

زمستان ١٣۶۵ بود. تهران سرد بود و خاکستری. من تازه از پیله ی پنج ساله ی خودم در آمده بودم و قاطی بچه های «باحال» دبیرستان البرز شده بودم. به پارتی هایشان می رفتم. موسیقی پاپ روز را دنبال می کردم و یک پارتی مضحک هم خودم میزبانی کردم. دوست هایی که پنج سال کنارشان می نشستم اما تازه چند ماه بود رفاقتم با چندتاشان جدی شده بود را به خانه دعوت کرده بودم و خانواده را به آنها معرفی کردم و آنها را به خانواده ام. بچه هایی از طبقه متوسط یا پولدار که تمام هم و غم شان کفش نایکی نقره ای ساق بلند و جین ادوین و کاست های Kiss و آهنگ Careless Whisper جرج مایکل و اینجور چیزها بود. میان این بچه ها یکی بود بنام ب. با استانداردهای آن روزگار ب بچه خوش پوش و خوش فکر و خلاصه بچه بسیار کولی بود و بسیار مرکز توجه اغلب بچه های دبیرستان. همزمان دو یا سه تا دوست دختر داشت و اسکی می کرد و در اغلب ورزش ها و بازی های مدرسه موفق بود و خلاصه یک جوجه سلبرتی بود در دایره سیصد تا سیصد و پنجاه دانش آموز همدوره و هم سال ما. دوستی من و ب با چندبار رفت و آمد به خانه هم و پارتی هایی که با هم می رفتیم بنظر صمیمی تر شد تا آنکه امتحانات ثلث دوم داشت تمام می شد. روز آخر امتحانات بود و هرچه دنبالش گشتم پیدایش نکردم. به خانه شان زنگ زدم و مادرش گفت نیست و رفته مسافرت. تعجب کردم که چطور به من هیچ چیز نگفته. از ممد صادقی پرسیدم از ب خبر دارد گفت فکر می کند در ترکیه باشد و همین روزها باید به سوئد رسیده باشد. گفتم چی؟ گفت مگه نمی دونستی که قرار بوده از مرز ماکو با قاچاقچی ها بروند ترکیه و از آنجا هم به سوئد؟ خشمگین بودم از این خیانت و دمق از این که یک دوست خوب را از دست داده بودم. فردای آن روز رفتم به خانه مادر بزرگ برای انجام کاری و گره ای توی دلم بود. حوصله معاشرت نداشتم. رفتم به اتاق نشیمن سراغ کتاب خانه کوچک شیشه ای که همیشه درش قفل بود. به کتاب ها نگاه می کردم. کتاب هایی که سال ها عناوینشان را دیده بودم اما هیچ وقت هیچ کدام شان را دست نگرفته بودم. چشم ام افتاد به کتابی که گوشه ی یکی از طبقات با آن جلد سیاه ش تنهایی کز کرده بود. «جاودانه فروغ». ناگاه  نیرویی درونم زنده شد که آن کتاب را بخوانم. رفتم سراغ پدر بزرگ و گفتم کلید کتابخانه را لازم دارم. گفت کلید دست دایی اسمائیل است. تا عصر منتظر شدم که اسمائیل به خانه بیاید. تا آمد گفتم می خواهم جاودانه فروغ را قرض بگیرم. گفت فکر نمی کند خواندن آن کتاب برای یک بچه دبیرستانی مناسب باشد. برای اولین بار در عمرم سعی کردم از در دوستی با دائی بزرگتر وارد شوم و خرش کنم. گفتم نگران منحرف شدنم نباشد که من با نوشته های فروغ آشنا هستم. بالاخره راضی شد و کتاب را به امانت داد. آن کتاب که مجموعه ای از یادنوشته های دیگران از فروغ و خاطرات شخصی شان با فروغ بود تمام عید آن سال با من بود.

تعطیلات عید گذشت و بعد از سیزده برگشتیم مدرسه. باز خبری از ب نبود و من دیگر موضوع را فراموش کرده بودم. چند هفته گذشت. یک روز ساعت ناهار در بلوار شمالی جنوبی کنار زمین چمن دبیرستان قدم می زدم که دیدم یک نفر از جنوب بلوار دارد بالا می آید. او شبیه ب بود. نزدیک که شد دیدم خودش است اما لاغر و پریده رنگ با موهایی که بوضوح می شد گفت برای تحقیر شدنش کوتاه شده است. به هم رسیدیم. سلام کرد ودستی به موهایش کشید و خندید. می خواستم بگویم «دمت گرم بی مرام...» و چند چیز دیگر بارش کنم اما دلم سوخت که به آن روز افتاده بود. گفت آب ها که از آسیاب افتاد برایت همه چیز را تعریف می کنم.

آب ها که از آسیاب افتاد فهمیدم که او و دو برادرش را در خاک ترکیه لب مرز می گیرند و همانجا یک یا دو ماه در زندان ترک ها نگه می دارند و حسابی کتکشان می زنند و نیمچه شکنجه ای می شوند (می گفت به عنوان نمونه از پاهایشان سر و ته آویزانشان کرده بودند و بعد از یکی دو ساعت آمدند سراغشان و شلاق شان زدند) و بعد تحویل دولت ایران داده می شوند.

یادم هست ب بعدها از همان موضوع استفاده کرد که بر محبوبیت اش میان بچه ها بیافزاید. من اما عوض شده بودم. بود و نبود او و آدم هایی مثل او برایم خیلی فرقی نمی کرد. دوستیم را باهاش کم رنگ کردم تا اینکه سال های بعد از دبیرستان به کل از او بی خبر بودم. حدود ده سال پیش یک ای میلی از او برایم آمد که گفت به کانادا مهاجرت کرده است و بعدتر هم دیگر را دیدیم و مدتی هم در یک شهر زندگی می کردیم. آن وقت بود که متوجه شدم خیلی با روزگار دبیرستان فرقی نکرده و هنوز ملاک سنجش اش برای خیلی چیزها همان ملاک های دوران دبیرستان است. یعنی هنوز فکر می کند باید «کول» باشد و هنوز سعی در متحیر کردن دنیا دارد.

ب یکی از تاثیرگذارترین آدم های زندگی من محسوب می شود. رفتن او بی خداحافظی در آن سال ها باعث شد آن روز سرد اسفند، من با آن کتاب مواجه شوم و در پی آن با زندگی فروغ و اشعارش آشنا شوم و شعر و ادبیات بشود علاقه ی اصلی آن سالهای من. عید همان سال دایی کوچکم را که فقط سه سال از من بزرگ تر بود ترغیب کردم با هم سری به ظهیرالدوله بزنیم و سر قبر فروغ برویم. رشوه دادن را هم همان روز برای اولین بار دیدم. سرایدار قبرستان با پول راضی شد تا ما را راه بدهد تو.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳

آی آدم برفی! از چه کم حرفی؟

خسته شدم از این زمستون هایی که بی هوا سر می رسند. استخوون سوز و وحشی. راننده های شهر هم هر سال چند روز اول بعد از برف اول، انگار بار اولشونه که توی هوای برفی رانندگی می کنند. یک مشت ...!

زمستون یکشنبه شب هوار شد روی سر شهر. شنبه با شلوارک می شد توی خیابون راه رفت. از یکشنبه تا حداقل دو هفته آینده با لحاف کرسی هم نمی شه از در خونه بیرون رفت. انگار که داری وسط تابستون از یک کوچه رد می شی یک دفعه یکی تمام برف پشت بامش رو خالی می کنه رو سرت.

دلم می خواد از این شهر برم. برم یه جایی که دست کم هواش منطقی تر و معتدل تر باشه.

ثریا!!!! کجایی؟ بیا منو با خودت ببر زن!

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٧
تگ ها : هویجوری ها

زن، دگا و نی

زن دراز کشیده بود با تنی کشیده و ترکه ای، برهنه بود و یک دست اش را گذاشته بود زیر سر و همینطور به من نگاه می کرد. انگار منتظر بود جادویی از من سر بزند. یک ماژیک برداشتم و شروع کردم به فکر کردن. توی سرم هیچ فکر و اندیشه ای نبود. خالی و گنگ و گیج. یک آن کلمه ی زندگانی به ذهنم خطور کرد. نگاه از تن زن برداشتم. سر بلند کردم و به بیرون پنجره که بالای سر زن بود نگاه کردم. آن سوی خیابان یک ساختمان سنگی گوتیک دیده می شد با پنجره های بزرگ و سقفی بلند. سالنی بزرگ داشت که پر از نور بود و دود سیگار. مردان و زنان لباس های رسمی مهمانی شب پوشیده بودند و کناره های سالن بزرگ ایستاده بودند. داشتند رقصنده های باله را تماشا می کردند. بنظر آن تصویر آشنا می آمد. یقین داشتم آن صحنه را قبلن جایی دیده ام. از آن دژاووهای کلافه کننده ای بود که تو یقین داری آن صحنه را دیده ای اما هیچ داده ی دیگری نداری که ثابت کنی...فهمیدم. آن صحنه را در تابلوهای دگا دیده بودم. خودش بود. نفس عمیقی کشیدم. زن حوصله اش سر رفته بود همین که خواست جابجا شود در ماژیک را باز کردم و سمت چپ نافش نوشتم «نی» و سر «ی» را کشیدم زیر «نون» تا رسیدم به مثلث زیر شکمش. زن ناله ای کرد و توی خودش مچاله شد. نی در دلش گم شد. دوباره سر بلند کردم تا به صحنه ی بیرون پنجره نگاه کنم اما مه تمام شهر را گرفته بود و دیگر چیزی دیده نمی شد. از اتاق بیرون رقتم. وارد راهرویی شدم که هی هرچه می رفتم پهن تر و پهن تر می شد. رسیدم به جایی که دیگر راهرو شده بود عین تونل های مترو پاریس با تاق حلالی و آجری. دود گرفته و خیس. کمی هم بوی ادرار می آمد. در گذر از تونل بودم که چشم ام افتاد به یک دریچه ی گشاد کنار دیواره ی تونل. دکتری با روپوش سبز دستکش به دست ایستاده بود دم دریچه و داشت یک چیزی را بیرون می کشید. او داشت زایمانی را تحویل می گرفت. یک چیز مشکی و خیس و چسبنده در دستش بود و هی آن را به طرف خودش می کشید. بالاخره آن چیز سر خورد و آمد بیرون از دریچه. دکتر آن را گذاشت روی همان زمین خیس و چرک. واقعن نوزاد بود؟ یکی نبود اما. سه تا بودند. سه قلو. دوتا شان هم دیگر را بغل کرده بودند و داشتند شصت هم را می مکیدند و سومی اما فقط سرش دیده می شد که درست بالای سر یکی از آن دوتای دیگر بود. با خودم فکر کردم اینها به شان نمی آید نوزاد باشند، شیرین  ده دوازده ماه شان می شد. دوسه قدم برگشتم به عقب تا دوباره به دریچه ی گشاد نگاه کنم دیدم بعله! آن دریچه، انتهای یک لوله ی بزرگ فاضلاب است نه آن چیزی که من خیال کرده بودم. دوباره آمدم بالای سر سه قلو ها و دکتر. آن دوتایی که هم را بغل کرده بودند از هم جدا شدند و شصت خودشان را در دهانشان کردند اما سومی بالای سر دومی مانده بود. دکتر سر سومی را گرفت و کشید. باورم نمی شد. آن چیزی که می دیدم خوف ناک بود. تمام تن کودک سوم توی سر کودک دوم جا شده بود و دکتر داشت هیکل او را از توی سر دومی بیرون می کشید. آن طفلک هم اصلن جیک نمی زد و فقط همینطور شصت خودش را می مکید. وقتی که سومی کامل بیرون کشیده شد دکتر آمد بالای سر دومی و به حفره ای که روی سرش بود نگاه کرد بعد جمجمه اش را گرفت فشار داد که مثلن اگر چرکی چیزی آن تو باقی مانده خالی شود. همین هم شد. مایع ای عسلی رنگ و شکل به اندازه یک پیاله از جمجمه بچه بیرون زد. من از دیدن آن صحنه ها داشتم از هوش می رفتم که رفتم.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٦

"مخوف‌ترین ترسِ عاشق، جدایی از معشوق است"

دیدن فیلم ماجرا حس عجیب و دلچسبی به آدم می دهد. خواندن این یادداشت آن دلچسبی را بیشتر می کند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤
تگ ها : دیگران

مزه ی نان و پنیر و کنجد

ویولتا نوشت:

...بعضی  آدمها  زندگی را دوست دارند. مزه ی نان و پنیر و کنجد را می فهمند. می دانند که زندگی را آن قدر ها هم نباید جدی گرفت. برای این زندگی خلق شده اند ،روی زمین محکم راه می روند ،زاد و ولد می کنند، سرشان را بالا می گیرند و  ادامه می دهند. زندگی هر چقدر هم سخت باشد ، برای آنها رسم خوشایندی است .بعضی ها اما انگار برای این دنیا افریده نشده اند. مثل پیچ و مهره ای که به زور به هم خورانده شده باشد  تحت فشارند. نان و پنیر و کنجد آنها را خوشحال نمی کند، راستش هیچ چیزی آنها را خوشحال نمی کند.معلوم نیست چه مرگشان است .انگاراصلا اشتباهی سوار این قطار شده اند ، معمولا هم آخر و عاقبت یا مثل صادق هدایت و مونژ ومایاکوفسکی کلک خودشان را می کنند یا  مثل فروغ چیزی کمک می کند و از سر انگشت هستی پرانده می شوند.آنها هنر زندگی را بلد نیستند ولی  زندگی شان هنر است، شعر است ، پر فروغ است ، مانند جرقه  ای کوتاه  است.مانند خط کوتاهی که روی سنگ مزار فروغ تولد را به مرگ پیوند می زند...

این موضوع یکی از دغدغه های من است. اشتیاق به زندگی و برنده شدن در همه چیز و ادامه ی نسل و تنازع بقا یا نداشتن آن اشتیاق به قدر کافی. این اشتیاق وقتی در کسی زیاد شود ترسناک است. آخرش می شود انحصار طلبی و احساس تملک داشتن به همه چیز و همه کس و از همه خطرناک تر بردن و صعود کردن به قله پیروزی به هر قیمتی که شده. می شود حرص که انگیزه ی اصلی سرمایه داری است. در عوض نقطه مقابل این افراط، می شود بی تفاوتی و بدبین بودن به زندگی و آدم ها و انفعال مضر که همین چند روز پیش شاهد یکی از نمونه های تبعات این انفعال بودیم. جوانی که توسط  یک «ناموس پرست» در روز روشن جلوی دیدگان ده ها رهگذر کاردی می شود و او در خون می غلطد و دارد نفس های آخرش را می کشد اما مردم منفعل ترسوی بی تفاوت یا به تماشا ایستاده اند یا فقط می گذرند چون رهگذران این زندگی اند و نه مشترکان آن.

در این میان هستند آدم هایی که اشتیاق شان به زندگی زیباست و تحسین برانگیز. وقتی غذا خوردن شان را تماشا می کنی اشتهایت باز می شود. وقتی پیروزی شان را می بینی احساس غرور می کنی. وقتی از کنارت رد می شوند و تو لبخندشان را می بینی و «وقت بخیرشان» را می شنوی تمام رنج ها را برای لحظه ای از یاد می بری و تنهایی ابدی بشری را برای لحظه ای انکار می کنی.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤
تگ ها : دیگران

الهام مرا ترک کرد

داخلی - خانه - صبح زود

صبح که صدای ساعت موبایل را شنید چشم بسته دست دراز کرد و خاموشش کرد. بلند شد نشست لب تخت و به پنجره اتاق خواب خیره شد اما پرده نمی گذاشت ببیند امروز چگونه روزی است، آفتابی یا خاکستری. موبایل را برداشت، دمپایی سنگین چرم را پا کرد و از کنار کشو که رد می شد بی آنکه بیاستد طبقه شورت ها را باز کرد و یکی برداشت. بی هوا یکی از آهنگ های غمگین گوگوش را زیر لب با کلامی که فالبداهه به ذهنش رسیده بود زمزمه کرد. بی دلیل تصمیم گرفت آن کلام والا را با لهجه غلیظ ترکی بخواند. در طول راه هی نت را بالا و بالاتر برد. از اتاق خواب بیرون آمد و سر راه خم شد تا موبایل را روی کیف شانه ای بگذارد. همین خم شدن ساده بانی یک باد ناغافل شد و تا به در حمام برسد بالا بودن نت به حدی رسید که صدایش مثل صدای خروس شد. نفس اش حبس شد. نه از نت بالا که از بوی همان غفلت چند ثانیه پیش. با صدای بلند گفت: الاهی ذلیل شی! خفه شدم. چراغ و هواکش حمام را روشن کرد. درِ حمام را با پا هل داد. ساعت مچی را باز کرد و روی پیشخوان حمام گذاشت. در شیشه ای دوش را بطرف خودش کشید و از همان بیرون شیر آب را باز کرد. منتظر ماند که آب گرم شود. دوباره همان تم گوگوش را با کلام جدید شروع کرد به خواندن. خط اول را که به زبان آورد به بنظرش جالب رسید. «تو اگه خونه نباشی» فکر کرد این از آن لحظات الهام شاعرنه است که نباید از دستش بدهد. دوید به سمت اتاق کامپیوتر و هر چه به اطراف نگاه کرد قلم و مداد ندید. با عجله صفحه پرشین بلاگ را باز کرد. روی مطلب جدید که کلیک کرد سیل کلمات همین طور هجوم می آورند «همیشه اسم تو بوده/اول و آخر حرفام/بس که اسم تو رو خوندم/بوی تو داره نفس هام» از زیبایی این بداهه سرایی مو های پشت گردنش سیخ سیخ شد. نفس عمیقی کشید و باز نت را بالاتر برد «عطر حرفای قشنگت/عطر یک صحرا شقایق/تو همون شرمی که از اون/سرخه گونه های عاشق» با خودش فکر کرد اینجا سازنده این ترانه اشتباه کرده که دوباره نت ها را بر می گرداند پایین و حس و حال ترانه را به آرامش بعد ازفتح قله هم خوابگی تبدیل می کند. از همان نت های بالا ادامه داد، حتی بالاتر رفت «شعر من رنگ چشاته/رنگ پاک بی ریایی/بهترین رنگی که دیدم/زنگ زرد کهربایی/من و گنجشکای خونه/...» یک شک عجیبی ته دلش را خالی کرد. صدای به هدر رفتن آب دوش غوز بالا غوز شده بود. فکر کرد بگردد آن ترانه گوگوش را پیدا کند و اصل کلمات را با سروده خودش مقایسه کند اما به ساعت کامپیوتر که نگاه کرد هول برش داشت. دیر شده بود.

داخلی - اتوبوس - نیم ساعت بعد

آی پاد را از جیب بیرون کشید و رفت سراغ فهرست آهنگ های گوگوش. آلبوم «بهترین های گوگوش» را انتخاب کرد و یکی یکی از اول شروع کرد و با شنیدن چند ثانیه اول هر ترانه می رفت سراغ ترانه بعدی تا آنکه رسید به ترانه مورد نظرش. همین که کلمات را با صدای گوگوش شنید ته دلش به خودش خندید.

به دور و برش نگاه کرد تا مطمئن شود کسی متوجه او نشده. روی موبایل اش یک یادداشت نوشت که حواس اش باشد متن شعری را که روی پرشین بلاگ بعنوان پیش نویس ذخیره کرده پاک کند مبادا که اشتباهن به عنوان یک پست/شعر جدید منتشر شود. روی تقویم موبایل هم یک یادآوری گذاشت که هر ١۵ دقیقه یک بار فعال شود و خواندن این یادداشت را یادآوری کند.

نتیجه گیری اخلاقی: آن لحظات آسمانی که معروف اند به لحظه الهام شاعرانه برای بعضی ها ممکن است یک لحظه ی کاذب باشد. فعال شدن حافظه ای که ٩٩% مواقع درست کار نمی کند را الهام شاعرانه فرض نکنیم.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳

بعد از این

 

بارها از کودکی تا همین چندی پیش به این فکر کرده ام که اگر بمیرم چه اتفاقی خواهد افتاد. خیلی ها به این موضوع فکر کرده اند با انگیزه های متفاوت. من هم در دروه های مختلف زندگی ام با انگیزه های کاملن متفاوت به این سئوال فکر کرده ام. انگیزه هایی مثل احساس مبتذل ترحم بر خویش یا کنجکاوی ساده ی فلسفی یا اصلن سنجش واقع گرایانه ی وزن خود در دوره ی کوتاه هفتاد هشتاد سال عمرش بر زندگی و این جهان. ملاک درستی برای این سنجش وجود ندارد اما دست کم می شود از روش جز به کل یا همان buttom up موضوع را بررسی کرد که در آن فقط به داده ها می توان اتکا کرد:

درون خانه ام - چیزی تغییر نخواهد کرد چون تنها زندگی می کنم.

محله زندگی (که یک مجتمع مسکونی است) - کسی متوجه نخواهد شد. واکنش سه چهار تا از همسایه ها که رندام درباره من از آنها سئوال می شود: کی؟/نه من این آدم را ندیده ام/مگه توی اون واحد هم کسی زندگی می کرد؟

محل کار - تری پاتر در یک ای میل گروهی به همه اعضای گروه انفورماتیک خبر درگذشت همکارش را اعلام می کند. واکنش ها: باور کردنی نیست همین هفته پیش توی جلسه داشت می گفت می خواهد بره خانواده اش را ببینه. ای بابا/جدی می گی؟ ای ای ای! اون که جوون بود/آره بابا همین چند روز پیش توی آسانسور دیدمش. [با صدای زمزمه وار] البته یک جورهایی آدم را معذب می کرد وقتی باهاش تنها می شدی. چه می دونم متفاوت بود دیگه. می دونی چی می گم دیگه/عجب. هممم. راستی از قیمت سهام امروز خبری داری؟

میان آشناهای ایرانی شهر - یکی دو نفر انگشت شان را نیش گازی بزنند و کمی غمگین شوند و بعد فراموشی کامل.

خانواده - که واکنش کلاسیکی خواهد داشت و برای همه روشن است.

علت این که این موضوع احمقانه دوباره در ذهن ام فعال شد دیدن فیلم جدید و احمقانه ی کلینت ایستوود بود: بعد از مرگ

فیلم درباره ی یک کف بین است و دشواری های او در زندگی بخاطر داشتن این توانایی ماوراء الطبیعی است و اساسن زندگی بعد از مرگ. پرداخت فیلم به موضوع مرگ خیلی شلخته و بی هدف است و کمکی در باز کردن ذهن بیننده نسب به موضوغ مرگ نمی کند فقط یاد بیننده می اندازد که یک چنین سئوال بی جوابی وجود دارد.

من به غیر از خاموشی مطلق عقلم به هیچ چیز دیگری قد نمی دهد که خوب طبیعی است. چرا که من منطق ام را محدود به یک سری قوانین علمی کرده ام و از درک هر چیزی ورای آن ناتوانم.

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢
تگ ها : مرگ

اهمیت فشار در روابط عاطفی و طبعات تلخ و شیرین آن

یک زن معمولی این قصه را بعد از بیست سال زندگی زناشویی با همسرش در رادیو تعریف می کرد:

 

چندین ماه بود که با او (همسر فعلی اش) دوست بودم و دیگه مطمئن شده بودم که او مردی است که می خواهم تا آخر عمرم با او باشم. آن روز خاص دیگر طاقتم تمام شد. دیگر نمی توانستم حسم را پنهان کنم. تصمیم گرفتم آنچه در دلم می گذشت را به او ابراز کنم. داشتیم قدم می زدیم. ناغافل گفتم: دوست ات دارم. او اما فقط نگاهی معنادار کرد و دستم را گرفت و فشار داد و هیچ چیز نگفت. تمام طول راه تا خانه هیچ کدام یک کلمه هم حرف نزدیم. پشیمان شده بودم و خشمگین از این که صادقانه حس درونم را به او گفته بودم و در جواب هیچ نشنیده بودم. به خانه رسیدیم. وسایل قهوه را آماده کردیم و نشستیم. گفتم نمی خواهی چیزی بگویی؟ من بهت گفتم دوستت دارم اما تو در جواب هیچی نگفتی. او لبخندی زد و گفت من چند ماه است که دارم بهت می گم دوستت دارم.

با تعجب به او گفتم چطور می شود که من یک همچین چیزی را نشنیده باشم. او در جواب گفت من هیچ وقت از کلمات برای ابزار این حس استفاده نکردم. فقط هربار که خواستم بگویم دوستت دارم دستت را می گرفتم توی دستم و سه بار فشار می دادم: من دوستت دارم!

 

نتیجه اخلاقی١: وقت دست کسی را فشار می دهید مراقب باشید از چه علایمی استفاده می کنید مبادا که پیام نادرستی را به گیرنده مخابره کنید و او را دچار سوتفاهم یا سوتوهم کنید.

نتیجه اخلاقی ٢: ماه منیر جون! پیام ارسال شد. اگر در دریافتش مشکل داری گیرنده ات رو یوخده انگولک کن جیگر جون.

نتیجه اخلاقی ٣: بدلیل مسایل پیش آمده در مملکت در ١٨ ماه گذشته و دخالت بیگانگان از طرق مختلف رسانه ای مسئولین مجبور به ارسال پارازیت در جو عمومی مملکت شده اند. حواستان باشد پارازیت های موجود در فضای مسموم رسانه ای را پس از دریافت پیام های عاطفی فیلتر کنید تا دچار سو-خوانش نشوید.

ریز-نتیجه اخلاقی ٣.١: بگذارید یک بار هم که شده شما فیلتر کننده باشید و مزه فیلتر شدن را به خودشان بچشانید.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳
تگ ها : هویجوری ها

دندم نرم چشمم کور می خواستم انگشت تو هر شیاری نکنم

 

ویولتا نوشت:

سال 2006 که سقف کلیسا را بعد از سالیان مرمت می کردند اتفاق عجیبی افتاد. هیچ کس هر گز  این شاهکار را از فاصله ی به این نزدیکی ندیده بود. این اثر بر روی سقف بلند کلیسا نقاشی شده و  بیننده ی عادی می تواند آن را از کف زمین با فاصله ی چندین متر ببیند . اما وقتی داشتند مرمتش می کردند با شگفتی  دیدند که نقاش ( میکل آنژ) تک تک جزییات تصویر  را تصویر کرده است. او حتی شیار های روی  لب حوا را به دقت رسم کرده بوده است.آیا او برای دل پاپ ژولیوس دوم این کار را کرده بود؟ یا برای بینندگانی که هر گز آن قدر به سقف نزدیک نمی شدند که آن جزییات را ببینند؟ چه کسی هرگز می توانست به سقف آن قدر نزدیک شود که ظرافت و هنر میکل آنژ را به نظاره بنشیند؟ هیچ کس!جالب آنکه وقتی  مرمت کاران نزدیک تر شدند اثر انگشت میکل آنژ را بر روی مردمک چشم حوا یافتند.آری ! نقاش به جای  امضا در چشم نقاشی اش انگشت زده بود.آن هم نه در چشم خدا ، نه حتی در چشم آدم،  میکل آنژ در مردمک چشم حوا اثر انگشتش را بر جای گذاشته  است..

من اسم این را عشق می گذارم. خلق و آفرینش  نه برای دیده شدن، نه برای پول ، نه برای هیچ چیزی به جز دل خودت و دل باختگی های خودت. و باور دارم که هر آنچه که از روی عشق باشد و هر آن نقشی که از روی عشق زده شود ، محکوم است که به جاودانگی بپیوندد . محکوم است که  دیده شود.

 

این نوشته چشم مرا به خیلی چیزها باز کرد. مجموعه ای از کلمات کلیدی در این نوشته و در زبان فارسی هست که اگر ذهن کارآگاهی داشته باشید مثل من به فرمول اسرار جهان که همانا کیمیای زندگی است دست خواهید یافت. کلمات کلیدی:

چشم، کور، دنده، انگشت، شیار. با این کلمات یک جمله بسازید.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
تگ ها : دیگران

Gone fishing

داشتم فیلم راضی، اینجا و حالا را در خواب و بیداری و مستی نگاه می کردم یک آن با جمله ای از شخصیت فیلم بیدار , هشیار شدم که گفت: اگر من ناپدید شوم چه می شود؟ 

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥

زباله ی من گنجینه ی تو، زحمت من سرگرمی تو

زن و شوهر هر دو در میانه های دهه ی سی عمرشان هستند. زن بعد از تکرار یک اتفاق به چیزی شک می کند. قضیه از این قرار است که زن شب ها کیسه آشغال را بیرون دم در آپارتمان می گذارد که صبح خودش یا شوهرش وقت سرکار رفتن آن را دور بیاندازند. اما بعد از سه چهار شب متوجه می شود که آشغال را کسی دیگری برمی دارد. کنجکاوی باعث می شود که در کمین بنشیند ببیند آشغال هایش را چه کسی می دزد. از پشت پرده می بیند گربه ای به سراغ کیسه می آید، کمی با کیسه لاس می زند بعد پیرمرد هشتاد و چند ساله ی همسایه می آید کیسه را بر می دارد و می رود به سمت اتاق زباله.

 

زن از تنبلی خودش و شوهرش شرمش می گیرد و به شوهرش می گوید چند روز است که پیرمردی که یک پایش دم گور است شده مسئول دور ریزی زباله خانه ما. شرم بر ما باد! روز بعد زن همان کار را انجام می دهد و در کمین می نشیند و همین که پیرمرد به سراغ کیسه می رود زن در را باز می کند و سلام می کند و به پیرمرد می گوید همسایه عزیز من راضی نیستم شما یک چنین لطفی در حق ما بکنی و خودت را به زحمت بیاندازی. پیرمرد در جواب می گوید: حقیقت اینه که من زنم سال هاست عمرش را داده به شما و توی خونه خودم هیچ کاری ندارم که انجام بدم. حالا در این چند روز گذشته برای من این شده یک روتین که بیام ببینم این گربه آمده سراغ زباله شما و بعد من بیایم با این گربه یک قدمی بزنیم و زباله را با هم دور بیاندازیم.

 

نتیجه اخلاقی: به من چه بابا خودتون بگیرید دیگه. من که دنبال نتیجه نیستم. اخلاقم هم که مثل سگه.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
تگ ها : هذیانات

کرونولوژی گره های عاطفی (یا اندر معایب نقاط نرم در روح)

تمام شخصیت ها و اتفاقات درون این نوشته خیالی هستند و هرگونه تشابه کاملن اتفاقی است (آره جون عمه ات!؟!)

 

وقتی شش ساله بود عاشق معلم مهد کودک اش شد آن هم فقط برای چند هفته. عاشق قد بلند و کشیده گی انگشتان دست آن قوی سفید. و این تصویر یکی از واضح ترین تصویرهایی شد که تا لب مرگ در ذهن اش زنده ماند. گاهی ناظم/مدیر مهدکودک که مردی خوش پوش با یک سبیل نازک بود (بعدها فهمید به آن نوع سبیل می گویند سبیل دیوثی) می آمد از لپ خانم معلم اش، از لپ عشق او نیشگون ظریفی می گرفت و در گوش اش چیزی زمزمه می کرد. با این کار شخصیت قصه ی ما سرش گر می گرفت و عصبانی می شد. از شدت عصبانیت رو بر می گرداند و از پنجره بیرون را نگاه می کرد که یعنی من ندیدم با عشق من چه کردی مرتیکه ی دیوث! همان کارهای دیوثی مدیر/ناظم باعث شد بعد از دو ماه، از مهدکودک رفتن انصراف بدهد اما هرگز چیزی به پدر و مادرش نگفت و آنها را در خماری ابدی گذاشت. اگر چه بعید می دانست موضوع برای آنها اصلن اهمیتی داشته است. متد تربیت کودک در آن زمان متدی بود بنام متد بیضوی.

وقتی نه ساله بود باز سرکلاس عاشق معلم اش شد، معلمی که عینک قاب فلزی نازک می زد و مثل خرگوش فرز و چابک بود. اینبار معقول تر و بالغ تر با عشق اش رفتار کرد. مثلن یک بار عشق را به بوته ی آزمایش گذاشت که ببیند آیا این عشق دو طرفه است یا از آن سرش ورود ممنوع است. یک روز شنبه خانم معلم در شرایط روحی نامعقول و قرمزی بسر می برد. ناغافل گفت هر کس تکلیف اش را انجام نداده بیاید دم تخته سیاه برای خط کش خوردن. او هم این فرصت طلایی را در جا گرفت. با وجود اینکه تکلیف اش را انجام داده بود و با وجود اینکه می دانست خانم معلم می دانست او محال است تکلیف اش را انجام نداده باشد؛ داوطلبانه رفت توی صف تنبیه ایستاد. معلم از سر صف شروع کرد به توبیخ کردن لفظی و خط کش زدن تا اینکه به او رسید. از تعجب سرش را مثل بادبزن به طرفین تکان داد و یک ضربه ی آرام کف یک دست او زد و اشاره کرده که برود سرجایش بنشیند. همانجا بود که فهمید معلم هم عاشق اوست و تردد در خیابان این عشق از هر سو آزاد است. افسوس که یکی دو ماه بعد اوضاع اجتماعی آشفته شد و شلوغی های سال پنجاه و هفت مدرسه ها را برای مدتی تق و لق و تعطیل کرد. وقتی انقلاب شد رمانتیسیزم انقلاب بر هر رمانتیسیزم دیگری چیرگی داشت و شخصیت قصه ی ما چاره ای نداشت جز اینکه از عشق خود بگذرد و انقلابی رفتار کند.

 

سال های سال در بی خبری عاطفی گذشت تا این که دانشگاه رفتن شکل زندگی و روابط اجتماعی او را عوض کرد. آنجا بود که به همسر سابق آینده اش برخورد و مجموعه ای از عوامل ناممکن ممکن شدند تا اولین رابطه جدی عاطفی او در بزرگ سالی شکل بگیرد و آن دو را به هم پیوند بدهد. بعدتر، بهانه آورد و مردن عشق را گردن یک سری عوامل بی گناه از قبیل زیر یک سقف خوابیدن (یا همان ازدواج) و روزمرگی کرخ کننده انداخت و در حالی که انگشت اش هنوز در چارچوب آن رابطه مانده بود از رابطه بیرون رفت و درٍ رابطه را محکم به هم کوبید. به همین دلیل خروج اش بسیار دردناک بود.

 

بعدتر از سر لج بازی با زندگی، خودش را رها کرد در میان جماعت قورمه سبزی-خورهای غربت نشین و پایش به جمع هایی باز شد که پیش از آن، از آنها اکیدن پرهیز می کرد. در یکی از همان جمع ها بود که به آهوی زیبا و معصومی برخورد و در نگاه اول عاشق لبخند او شد. بعد که فهمید جمع کثیری از مردان قورمه سبزی-خور شهر به دنبال آن آهوی معصوم هستند بی خیال آهو شد و فقط در شب هایی که خواب اش را می دید برایش شعر می نوشت و کنار می گذاشت. یک روز آهو به طور تصادفی آن شعر ها را پیدا کرد و خواند. فهمید که شاعر آن شعرها او را دوست دارد. آنجا بود که آهو خودش را در آغوش شاعر انداخت و به سینه ی همه مردان قورمه سبزی-خور شهر دست رد زد. این یکی از بزرگ ترین پیروزی های او در زندگی عشقی محسوب می شد. به این ترتیب او انتقام اش را یک جا از همه ی رقبای عشقی به ویژه آقای ناظم/مدیر مهدکودک گرفته بود. دریغ که آن عشق به دلیل دخالت های نابجای مادر عروس، ناخواسته و از سر اجبار به پایان رسید با پایانی دردناک.

 

بعد زندگی دوباره شکل اش را عوض کرد. عناد با زندگی و انفعال از سر لجبازی جایش را داد به ویار خوردن قورمه سبزی سر سفره خانه پدری و رویای بازگشت به زادگاه. دیگر او از خوردن استیک و بنانا میلک شیک خسته شده بود و فیل اش هوای هندوستان کرده بود. بعد از هفت هشت سال تصمیم گرفت دوباره به زادگاه بر گردد. این غیبت نسبتن طولانی باعث شد تا در آن سفر همه چیز رنگ و لعابی رمانتیک و مهربانانه داشته باشد. کپه کپه ابر بود که او روی شان قدم می گذاشت و فکر می کرد روی زمین سفت راه می رود. شب آخر آن سفر به یکی از شاعران محبوب اش برخورد و همان جا عاشق او شد اما در سکوت. آن عشق را آنقدر در سکوت نگه داشت تا شاعرِ بی خبر به فکر تجدید فراش بیافتد و کار از کار بگذرد. اگرچه عشق به شاعر او را به کامی نرساند اما برایش شد منشایی از الهام و انگیزه که پا درماجراجویی جدیدی بگذارد. یک سال و اندی برای آغاز آن ماجراجویی برنامه ریزی کرد. چمدان ها را بست و سفر را آغاز کرد.

 

در طول راه، روی یکی از سکوهای قطار همان سفر بود که برخورد به یک چغک روشنفکر. از همان اولین گفتگوی روشنفکرانه، مهر این روشنفکر جوان به دلش افتاد، اما متهم شد به «جوگیر» شدن. آن عشق نیز به جایی نرسید و قهرمان قصه ی ما را که کلاغی تنها بود به خانه ی بخت نرساند.

 

این روزها این کلاغ در خانه ی خلوت اش می نشیند و فکر می کند برای همیشه با نقاط نرم روی روح اش عناد کند و خودش را بسپارد بدست تقدیر و پیری. او می داند در آخر این بازی باید با آن بند نافی که روز اول بریدند و دادند دست اش کنار بیاد و سرنوشت محتوم خودش را بپذیرد و همان بند را دور گردن اش بپیچد و خود را از درختی آویزان کند و در آخرین لحظه یک بند هم از شاعر قرض بگیرد و زیر لب زمزمه اش کند: فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه/ اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤

ماموت

فیلم ماموت را مدتی بود که می خواستم ببینم. به جشنواره نیامد و دی وی دی اش را هم گیر نیاوردم تا اینکه امشب کانال ساندنس پخش اش کرد. همانطور که فکرش را می کردم خیلی خوب بود. مضمون همان مضمون تنهایی انسان بود و حس و حال فیلم هم مثل بقیه فیلم های ایندی آمریکایی بود. مثل بابل و ۲۱ گرم. چند شخصیت خوب داشت از جمله مادر بزرگ سالوادور. سالوادور پسر ده ساله ی فلیپینی از دوری مادرش غمگین است. مادرش برای پول ساختن به آمریکا رفته و ننی دختر یک خانواده ی پولدار آمریکایی است. سالوادور به مادر از پشت تلفن گله می کند که چرا او و برادر کوچک ترش را رها کرده و رفته. مادر گویا به مادر بزرگ چیزی می گوید. مادر بزرگ یک روز به سالوادور می گوید امروز مدرسه نمی روی. امروز خودم معلم ات خواهم شد. آنروز برای صبحانه جلوی مانوئول برادر سالوادور غذا می گذارد و جلوی سالوادور یک بشقاب خالی. بعد سالوادور را می برد به قبرستان زباله های شهر و بچه هایی را نشان اش می دهد که هم سن او هستند و باید از میان زباله ها چیزهای بدرد بخور پیدا کنند. به او می گوید که اگر مادر برای درآمد بهتر به آمریکا نرفته بود تو الان می بایست مثل این بچه ها اینجا کار می کردی. بعد یک تکه نان از میان زباله ها بر می دارد و می گوید: بیا بخور. حتمن گرسنه ای...

نقش زن خانواده آمریکایی را میشل ویلیامز دوست داشتنی بازی می کند و نقش مرد خانواده را گائل کارسیا برنال مکزیکی. انتخاب موسیقی متن فیلم هم زیباست. یکی از قطعه ها آهنگی از کت پاور است.

این فیلم اکران عمومی و جشنواره ای خیلی محدودی در آمریکای شمالی داشته که چیز جدیدی نیست فقط همچنان اسف بار است.

 

 

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱
تگ ها : سینما

در باب انقباض خاطر خویش

خوب که فکرش را بکنید جهان محکوم به نابودی است. از هر سو، به هر سو. انبساط  جسم را بگیرید. ذرات تشکیل دهنده ی جسم تا سر حد از هم گسستگی مطلق و از هم پاشیدگی از هم فاصله می گیرند. در انقباض هم ذرات تشکیل دهنده تا بی نهایت به هم نزدیک می شوند تا نقطه پوچی و فنا. همین الگو هم در اختر شناسی کشف شده (کاشفان اصلی به صرف اینکه زودتر از من بدنیا آمده اند این را زودتر از من اعلام کردند.)سوپرنوا کیفیتی انبساطی دارد و سیاه چاله کیفیتی انقباضی. در روابط اجتماعی دنیا بعد از مدرنیته تمام هم و غم اش شده انبساط و گسست. چه در سطح فردی چه در سطح جمعی. فاصله و دوری آسودگی می آورد انگار.

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱

تاکسیدرمیولوژی در آن و تحلیلی بر زامبی های درون

راه گلویم تنگ شده

تنگ تر از دلم

برای شب های سیاهی که

نه شمع می سوزاندیم

نه چراخ خانه را

فقط کافی بود

به چشمان سیاه ات خیره شوم

که برق اش مرا بگیرد

و مثل گوزن بی شاخی بر دیوار خانه میخم کند

آن وقت

دیگر راهی برای شاخ و شانه کشیدن های قلابی نمی ماند

بعد می نشستم

به شانه کردن موهای بلندت

و شانه شانه عسل گرفتن از لبانت

 

راستی چه شد؟

ما کی گم شدیم؟

من کی سر از این لبه در آوردم؟

گاهی برای لحظه ای

همه چیز خالی می شود

دلم

زیر پایم

نگاهم

و خشک ام می زند

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠

تعامل اًنٍ درون و گوه بیرون

این نامه ی خود.کش.ی نیست اما به همان اندازه ملال آور و ابلهانه و حقیر است. راستش الان حوصله ی کامنت هم ندارم. وقت تون را تلف نکنید. چیزی گیرتان نخواهد آمد. این هم یکی از هزاران پست میان این همه مزخرفاتی است که می خوانید و می نویسید، نوشته ای برآمده از روح کسلی که از شنیدن صدای خودش هم خمیازه می کشد.

مگه بعدش آخه فرقی می کنه. وقتی برق قطع شد دیگه بقیه اش تاریکیه. دیگه نگرانی ای نخواهد بود. اصلن سیگنالی به مغز نخواهد رسید که دیگه چیزی حس بشه.

بابا همیشه می گه (یا می گفت) «نه توکیسن آشوآ، چیخاجاق قاشوقوآ» یعنی هر چی بریزی تو آشت در می آد به قاشق ات. خوب این دیگ/کاسه/پیاله از اولش خالی بود. خودش خواست که بمونه. بابا اما به اینش فکر نکرده بود. یعنی خالی برایش تعریف نشده. برای او یک شروعی بوده و یک سری معناهایی رو تحویل گرفته و یک وقتی هم باید همون ها رو تحویل بده. بقیه اش یک خواب ابدی است در جایی که شبیه بهشت خواهد بود (توی دلش یک ان شاله هم گفته حتما وقتی به اینجای قصه رسیده).

 

توی اتوبوس، پنهانی به چهره ها نگاه می کردم فکر کردم دلم نمی خواد هیچ کدوم از اونها باشم. سر چرخوندم بیرون را نگاه کنم عکس ام افتاد توی شیشه کنارم دیدم دلم نمی خواد خودم هم باشم اگر اصلن دیگه حوصله ای برای بودن مونده باشه. اونی که توی شیشه داشت نگام می کرد نچ نچی کرد و سری تکون داد و توی دلش گفت «خاک تو سرت کنند» منم توی دلم بهش گفتم به قول فروغ «بیا فعلن اینو بخور» تا ببینیم سیر می شی؟!؟

 

توی همین فکرها بودم که ایده ای به ذهنم رسید برای یک فیلم: اینکه نویسنده ای فیلم نامه ای نوشته که توش شخصیت اصلی قراره خود.کش.ی کنه و از بالای یک سخره ی دیوار مانند بلند (مثل سخره های گرند کنیون) بپره. نویسنده و کارگردان می خوان تمام صحنه پایانی بدون بدل و بدون سی جی آی و کلک های سینمایی فیلم برداری بشه تا همه چیز از ترس های لحظه سقوط تا از هوش رفتن یا سکته ی احتمالی شخصیت اصلی در میانه ی سقوط و خرد و خمیر شدنش اصل باشه، اصلٍ اصل. رئالیسم حقیقی (نه از انواع تخمی اش: جادویی یا نئورئالیزم) پس لازمه که کسی را پیدا کنند که واقعن بخواد خودش رو بکشه. گیریم کسی پیدا بشه. طرف شیرجه می ره و دوربین هم او را تا لنز کار می کنه دنبال کنه تا تبدیل بشه به یک نقطه خرد و احتمالن خمیر. خوب! تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته. حالا قراره که فیلم نمایش پیدا کنه، اکران عمومی یا جشنواره ای. اگر کسی متوجه نشه که آن صحنه مرگ واقعی بوده که به روح اصل آنچه که نویسنده در ذهن داشته خیانت شده. اگر هم منتقدین/تماشاگران بفهمند که آن مرگ یک مرگ اصیل و واقعی بوده و گروه سازنده فیلم طراحان و شاهدان زنده ی آن مرگ بوده اند و آگاهانه در حد شاهدان عینی باقی مانده اند، حالا از یک سو زیبایی آن اصالت را باید تحسین کنند و از سوی دیگر باید گروه را مواخذه کنند و به جرم همکاری در مرگ یک انسان آنها را به دادگاه بکشند. چرا که سکوت و تحسین آنها، حالا که به اصیل بودن آن مرگ سینمایی آگاه شدند، سکوت در برابر جرم و جنایته، کدوم یکی از این طرفین به اصالت و واقعیت مطلق وفادار خواهند ماند. آدم حس می کنه انگار داره نردبون را از زیر پای خودش می کشه.

- راستی چه فرقی بین مشاهده گران ساکت این قصه و من و شمایی که هر روز داریم جنایت را می بینیم اما همچنان سوت می زنیم و به قدم زدنمان زیر آفتاب ادامه می دهیم هست؟ - لازم نیست جواب بدین. هر جوابی بدین فقط خودتون رو قهوه ای کردید. چون... ولش کنید. فقط بیایید به رنگ قهوه ای فکر کنیم ها؟

حرف حرف می آورد بی آنکه ربطی به هم داشته باشند این حرف ها. (گور پدر ربط و رابطه و مربوطین) وقتی جیمز و شخصیت زن فیلم کپی برابر اصل دارند از هر دری حرف می زنند زن شکایت می کند از اینکه اگر یک حرف ساده از دهان یک فیلسوف بیرون بیاید همه جدی اش می گیرند اما اگر همان حرف را یک بچه به زبان بیاورد کسی به آن اهمیتی نمی دهد که خوب این یک جورهایی به ریش دنیا خندیدن کیارستمی است چون حالا در جایی ایستاده که می تواند و می داند هر کار تجربی ضد قصه ی معناگریزی هم که بسازد و در آن همه چیز را حتی خودش را هم هجو کند آن را جدی خواهند گرفت بزرگ اش خواهند کرد و تجلیل و چه و چه و چه... اصلن چی می خواستم بگم؟ می دونم اما چرا تعلل می کنم در گفتن اش؟ چرا دارم مزه مزه می کنم این خودویرانگرایی لوث رو؟ بوی زهم می ده! بوی ذحم می آد و این دختره هی داره تکرار می کنه «کبریت را بده خودم همه اش را به آتش خواهم کشید...»

 

پی نوشت در باب زشت نویسی: کاش من بلد بودم بنویسم. حالم از نثر شلخته و غلط غلوطم بهم می خوره.

 

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
تگ ها : هذیانات

برزنده یعنی بازنده ای که برد

یاسی که گوشه ی موهایت نشسته 

هیچ با یاسی که در گوشه ی دلت خانه کرده هم خوانی ندارد

بازیٍ باخته را هر طور تمام کنیم

دردناک است

این بازی هرگز برنده ای نداشته

 

یک شال سیاه بر گردن تو

یک سیگارٍ خاکستر نتکانده لای انگشتان من 

و یک جعبه خرما

برای شادی ارواح کلاغ هایی که در کودکی با تیر و کمان کشتیم

همین کافی است

باقی پژواک فریادهای ریزی است

که گم می شوند در غار غار ار ار ار

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱
تگ ها : شعر

ای وسوسه ی رهایی

کیا را بردند. بردند جایی که دیگر خبری از او نخواهیم داشت. نمی دانیم چه بر سرش خواهند آورد. من باید بدانم. مگر من دانای کل این قصه نیستم؟ چرا نمی دانم؟

 

می توانم از ذهن توفان زده ی تارا ساعت ها حرف بزنم. می توانم از قلب ماتم زده ی مادر کیا روزها بگویم و تراژدی را سیاه تر کنم اما هیچ کدام از اینها فرقی در سرنوشت کیا نخواهد کرد.

 

تنها یک تصویر شفاف دیشب به خوابم آمد. ریحانه خواهر کیا یک شال بزرگ سبز رنگ روی شانه هاش انداخته بود و گوشه هایش را به هم گره زده بود. مثل سوپرمن و ایستاده بود لب هره ی بام ساختمان ۱۲ طبقه خانه شان و فقط به آسمان خیره شده بود. شاید خودتان این را تجربه کرده باشید. آدم وقتی در بلندی روی لبه ای بایستد و به آسمان نگاه کند سرش گیج می رود و نقطه ی اتکای درست را گم می کند و وزن بدن اش هر لحظه به سویی تمایل پیدا می کند اما همیشه برنده ی این تمایلات وزنی جاذبه ی زمین است که کٍشنده است و اغلب کُشنده. بادی وزید و مثل نوک انگشت تلنگری به پشت ریحانه زد. حالا چی؟ چه کاری از دستم بر می آمد؟ اینجا دیگر آن دانای کل نبودم، فقط یک تماشاگر بودم. تماشاگر یک کابوس. تماشاگری که هیچ کاری از دست اش برنمی آمد مگر باز کردن چشم هایش و بیدار شدن و پرهیز از ادامه ی تماشا. کاش یکی مرا از این کابوس برهاند و بیدارم کند.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱

گرگ و میشود خیال کرد که اتفاق افتاده

امروز بیست و یکم شهریور است. نمی دانم چه سالی اما...شاید ۱۳۸۳ یا ۸۸ و ۸۹. مهم نیست. از توی هدفون آداجیوی تم پدر النی دارد پخش می شود و دلم را چنگ می زند و مثل اسفنجی فشار می دهد. از مترو میرداماد پیاده می شوم. بوی عرق تن می آید و یکی انگار تمام سیرهای دنیا را خورده و دنبالم راه افتاده. از پله ها بالا می روم و همینطور با خودم فکر می کنم. به زندگی به سرنوشت به عشق و تنهایی و صدای آژیر آمبولانس با صدای نرم اوبو مخلوط می شود و دلهره می آورد. ترس برم می دارد. هنوز بوی سیر دارد دنبالم می کند. مجبورم می کند برگردم. عاقله مردی با ته ریش سفید و چهره ای که روزگاری گویا جذاب بوده به فاصله دو سه قدم دنبالم می آید. با خودم فکر می کنم شیرین هفتاد را باید داشته باشد. لابد کمی قبل یا بعد جنگ جهانی دوم بدنیا آمده و کودتای ۲۸ مرداد را دیده. مصدق و گریز و بازگشت شاه و سالهای چهل و پنجاه را هم به چشم دیده و بعدش انقلاب و جنگ و دوران بازسازی و اصلاحات و چه و چه و چه. دیگر صدای آژیر نمی آید. از ابتدای عصر این آداجیو را روی تکرار گذاشته ام. حالا با صدای اذان موذن زاده تلفیق می شود و باز ته دلم خالی می شود. یاد پیاده روی های طولانی روزهای دانشکده و کتاب فروشی های جلوی دانشگاه و خیابان شانزده آذر و پیچیدن توی فرصت و از آنجا هم تا سر جمال زاده و بعد رسیدن به صف طولانی مینی بوس های کرج می افتم. دوباره به بوی سیر هشیار می شوم و باز به خودم می گویم چه عمری از این مرد گذشته. اما هفتاد عدد کوچکی است. خودم چهل و یک تایش را پیاده گز کردم و اصلن نفهمیدم کی به اینجا رسیدم. عمر آدم چیزی نیست هست؟ پیش عمر ستاره ها، سیاره ها و کهکشان ها که هر روز چیزی درباره شان اختراع می کنند و توی مغزمان می کنند و هی هم دیگر را نقض می کنند. تا بوده فضا بوده و هستی. بی اعتنا به این معناهای مضحک و مبتذلی که ما به آن می دهیم، به زندگی به هستی خودمان و دیگران. قرار بود بروم پیش سیامک اما حوصله هیچ کس را ندارم. می اندازم توی پیاده روی میرداماد و می روم به سمت اسکان. دیگر بوی سیر نمی آید. اما هنوز چیزی به دلم چنگ می اندازد. گاه به گاه که کسی از روبرویم می آید سعی می کنم قصه ای برای زندگی اش بسازم که حواس ام از این اندوه پرت شود اما لعنتی بودنش یک جور شیرینی دلچسبی هم دارد. یاد حرف فرزانه می افتم که یک بار با تلخی راست راست توی چشم هایم خیره شد و گفت: تو و امثال تو فقط از درد جدایی بعد از عشق خودتان را ارضا می کنید. شما معتادید به آن خود آزاری. گفت تو همیشه رفته ای سراغ آن هایی که در دسترس نبوده اند. آنهایی که می دانی دست نیافتنی هستند یا بدردت نمی خورند...این یکی زنی است حدودن سی و یکی دو ساله. ببین چه نگاهی کرد. انگار می خواست بخورد آدم را. از آن نگاه های تشنه. لابد شوهرش بهش خیانت می کند...چقدر ابله و سطی هستی. اصلن گیرم...به تو چه. حالم دارد از این تم تکراری بهم می خورد. بسه دیگه. بگذار عوض اش کنم. ای بگندی شانس! باتری این گه هم تموم شد. اه اه اه. همیشه این بحران انرژی با من هست. همه جا. یا موبایلم دارد شارژش تمام می شود یا لپ تاپم یا آی پادم. ضعف کردم. کاش یکجای خوب گیر بیاروم چیزی بخورم. زانوهایم سست شدند...دلم برایش تنگ شد. برای کی؟ کدامشان؟ پوف. ول کن بابا. به فکر این باش که اینجا چه کار می خوای بکنی. باید به فکر جا باشم. دو هفته هم زیاد بوده. دیگه طاقت غرهای بابا را ندارم. هنوز هم توی این سن و سال رفتارش احمقانه است با من. اه این آی پاد کوفتی. دلم آداجیوی تم پدر النی خواست.

 

افزوده: سرهرمس یک نوشته ای دارد و در آن قیاس عجیبی می کند بین وبلاگ و آینه ی دو روی فیلم پاریس تکزاس که آدم پشت اش تیر می کشد.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱

دل دلدادگی داشتن یعنی...

می گه همه ی اون انتخاب هات از روی افسردگی بوده. همه ی اون سلف دیستراکتیو بودن هات. تو دلم می گم «دل دلدادگی داشتن»  را آیا می شه معادل دود کردن و سیاه کردن ریه و جیگر گرفت، جیگر؟ شاید بشه. اما الان چی؟ هیچی! دیگه دل دلدادگی نمونده یا اگه مونده سیاه شده، سوخته و فیوز پرونده، بقول حسین آقا رفته بالا درخت. فینیتو. ندیدی مگه زیر درخت بید خوابیده بود مثل فرشته ها و یه وری نگات می کرد با خنده ای که از هرچی قرص و دوا آرامبخش تره و تو فقط بر و بر نگاهش می کردی از سر شکم سیری... کمی بعدتر نگهبان در را باز می کند، نگه می دارد و با لبخندی مهربان و لحنی کش دار و موقر می گوید: بوئناس نوچس! و انقدر این پذیرا بودنش نرم و مهربانانه است که من از رد شن هایی که پشت سرم روی کف راهرو می گذارم خجالت می کشم.

خجالت: هنوز می کشم و ترک نکردم.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸

 

اسپانیا خیلی زیباست. مردم اش خیلی خوب اند. یعنی می شه آدم یه روزی اینحا عمر بçذرونه¿

این هم از صفحه ñلید اسپانیایی.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧
تگ ها : هویجوری ها

پیر مرد و جک روی سرش

فکرش رو بکنید! پیرمرد آمریکایی که تمام عمرش سیگاری قهاری بود می ره دکتر می گه من نمی تونم درست نفس بکشم. تشخیص اولیه سرطان ریه بوده یا یک تومور. دقیق تر که مطالعه می کنند نتیجه چیز دیگه ای نشون می ده که همه رو غافلگیر می کنه. بله احتمال اینکه درست حدس زده باشید تقریبا صفر درصده! و اصلا مهم نیست چی حدس زدید. بررسی نهایی نشون داده که درون ریه ی این آقا یک گیاه لوبیا در حال رشده. یعنی ایشون آبستن به یک موجود زنده است. یک لوبیا. لوبیایی که در حال رشده. لوبیایی که ممکنه هی قد بکشه و قد بکشه و بالا بره ازسینه ی این مرد و از گلوش هم بالاتر بره و بعد بره تو جمجمه اش و برسه به سقف جمجمه و یک روزی رشدش آنقدر غیرقابل توقف بشه که از زیر استخوان سرش جونه بزنه و بیاد بیرون. بعد جک زندانی شده ی درون وجود این پیرمرد بفهمه که حالا دریچه ای برای گریز از درون این دیو سیگاری پیدا شده و او می تونه ازش گریز بزنه به هوای تازه، به دنیای آزاد بیرون. دنیایی که می شه توش راحت نفس کشید.

  
نویسنده : محسن شفیع زاده ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱
تگ ها : هویجوری ها

← صفحه بعد